یادداشت‌های یک مردم‌نگار از غرب

                              یادداشتهای یک مردم نگار از غرب

Friday, April 28, 2006

وبلاگ جديد من
از اين پس نوشته هاي من درباره مردم‌نگاري غربي را در اين وبلاگ و نوشته‌هايم مربوط به ايران و مطالب مربوط به ايران را در
آدرس زير بخوانيد. اميدوارم با نظرات خود به پويايي هرچه بيشتر اين وبلاگ‌ها كمك كنيد


Thursday, April 20, 2006

"
درباره نوشتن

تأملات مردمنگارانه" حاضر در باره نوشتن است. این تأملات اگر کسی را به نوشتن ترغیب ننماید لااقل تجربه ای را در زمینه نوشتن ارائه می کند، تجربه ایی که نه از ذهن و ضمیر یک نویسنده بلکه از "صافی تجربه" یک مردمنگار عبور می کند. اگرچه از این حیث فرقی چندان میان نویسندگی و مردمنگاری نیست و نوشتن برای انسان شناسان به همان اندازه نویسندگان اهمیت دارد. به درستی گفته می شود که «انسان شناس کسی است که در پایان هر امری اقدام به نوشتن و ثبت آن می کند»[1]و «مردم نگاری ابداً ثبت یک تجربه نیست، بلکه ابزار تجربه است، تجربه ای که تنها از طریق نوشتن اتنوگرافی به یک تجربه تبدیل می شود. تا پیش از نوشتن، تجربه ها مجموعه ای بی ربط از حوادث اتفاقی اند»[2] از اینرو انسان شناسان لاجرم به همان اندازه نویسندگان نوشتن را تجربه می کنند. تأملاتم را در دو بخش "ویژگی ها" و "موانع" نوشتن سامان داده ام. اگرچه مرز روشنی بین آنها نیست و می توان آنها را سی و چند نکته درباره نوشتن دانست.


ویژگی های نوشتن

انسان حیوانی است که می نویسد.

عبارت مذکور اگرچه توصیفی درباره انسان است اما نوشتن را نیز تعریف می کند زیرا نشان می دهد که نوشتن جز به انسان به هیچ موجود دیگری تعلق ندارد. آلبرت انیشتین معتقد بود که «منحصر بودن آدمی، و برتری اش بر حیوانات دیگر در جهان، در این نیست که انسان قادر به فهم ایده هاست، بلکه در فهم این نکته است که می فهمد، و می تواند فهم خودش را به دیگر انسان ها از طریق کلمات منتقل کند.» از اینرو هویت انسان به نوشتن و موجودیت نوشتن نیز به انسان وابسته است. می توان گفت ما می نویسیم پس هستیم. و بدین سان نوشتن راهی برای بودن ماست. جك گودي انسان شناس صاحب نام كمبريج در مطالعات گسترده اش درباره نوشتن نشان مي دهد كه نه تنها بودن ما، بلکه فرهنگ با تمامی وجوهش به نوشتن وابسته است. از اینروست که "پیدایش خط" "مبداء تاریخ بشر"، و دوره های قبل از آن "ماقبل تاریخ" نامیده شده است.

بعد از اختراع خط و قادر شدن بشر به نوشتن، "زبان مکتوب" نه تنها به منزله وسیله و رسانه حفظ، انتقال، و اشاعه دانش ها، تجربه ها و کلیه دستاوردهای فکری انسان تبدیل شد بلکه انسان توانست به کمک خط و نوشتن به خلق دانش ها، تجارب و دستاوردهای فکری جدید بپردازد. اگر خط نبود، نه تنها اندیشه های بشری، بلکه کلام خداوند که در قالب کتب آسمانی آمده است به دست ما نمی رسید. این است که خط و نوشتن مقوم هویت بشری ما و از ستون های تمدن و فرهنگ اند. همان طور که بدون اکسیژن انسان قادر به ادامه حیات نیست، بدون خط و نوشتن نیز تمدن و فرهنگ بقاء و رشد نمی یافت و بعد از این نیز قادر به توسعه خود نخواهد بود.


نوشتن کنش اجتماعی است نه فردی.

نوشتن نوعی تعامل اجتماعی بین فرد و دیگری است که در درون یک نظام اجتماعی معین انجام می شود. از اینرو نوشتن به مجموعه نظام اجتماعی که نویسنده در آن قرار دارد و متن در آن تولید و مصرف می شود بستگی دارد. برخی جوامع و نظام های اجتماعی زمینه "تولید فرهنگی" را بیشتر و بهتر مهیا می کنند و برخی دیگر تنها در محدوده معینی امکان خلق و آفرینش های فرهنگی و از جمله "آفرینش قلمی" را می دهند. هر چه جامعه بیشتر به سوی "ارتباطات مکتوب" تحول پیدا کند و "ارتباطات شفاهی" جایگاه و نقش کم رنگ تری در مجموعه ارتباطات اجتماعی داشته باشد، نوشتن هم رشد بیشتری می یابد. از این منظر جوامع مدرن نسبت به جوامع سنتی گرایش و زمینه مساعدتری برای نوشتن فراهم می سازند زیرا در جوامع سنتی ارتباط شفاهی الگوی غالب ارتباطی است.


نوشتن ابراز خود[3] و نوعی بودن فرد است.

نوشتن اگرچه به کمک انگشتان دست انجام می شود اما در هر حال فعالیت فکری است که بر اساس فرمان های مغز صورت می گیرد و ریشه در عمیق ترین لایه های باور و احساس ما دارد. ما می نویسیم تا چیزی را از درون مان به بیرون منعکس کنیم. می نویسیم تا نشان دهیم که چه چیز هستیم. از اینرو نوشتن نشان بودن نویسنده است یعنی نویسنده بودن. با توجه به این خصیصه است که به میزان رشد «فردیت»[4] در جامعه ای، نوشتن نیز در آن جامعه رشد می کند. در جوامعی که در آنها فردگرایی بیشتر رشد کرده است، در مقایسه با کشورهایی که "جمع گرا" هستند، میزان چاپ و نشر کتاب و مطبوعات نیز بیشتر است. همچنین با مقایسه تاریخی کشورها از نظر رشد فردگرایی، می توان این واقعیت را دید. هر چه به گذشته، گذشته ای که فرد و فردیت جایگاه کمتری در مقابله با ساختارها و جمع داشت، باز می گردیم، میزان تولیدات فکری نیز کمتر می شود. و بالعکس.

نوشتن کنشی ارتباطی[5] است.
ما می نویسیم تا حرف و سخنی را به دیگران منتقل کنیم. هیچ نویسنده ای صرفاً برای دل خود و در تنهایی مطلق نمی نویسد. نویسنده با فرض مخاطبی مشخص و معلوم می نویسد. در این صورت نوشتن به منزله یک کنش ارتباطی، "الزامات نهادی ارتباط" را دارد. ارتباط هنگامی به نحو مطلوب برقرار می شود که آنچه هابرماس "موقعیت ارتباطی ایده آل" می نامد تحقق یابد. موقعیت ارتباطی ایده آل مستلزم ابزار ارتباطی، آزادی ارتباط، فقدان حاکمیت زور و سلطه، انگیزه و زمینه و سوژه ارتباطی، و زبان مشترک است.


نوشتن مهارتی عملی و اکتسابی است.

نوشتن مهارتی آموختنی و آموزش دادنی است و میزان رشد آن به نحو عملکرد نظام تعلیم و تربیت در جامعه بستگی دارد. اغلب کسانی که خود را ناتوان از نوشتن می دانند، بر این باورند که نوشتن استعدادی مادرزادی است که خداوند آن را به برخی اعطا و از برخی دیگر دریغ ورزیده است. این تلقی نادرست، ناشی از عدم شناخت نوشتن به منزله مهارت اکتسابی است. جعفر شهری در کتاب «طهران قدیم» می نویسد وقتی که تازه دوچرخه به تهران آمده بود مردم آن را وسیله شیطانی می نامیدند که جن ها آن را می رانند، چرا که از نظر مردم تهران این امر که وسیله ای با دو چرخ بدون تکیه بر چیزی راه برود و کسی را هم بر دوش خود ببرد امری ناممکن می نمود. اما وقتی دوچرخه عمومیت یافت و حتی کودکان بر آن سوار شدن، کسی هرگز نپرسید دوچرخه بر اساس چه قاعده و قانونی می تواند ما را به این سو و آن سو ببرد. نوشتن هم همین حکایت را دارد. آنانکه مهارت آن را آموخته اند و می دانند چگونه بر دوش قلم نشسته و سیر و سیاحت عالم کنند، قلم را به همان سادگی دوچرخه به خدمت می گیرند. اما آنانکه نمی دانند، نویسندگی و نوشتن را امری رازآمیز می پندارند.


نوشتن کشف کردن است.

این سخن را ریموند کارور[6] بر مبنای تجربه ادبی اش می نویسد. همین تجربه و لذت کشف کردن است که مانع از درک و احساس هر گونه رنج و مشقت در کار نوشتن می شود. آنانکه می نویسند تنها "لذت نوشتن" را می دانند، لذتی که کمتر قادر به توصیف آنند. لذت نوشتن نیز از جمله مقولات یُدرک و لایوصِف است. نوشتن چنان شیرین و گواراست که هنری میلر می گوید «پاداش نوشتن خود آن است.» اما آنانکه نمی نویسند تنها از "رنج نوشتن" آگاهند زیرا هیچ تجربه ای از لذات آن ندارند. از اینرو، اینان بیش از نویسندگان از رنج نوشتن می هراسند؛ و برای همین تن به این کار ظاهراً دشوار نمی دهند. به راستی که در نوشتن کار را دست می کند اما چشم می هراسد.


نوشتن پژوهیدن است.

نوشتن تنها رسانه و ابزار انتقال دانش نیست بلکه روش پژوهش نیز هست. نوشتن تنها وسیله ای برای ثبت تجربه ها نیست بلکه همان تجربه کردن است. همان طور که گفتیم در برخی دانش ها مثل انسان شناسی این امر اهمیت مضاعف دارد، زیرا تنها از طریق نوشتن است که تحقیق در آن به تجربه علمی تبدیل می شود و تا قبل از نوشتن تمام تلاش ها صرفاً مجموعه ای بی ربط از حوادث اتفاقی یا تخیلات و تأملات عینیت نایافته اند. یعنی حقیقت تنها به کمک نوشتن شناخته می شود. نورمن میلر در جایی این واقعیت را چنین بیان می کند: «تنها زمانی که حقیقت را می شناسم، لحظه ای است که حقیقت خودش را بر نوک قلم من آشکار می کند.»[7]


نوشتن پرسش کردن است.

اگر نوشتن اندیشیدن است، که هست، اندیشیدن هم به تعبیر زیبا و بلند مارتین هایدگر «با پرسش آغاز می شود.»[8] از اینرو کسانی به نوشتن قادرند که توانایی اندیشیدن دارند، و کسانی قادر به اندیشیدن اند که "پرسیدن" را آموخته اند. و پرسشگری مستلزم "محیط آزاد" است، محیطی که اجازه قلندری و گستاخی فکری و کنجکاوی و "تردید" در امور را بدهد. در محیطی که پرسش را "شبه افکنی" و "شبه افکنی" را کفر می نامند، نمی توان انتظار داشت که انسان ها جان شان را در مخاطره تیغ تکفیر و ارتداد قرار دهند.

همچنین پرسشگری عادتی فکری است که در فرایند تعلیم و تربیت در فرد شکل می گیرد یا شکل نمی گیرد. اینکه در آموزش چگونه اندیشیدن بیش از آموختن اندیشه ها تأکید می شود، به همین دلیل ساده است. آلبرت انیشتین در برابر این پرسش که چه شد که به نظریه نسبیت دستیافت؟ گفت: «در کودکی وقتی از مدرسه باز می گشتم مادرم هر روز می پرسید آلبرت عزیزم بگو به دانم امروز چه سوال قشنگی در کلاست پرسیدی؟ من هم برای آنکه پاسخ جالبی به مادرم داده باشم دائماً کنجکاو بودم تا سوال تازه ای از معلمم بپرسم. این بود که حس کنجکاوی و پرسشگری در من رشد کرد. بعدها کنجکاوی ام سر از سیارات و کیهان شناسی و نظریه نسبیت در آورد.» بنابر این، نویسنده کسی است که جهان را به مثابه یک پرسش می بیند و به خواننده اش هم می آموزد که چگونه جهان را به مثابه یک پرسش ببیند.


نوشتن خلق کردن است.

خلق کردن یعنی "خلاقیت"، و خلاقیت در خلاء صورت نمی گیرد. خلاقیت محصول تجربه های ماست. به میزانی که تجربه های ما متنوع تر، گسترده تر و جهانی تر است، به همان میزان ذهن ما خلاق تر است. به میزانی که فرهنگ های بیشتری را درک و تجربه کرده ایم به همان میزان اندیشه ی ما بازتر و باروتر است. به همین دلیل کسانی که "هویت مرزی"[9] دارند، یعنی در جایی متولد، در جایی دیگر تحصیل و در سرزمینی دیگر اشتغال داشته اند، و زندگی سیال و سیاری دارند، بیش از انسان های یکجانشین در آفرینش های فکری و هنری نقش داشته اند.

آشنایی با فرهنگ های مختلف تنها یکی از انواع تجارب ماست که به بارور شدن خلاقیت کمک می کند. تجربه های عمیق و گاه دردناک نیز گاه منشاء خلق آثار بزرگ هنری و فکری جهان بوده اند. برای همین است که گفته می شود «جنگ و صلح» تولستوی چیزی جز حکایت و روایتی از تاریخ جنگ های روس نیست. یا اگر پدر چارلز دیکنز ورشکست و روانه زندان نمی شد، شاید هرگز رمان های «نوشته های پیک ویک»، «آلیورتویست»، «دیوید کاپرفیلد» و «انتظارات بزرگ» خلق نمی شدند. اجازه دهید مثال تازه تری بزنم. «محمد شکری» یکی از رمان نویس های بزرگ عرب و مراکش است که در ماه دسامبر 2003 درگذشت. محمد شکری در هشت سالگی خانواده اش را از دست داد و تا بیست و یک سالگی در خیابان ها از راه تکدیگری زندگی می کرد. بعدها در سال 1981 داستان دوران غم انگیز خیابان خوابی و خیابانگردی اش را در رمانی به نام «به خاطر لقمه ای نان» شرح داد. از آنجا که این رمان چهره فقر، ظلم و نابرابری در کشور مراکش را به وضوخ نشان می داد، چاپ آن تا سال دو هزار و یک در مراکش ممنوع بود اما «طاهر ابن جلدون» روشنفکر بزرگ عرب در فرانسه، آن را در همان سال 1981 به فرانسه ترجمه کرد و شهرت جهانی برای محمد شکری آورد.

نه تنها در ادبیات و هنرها بلکه در علم نیز تجربه باعث خلاقیت و نوآوری می شود. فرانتس بوآس بینانگذار انسان شناسی آمریکا، در اوایل قرن بیستم به مدت یک سال در «دره مرگ» در مکزیک، که تابستان های داغ پنجاه درجه حرارات دما دارد، به نام دوره گرد، در این منطقه شیر فروشی می کرد تا بتواند کم کم در بین مردم قبیله ای که ساکن آنجا بودند نفوذ کند و اهالی قیبیله او را به عنوان فرد محلی و دوست بپذیرند. نتایج مطالعات میدانی بوآس در این دره نه تنها موجب حفظ یک گونه زبان منحصر بفرد در جهان و جلوگیری از نابودی آن شد بلکه «انقلاب بواس» در انسان شناسی را به وجود آورد. اصلت نوشته های بوآس در انسان شناسی در اصل به اصالت تجربه های او در دره مرگ باز می گردد.

همچنین برانیسلاو مالینفسکی پدر انسان شناسی مدرن، تمام نوآوری هایش در نوشته های اتنوگرافیکش محصول چهار سال تجربه زندگی او (1914 – 1918) در جزایر تروبریاند و قبایل آرگونات در غرب اقیانوس آرام بود. مثال ها را می توان به تمام انسان شناسان بزرگ از روث بنه دیکت و مارگارت مید و لوی اشتراوس تا انسان شناسان کنونی بسط داد.

نوشتن مستند کردن است.

متن یک سند است که ایده، احساس یا امر واقعی را بازگو و ثبت می کند. میزان اعتبار یک متن به میزان توانایی آن در بیان دقیق، جامع، واقع گرایانه، موثر و ماندگار موضوع یا امری که آن را بازنما می کند بستگی دارد. کسانی که می نویسند، خود را مستند و ثبت می کنند و از این راه وجود خویش را جاودانه و ماندگار می سازند. به همین نسبت نیز جامعه ایی که بیشتر می نویسد ماندگارتر و پایدارتر است. از اینرو، متن صرفاً برای ایجاد ارتباط نیست، بلکه نقش نگهداری و ماندگارسازی ایده ها، احساسات و امور را نیز عهده دار است. از این منظر، نوشتن فعالیت مهمی است که ناقل، حامل و حافظ "میراث فرهنگی" یعنی تمام تجربه ها و ادراکات انسان در حیطه های مختلف است.

با توجه به این قدرت و کارکرد نوشتن یا "ارتباط مکتوب" در زمینه مستندسازی است که نوشتن اهمیتی بیش از ارتباط شفاهی دارد. بیان شفاهی تا زمانی که به نحوی ثبت و ضبط نشده است باد هواست! حتی بدون وزش نسیم هم نابود می شود. اما "سخن مکتوب" حدیثی است که وجود مادی دارد و در حافظه تاریخ بایگانی می شود. از اینرو هم به گوینده و نویسنده اش قدرت و اعتبار می بخشد و هم مسئولیت ایجاد می کند.
موانع نوشتن

برای شناخت آنچه مانع نوشتن می شود نباید راه دور برویم. بهتر است ابتدا از مفروضات نادرست در ذهن حودمان شروع کنیم، آنها که از تخم چشم و رگ گردن به ما نزدیک ترند! در زیر برخی از این مفروضات را شرح می دهیم. اگرچه اینها فهرست کاملی از تمام مفروضات نادرست نیست.


خواندن جای نوشتن را نمی گیرد.

اگرچه خواندن جرم نابخشودنی نیست و مستحق پاداش است اما گاهی بهانه ای برای ننوشتن است. این نکته برای دانشگاهیان که ضرورتاً سروکارشان با کتاب و متن مکتوب است بسیار اهمیت دارد، زیرا گاهی خواندن حس نیازمندی شان برای فراگیری را ارضاء می کند. از اینرو اجازه دهید خواندن را "خطای اول" به نامیم، خطایی که دانشگاهیان بیش از دیگران مرتکب آن می شوند! به تجربه می دانیم که «خواندن گاهی ابزار نبوغ آمیزی برای گریز از اندیشیدن است.» این واقعیت را کسانی باید بیشتر به خاطر داشته باشند که می خواهند صرفاً از راه خواندن اندیشمند شوند. بله، «خواندن برای ذهن مانند ورزش برای بدن است»، اما برای شرکت در مسابقات قهرمانی باید نوشت. تنها نوشتن قادر است ذهن ما را مولد و نوآور بار آورد. به خصوص اینکه به تعبیر آلبرت انیشتین، «خواندن بعد از سن معینی ذهن انسان را از فعالیت های خلاقه[10]باز می دارد. هر انسانی که بیش از اندازه بخواند و مغزش را اندک به کار اندازد گرفتار عادت تنبلی ذهنی و اندیشیدن می شود. اگرچه نمی توان انکار کرد که بدون خواندن هم راه به جایی نخواهیم برد. و البته آنانکه به هر دلیلی عاقبت نخواهند نوشت، مباد خواندن را فراموش کنند. آنها به خاطر داشته باشند که - به تعبیر چارلز دوم پادشاه بریتانیا - «هیچ مشکل و رنجی نمی شناسیم که ساعتی مطالعه آن را تسکین ندهد.»


عناوین و القاب نمی توانند جای نوشتن را بگیرند!

اجازه دهید این امر را "خطای بزرگ" یا همان "جرم نابخشودنی" به نامیم، چون سوء استفاده از "نمادها" به معنای کشتن آنهاست. برخی از دانشگاهیان باور دارند که عناوین جای خالی اندیشیدن را پُر می کنند. برای همین بعد از کسب عناوین دانشگاهی تولید دانش و انجام پژوهش را کنار می گذارند. سال ها پیش «پرمود تبرا» پیشنهاد نبوغ آمیزی داد. گفت: «پیشنهاد من این است که مدرک دانشگاهی را در روی کاغذهایی چاپ کنیم که در مدت پنج سال بپوسد و باطل شود!» البته جلال آل احمد معتقد بود علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد. از اینرو مدارک دانشگاهی را تا رسیدن آن روز تحریم کرد و با زیرکی در آخرین لحظه از پذیرفتن مدرک دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران شانه خالی کرد و در توصیف واقعه گفت: «بلایی رسیده بود، به خیر گذشت!» جلال اهل معامله و مسامحه نبود و همیشه نظرش را بدون پرده پوشی و تند و تیز می گفت. در این باره هم صریح نوشت: «یکی از موفقیت های بزرگ من این بود که خداوند وسوسه دکتری گرفتن را از دانشکده ادبیات را در دل من کشت و برای همین هم هست که ادبیات را دلم زنده نگهداشت.»
جلال می دانست در مملکت ایران مدرک دکتری به جای آنکه بپوسد، دارنده اش را می پوساند! او با آنکه دکتر جلال آل احمد نشد، اما در ادبیات و نقد اجتماعی ایران صاحب سبک و نظریه ای شد و مصداق واقعی این سخن مارک تواین بود که «بهتر است شایسته مقامی باشیم و آن را نداشته باشیم، تا اینکه آن را داشته باشیم و شایسته اش نباشیم.»

این سخنان به معنای آن نیست که مدارک دانشگاهی را کم ارزش اند. ابداً. تنها منظور این است که مبادا اخذ مدرک دانشگاهی به اشتباهی تبدیل شود که هر لحظه آن را تکرار کنیم. البته این مشکل محدود به جامعه ایران نیست. گاهی مدارک دانشگاهی موجب اشباع شدن "حس هویت جویی فکری" افراد دانشگاهی می شوند و در نتیجه این عده خود را بی نیاز از تلاش بیشتر (بخوانید نوشتن بیشتر) می دانند. ریموند بُودن در کتاب «منطق اجتماعی» با بررسی عملکرد استادان دانشگاه هاروارد می نویسد استادان دانشگاه که از عناوین بالایی برخوردارند، به تدریج "انگیزه اجتماعی" در زمینه تلاش برای کسب هویت علمی و دانشگاهی را از دست می دهند، زیرا خود را از نظر اجتماعی اشباع شده می دانند. «دانیل جی بورستین» این گروه استادان صاحب نام را دیده بود که گفت: «یکی از نشانه های آدم مشهور این است که نامش بیشتر از خدماتش ارزش دارد!»


نوشتن به تخیل بیش از دانش اتکا دارد.

انیشتین می گفت: «تخیل مهمتر از علم است، زیرا علم محدود است اما تخیل همه جهان را در بر می گیرد.» علم محصول بسط تخیل انسان است. اگر سفر به ماه ابتدا در تخیل انسان نمی گنجید، پای انسان هرگز به آن سرزمین دور نمی رسید. اگر انسان خیال پرواز را در سر نپرورانده بود، از دست برادران ویلبرایت هم کاری ساخته نبود! از اینرو وسعت اندیشه و توان نوشتن هر کس به اندازه دامنه خیال اوست. دانشگاهیانی که از نوشتن عاجزند، به دلیل بی دانشی آنها نیست، بلکه به دلیل ضعف یا عدم پرورش و به کارگیری قوه خیال آنهاست. در "جامعه اطلاعاتی" امروز که همه انسان ها ناگزیر در هجوم سیل آسای دانش و اطلاعات قرار دارند، نه تنها دانشگاهیان بلکه همه لاجرم دانشمندند! یعنی انبان همه انباشته از دانش و دانستنی هاست. اما از خیل انبوه دانشمندان تنها کسانی مولد علم اند که دانش را با تخیل خود درآمیزند. و تخیل تنها زمانی به خدمت دانش در می آید که بر روی صحفات سفید تجسم و تجسد مادی پیدا کند؛ در غیر این صورت تخیلات ما اوهام بی معنایی بیش نیستند. همه نویسندگان بر اهمیت تخیل در کار نوشتن تأکید داشته اند. فاکنر می نویسد: «گفتم كه نويسنده به سه منبع نياز دارد: تخيل، مشاهده و تجربه.» [1] از اینرو انگلیسی ها گفته اند «هوش بدون تخیل و رویا، پرنده بدون بال است.»


لازمه نوشتن اعتقاد به داشتن عقل کامل نیست، بلکه بالعکس لازمه نوشتن باور به ناتمامی و ناقصی عقل ماست!

آنانکه خود را "دانای کل" می دانند دلیلی ندارد برای بیشتر دانستن تلاش کنند! دقیقاً مشکل برخی از آنانکه تن به نوشتن نمی دهند از اینجا آغاز می شود. اندک اند آنانکه طالب عقل بیشترند. رساله «گفتار در روش» دکارت با این عبارت آغاز می شود که: «تنها چیزی که مردم از خداوند طلب نمی کنند عقل بیشتر است زیرا همه گمان می کنیم در این زمینه خداوند عدالت را رعایت کرده و به هر کس به قدر کفایت به او عقل عطا فرموده است!» عکس این نکته نیز درست است. یعنی برخی نیز دانش خود را ناچیزتر از آن می دانند که بنویسند.


برخی نمی نویسند چون گمان دارند که هنوز به باور قطعی در باره ایده ای نرسیده اند که آن را بنویسند.

این اشتباه محض و بزرگ نیز گاه مانع نوشتن می شود. دلیل نویسندگان برای نوشتن این نیست که از آنچه می دانند یا باور دارند راضی هستند؛ بالعکس، به این دلیل می نویسند که دانسته های شان را در معرض نقد و نظر و آزمون قرار دهند. در اجتماع دانشگاهی نوشتن برای طرح پرسش هاست نه باورهای قطعی و یقینی. به سیاق آلبرت هوبارد که می گفت «بهترین نسخه برای نادان ماندن این است که شخص از عقایدی که دارد راضی باشد و به معلوماتش بسنده کند!» می توان گفت بهترین نسخه برای دانایی این است که آنچه می دانیم را بنویسیم تا نشان دهیم به آنچه می دانیم بسنده نکرده ایم.


نبوغ لازمه نوشتن نیست حاصل آن است.

چیزهای بسیاری است که مانع نوشتن می شوند بدون آنکه هیچکدام ارتباط چندانی با نبوغ و استعداد داشته باشند. ارتباط چندان"، تعبیر چندان درستی نیست، اساساً ارتباطی با نبوغ ندارند. اگرچه نبوغ نویسندگان و دانشمندان بزرگی مانند داستایوسکی، فردوسی، شکسپیر و انیشتین را هم نمی توان منکر شد. اما این نوابغ نیز اگر ننوشته بودند تفاوتی با میلیون ها انسان ناشناخته نداشتند. پس به خاطر داشته باشیم که نوشتن انسان را به نبوغ می رساند نه بالعکس. ویلیام فاکنر این واقعیت را این گونه تجربه کرده است: «اوايل گمان مي بردم كه تنها چيزي كه نويسنده بايد از آن برخوردار باشد، استعداد است. اما حالا تصور مي كنم نويسنده تازه كاري كه تازه شروع به نوشتن كرده بايد بي اندازه بردبار باشد و براي دست يافتن به آنچه مي خواهد بارها تلاش و تقلا كند.»[11] .پس باید نبوغ خود مان را باور کنیم و هر چه را می اندیشیم بنویسیم.


برای نوشتن شور و شوق مهمتر از اندیشه تابان است.

تجربه نشان داده است غالباً کسانی اندیشه های تابان داشته اند که شوق نوشتن داشته اند. بهتر این است مانند چارلز باکستون به صورت کلی تر قضاوت کنیم و به گوییم «در موفقیت شور و شوق بیش از قابلیت اثر دارد.» نوشتن هم نوعی موفقیت است.

آنچه یک نوشته را خواندنی و جذاب می کند، زحمت و نیرویی است که برای تهیه آن به کار رفته است، نه مرکب و کاغذ یا قیمت قلمی که مطلب را با آن نوشته اند!

نوشتن مثل هر کار دیگری ابتدا از خودش شروع می شود، یعنی نوشتن. بنابر این نوشتن نه با ایده بزرگ و نه با قلم زیبا بلکه با همت بلند شروع می شود و تکامل می یابد. آنانکه منتظرند ابتدا فکر بکری به ذهن شان برسد و بعد دست به کار نوشتن شوند، یا آنانکه در انتظار رفاه و آسایش اند تا بعد اقدام به نوشتن کنند، هرگز چیزی نخواهند نوشت.


تنبلی مانع نوشتن است.

نوشتن یک فعالیت است؛ و مثل هر فعالیت دیگری، تنها وقتی با موفقیت بیشتر همراه می شود که نیرو و تلاش بیشتری صرف آن شود. آنها که گمان می کنند با زحمت کم نتایج بسیار می گیرند، جای "میز تحریر" و "میز تجارت" را اشتباه گرفته اند! وقتی بوتسلاو می گوید «وقتی چیزی بدون سعی زیاد قابل خواندن است، سعی زیادی در نوشتن آن به کار رفته است»،[12] به این معناست که اگر می خواهیم چیز قابل خواندنی بنویسیم، باید نیروی زیادی صرف آن کنیم.


عدم توجه به جزییات مانع نوشتن است.

لازمه نوشتن توجه به جزییات است. دشواری فهم این نکته را درک می کنم. ما اغلب گمان می کنیم این حرف و حدیث های زندگی روزانه که گفتن ندارد! توضیح واضحات مضحک است! اشتباه لُپی بزرگی اینجا رخ داده است که باید هرچه زودتر جلوی آن را گرفت، زیرا بزرگترین نویسنده ها اغلب مانند آندره ژید اعتراف کرده اند که «مهمترین چیزها برای گفتن آنهایی بودند که فکر می کردم لازم نیست بگویم زیرا بسیار واضح بودند.» همچنین «سال بلو» برای اینکه نویسنده ای بشود تواناتر از آنچه بود، همیشه می گفت: «از اینکه نمی توانم به قدر کافی جزییات زندگی روزمره را ببینم رنج می برم.» حتی فیلسوف برجسته ای مانند آیزیا برلین صمیمانه اعتراف می کند که «من همواره مستعد به دست دادن توصیفات رنگارنگ از چیزهای بی اهمیت بوده ام.»

البته توجه به جزییات به معنای دراز گویی نیست. بالعکس نوشته ای بهتر است که حداکثر صرفه جویی در واژه ها در آن شده باشد. میکل آنژ می گفت: «هر اندازه که مرمر تراش بخورد و کوچکتر شود، مجسمه بزرگتر می شود». به همین نسبت کوتاه سازی، متن را خواناتر و زیباتر می سازد، زیرا به تعبیر شکسپیر «ایجاز و اختصار روح کلام است.» البته اینکه نوشته حاضر طولانی است به دلیل نبود مجال کافی برای کوتاه نوشتن بود!


عمق نوشته در میزان توانایی اش برای کشف و درک معنای پنهان زندگی است.

ستون یک نوشته، معنای نهفته در آن است. همان طور که سبک نمی تواند به تنهایی نوشته ای را قدرت جاودانگی بخشد، انباشتن اطلاعات و دیدن جزییات هم اگر به لایه های پنهان واقعیت راهی نگشاید چیزی بیش از زرق و برق یک نوشته نیست. خوانندگان نیز بر اساس محتوی و معنی یک کتاب در باره آن قضاوت می کنند، نه بر اساس زیبایی جلد آن! از دید ناشران نیز «شیرازه است که کتاب را نگاه می دارد نه جلد آن.» و شیرازه کتاب، معنای آن است.


برای نوشتن صداقت هم لازم است.

توماس جفرسون می گفت: «صداقت اولین فصل کتاب معرفت است.» می توان آن را به این صورت کامل کرد که صداقت اولین اصل کتابت هم هست. زیرا سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل می نشیند. اگر اصل صداقت را بپذیریم، برای نویسنده شدن راه طولانی در پیش نداریم. کافی است سفره دلمان را باز کنیم و قدری، نه بیشتر، از آن حرف و حدیث هایی که با خود زمزمه می کنیم را با صدای بلندتر روی کاغذ ثبت کنیم.


سعی و صداقت اگر با سادگی و صراحت درهم نیامیزد، دست پخت ما دلنشین نخواهد شد.

سادگی به متن قدرت و صلابت می دهد. علاوه بر این، ساده نوشتن تنها مسئله سبک نیست، مسئله دموکراسی و دموکرات بودن هم هست. آنها که اعتقادی به مردم ندارند و فقط برای خودشان و اطرافیان نزدیک شان می نویسند، میل سیری ناپذیری به قلمبه گویی دارند. اما آنها که افق های دورتری پیش رو دارند، صداها، سلیقه ها و صورت های مختلف را با کلمه ها و ترکیب های ساده تر و قابل فهم تر برای همه به کار می برند.

ارزش ساده نوشتن محدود به دموکراسی هم نیست؛ اگر این طور بود نویسندگان اقتدارگرا حق داشتند خود را از زحمت ساده نوشتن معاف کنند! ساده نوشتن با بنیادی ترین ارزش های دانش بشری یعنی توسعه و تعالی انسان در ارتباط است. به این گفته والتر ترنس استیس توجه کنید: «ارزش والاي دانش در حركتي نيست كه كشف آن در جمع كوچك متخصصان ايجاد مي كند، حتي در سودمندي عملي آن نيست، بلكه در تعالي و توسعه ذهن انسان به طور كلي است كه دانش علت آن است. مقصود از ذهن انسان به طور كلي، اذهان چند متخصص نيست، بلكه اذهان جماعت هاي انسان متمدن است.»[13]

برخی نیز قلمبه گویی را سپر بلا می سازند تا ضعف معنایی نوشتارشان پنهان بماند. یکی از فنون رایج برای اینگونه «پیچیده سازی متن»، به کار بردند واژه های نامأنوس یا خارجی است. به قول ظریفی برخی گمان می کنند «اگر به جای جریان یا سیر به گویند «فراپویش» یا «پروسس»، و اگر به جای متعالی به گویند «هستنده فراباشنده»، فیلسوف می شوند!»

برخی نیز ژست های عالمانه می گیرند و به عامه مردم نگاه عاقل اندر سفیه می اندازند زیرا گمان می کنند ذهن عامه مردم قادر به هضم اندیشه های متعالی علمی و فلسفی نیست. اما "ترنس استیس" طشت رسوایی این فرقه را بر زمین می اندازد و می گوید «اين تصور كه نمي توان انديشه هاي فلسفي و علمي را به زبان ساده براي مردم عادي شرح داد، تا اندازه زيادي نيز به اين سبب است كه فيلسوفان و اربابان علم، به طور كلي ميلي به اين كار ندارند؛ زبان ساده از ناداني اربابان علم است نه از جهالت بشريت.»[14]

روی دیگر سکه این است که اگر نگوییم همیشه، لااقل گاهی ما راهی جز به کارگیری زبان و مفاهیم ساده نداریم. با زبان شیمی و زیست شناسی در باره بحران احساسات امروز بشر صحبت کردن کار ابلهانه ایی است. اما متاسفانه این اشتباه بزرگی است که دانشمندان گاهی مرتکب می شوند. اجازه دهید سخن پروفسور «پاول استریتین» اقتصاد دان آمریکایی را در انتقاد از کاربرد روش های کمی در علم اقتصاد برای تبیین و توصیف رفتارهای آدمی در اینجا عیناً نقل کنم. او می گوید:

«هیچ عبارت ریاضی برای بیان جمله عاشقانه "من دوستت دارم" نمی شناسم. ریاضیات یک زبان است، یا شاید به گویم یک زبان نامفهوم با ظرفیت های فوق العاده کوچک. افعال آن افعالی هستند که نمی توان بیش از چهار مورد برشمرد: برابرها، بزرگ تر است از، کوچک تر است از، تابعی است از.»[15]


نوشتن شرح تجربه هاست.

نوشتن یا حاصل تجربه هایی است که محققان در آزمایشگاه به دست می آورند، یا حاصل تجربه های زیسته ماست، یعنی تچربه شخصی زندگی. نه تنها محتوای نوشته ها از تجربه اخذ شده اند، بلکه سبک و زیبایی نوشته نیز تا حدودی به میزان استفاده ما از تجربه های ما دارد. تجربه می گوید هر وقت تجربه های خصوصی و شخصی را وارد متن کنیم، نوشته های ما ساده تر، قابل فهم تر و جذاب تر می شود. ذکر تجربه های خصوصی به متن شادابی و صمیمیت می بخشد. هر گاه تجربه هایمان را به متن و نوشته می افزاییم، نوشته ما رود روانی می ماند که نسیم خنکی از آن می وزد. حتی در نوشته های دانشگاهی و حرفه ای که ظاهراً کمتر تجربه های خصوصی در آن راه دارد، یعنی کمتر زبان شخصی و ضمیر اول فرد مفرد در آن کمتر به کار می رود نیز ذکر تجربه های شخصی رویکردی تازه به خوانندگان، موضوع مورد مطالعه و حتی روش تحقیق و دستاوردهای آن می دهد.

در انسان شناسی مکاشفه های شخصی را با تخصص های پژوهشی در آمیختن، سابقه ای طولانی دارد. اما در اینجا فقط در باره انسان شناسی صحبت نمی کنیم. هر نوشته دانشگاهی هر قدر هم نظری باشد به کمک تجربه های خصوصی قابل فهم تر و جذاب تر می شود. آزمون این واقعیت دشوار نیست. اگر به حافظه مان رجوع کنیم می بینیم از میان انبوه نوشته هایی که خوانده ایم آن دسته بیشتر در خاطر ما زنده مانده اند که نویسنده در جایی از آن چیزی از تجارب خصوصی اش را صمیمانه به ما گفته است.

ولی به کاربستن تجربه های شخصی تنها برای جذاب تر ساختن متن در چشم خواننده نیست، بلکه کاربست این تجربه ها نوعی روش است که به ایده های ما روایی و اعتبار می بخشد. در واقع علت تاثیرگذاری این تجربه ها اصالت آنهاست. تجربه های شخصی ناب، دانش اصیلی هستند که هم دانشمندان و هم افراد غیر حرفه ای آنها را به کار می بندند. منظور از دانش اصیل یا "اصالت" همان تعریف و تعبیری است که هایدگر بیان می کند یعنی: «احساس زیستن»[16]. بله، احساس زیستن تعبیر روشن و دقیقی برای دانش اصیل است زیرا هر کس آن را می خواند به نحو شهودی بر صحت و درستی آن مُهر تأیید می گذارد؛ و مهمتر اینکه از خواندن آن مسرور و مشعوف می شود. برای همین والتر اسکات می گوید: «بهترین دانش ها و معلومات شخص، مطالعاتی است که انسان به نفسه آن را تحصیل کرده باشد.»

بله، دانشی که از تجربه شخصی برمی خیزد ریشه در معرفت عامه یا "عقل سلیم"[17] دارد. عقل سلیم نه تنها برای افراد غیرحرفه ای منبع بزرگ الهام و دانش است، بلکه همه دانش ها و فلسفه ها به آن اتکا دارند. استفن پپر[18]در کتاب مشهور «فرضیات جهانی»[19] (1942) نشان می دهد که تمام نظام های فلسفی از این ويژگی برخوردارند که بر عقل سلیم به منزله منبع ملموس و مستدل برای فهم متکی هستند.


در نوشتن قدرت نقد را نباید فراموش کرد.

نوشتن به نویسنده اقتدار می بخشد زیرا متن روشنگر و خلاقه به قدرت نقد اتکا دارد. اگرچه فوراً باید اضافه کرد که نقادی، قلدری کردن نیست. برخی با اتکاء بر بازوی قدرت در نوشته های شان به دیگران به سهولت هجوم می برند و آن را نقادی می نامند. اما نوشته انتقادیی موثر است که پشتوانه آن عقلانیت، عدالت، انصاف و شهامت اخلاقی باشد. البته منظور از بیان این اوصاف، قید و بند در راه آزادی بیان ایجاد کردن نیست. بالعکس. منظور یادآوری قدرتی است که نقادی به نوشتن می دهد، اما در عین حال خطری که گاه نقادی را تهدید می کند باید گوشزد کنیم. شاید بی مناسبت نباشد این سخن ماکیاول را به یاد آوریم که می گوید: «فکر می کنم و همیشه فکر خواهم کرد که دفاع از هیچ عقیده ای ناروا نیست به شرط اینکه به یاری منطق باشد و نه با تکیه بر مرجعیت و خشونت.»[20]


کشف و بازنمایی تضادها درونی و بیرونی، می تواند نیرویی هیجان بخش به نویسنده بدهد.

اگر پرسیده شود که نقد چیست می توان گفت نقد کالبدشکافی تعارضاتی است که نویسنده در درون خود، در یک اثر هنری یا متن معرفتی، یا آنکه در ذهنیت و واقعیت یک جامعه یا جهان می بیند. ویلیام فاکنر خالق «خشم و هیاهو» و برنده نوبل 1950 معقتد بود که «نویسنده حاصل کار خود را از تضاد و درگیری فراهم می آورد. تضاد باعث ایجاد انگیزه می شود.»


این نویسنده است که به کلمات روح و معنا می دمد نه بالعکس.

نوشتن دمیدن روح در کلمات است. و همه آنها که کلمه خلق می کنند، خادمانی هستند که جان تازه ای در کلمات موجود می دمند. بنابر این کافی است به واژه هایی که در نوک زبان مان است اعتماد کنیم و آنها را به کار بگیریم تا دائماً نشاط و طراوت تازه ایی پیدا کنند. برخی گمان می کنند که برای نوشتن به دانستن واژه های بیشتر نیاز دارند اما واقعیت این است که واژه هایی که در ذهن ماست کفایت نوشتن یک کتاب را می کنند تنها به این شرط که به نحو شایسته به خدمت گرفته شوند یا به نحو شایسته به آنها خدمت کنیم!


نوشتن را از اشیاء آغاز کنیم نه از ایده ها.

ویلیام کارلوس ویلیام می نویسد «ایده ای وجود ندارد مگر اشیاء.» ویلیام نمی خواهد قدر ایده را کم بشمارد، بلکه صرفاً تأکیدی است بر اینکه ایده ها ریشه در تجارب زندگی روزمره و تماس حواس ما با چیزهای پیرامونمان دارند. افکار حاصل چیزهایی است که می بینیم، می چشیم، می بوییم، و احساس می کنیم. وقتی دوستی را ملاقات می کنیم، در کنسرتی شرکت می کنیم، یا کتابی را می خوانیم، در همه حال جهان را از طریق حواس درک می کنیم. از اینرو ویلیام بلیک «حواس را دروازه های ادراک» می نامید. باز یا بسته بودن حواس به معنای باز یا بسته بودن ورودی ایده ها به فکر ماست. چیزی که باعث می شود اهمیت اشیاء را نادیده انگاریم عادت کردن به آنهاست. ما اغلب چیزهایی که پیوسته با آن سر و کار داریم نمی بینیم. از اینرو برای دیدن تنها یک راه وجود دارد و آن اینکه پرده های عادت را کنار بزنیم. در این صورت دیگر چیزی را از قلم نخواهیم انداخت. هر شیء حامل ایده هایی است، مشروط به این که اشیاء را دقیق ببینیم و دقیق بخوانیم.


نوشتن خود اندیشی است.

نظريه‌پردازان‌ انتقادي‌ پيوسته‌ به‌ فعاليت‌هاي‌ انتقادي‌ و ديالكتيكي‌ انديشه‌ اشاره‌ كرده‌اند و ادعا كرده‌اند كه‌ با آزادسازي‌ انسان‌ از سلطه‌ مفاهيم‌ كذب، در حقيقت، آزادي‌ انسان‌ را فزون‌تر مي‌كنند. اين‌ روند رهايي‌بخشِ انديشه‌ را مي‌توان‌ خود انديشي‌ ناميد، زيرا طي‌ آن‌ خرد، يا سوبژهِ انساني‌ خردورز، نه‌ تنها دربارهِ ابژه‌هايش‌ بلكه‌ به‌ رابطهِ خود با ابژه‌هايش، يعني‌ به‌ توانايي‌هاي‌ خود و فرآورده‌هاي‌ خودش‌ نيز مي‌انديشد.[21] همان طور که گفتیم نوشتن فرایند تجسد یافتن اندشیدن است. در این صورت، می توان نوشتن را همان فرایند خود اندیشی نیز نامید.

نوشتن لازمه رشد فردی و توسعه اجتماعی است.

نگارش از جمله مهارت های پایه در دنیای امروز است. درست است که در دنیای مدرن امروزی ده ها گونه "سوادآموزی عمومی"[22] مانند سواد رایانه ای، سواد آماری، سواد سیاسی، سواد سینمایی، و سواد هنری و غیره وجود دارد که نوشتن یکی از آنها است، اما خواندن و نوشتن مادر تمام سوادآموزی های دیگر است. کسی که نمی تواند بنویسد یا عادت به نوشتن در وجودش درونی نشده است، لاجرم نمی تواند از امکانات و خدمات اینترنت نیز "استفاده مطلوب" را ببرد زیرا استفاده مطلوب از رایانه تا حدی به برقراری ارتباط متعامل و متقابل بستگی دارد. برقراری ارتباط دوسویه نیز نیازمند نوشتن و کار با پست الکترونیکی، نگارش وبلاگ، و تولید مطالب قابل ارائه برای دیگران و ارائه آن در شبکه جهانی است. این نکته کم و بیش درباره دیگر سوادآموزی های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نیز صدق می کند. با توجه به این واقعیت، درک این نکته که سواد خواندن و نوشتن، مادر دیگر سوادهاست، و سوادآوزی زیر بنای توسعه علمی و فرهنگی است دشوار نیست.


لازمه نوشتن رشد فردی و توسعه اجتماعی است.

دانستن اهمیت نوشتن به تنهایی کسی را به نوشتن ترغیب نمی کند. اگر نه همه، لااقل اکثریت مطلق افراد بر اهمیت نوشتن و جایگاه آن به منزله مهارتی کلیدی نه تنها در تولید اندیشه و ارائه آن بلکه به منزله رسانه ای برای برقراری ارتباط اجتماعی قوی، گسترده و ماندگار اذعان دارند؛ اما با وجود آگاهی عمومی از اهمیت نوشتن، تنها گروه کم شماری می نویسند و به نحو فعال از مهارت های نگارشی خود بهره می برند. بنابر این علاوه بر آگاهی به اهمیت سواد و ضرورت نگارش، اولاً لازم است شرایط و ساختارهای اجتماعی مناسب رشد فرهنگ مکتوب شامل فراهم بودن امنیت اجتماعی، امکانات مادی، آزادی بیان، لوازم نشر و ارائه تولیدات فکری، تقاضای اجتماعی برای اندیشه های نو و امثال آینها در جامعه فراهم شود. اگرچه این گونه نیست که اگر شرایط مذکور مهیا نباشد کسی نخواهد نوشت. چرا که بسیاری از آثار بزرگ جهان در شرایطی نوشته شده اند که اغلب عوامل مذکور مهیا نوبده اند. فراهم بودن شرایط مذکور زمینه "همگانی شدن"[23] یا اقبال عمومی به نوشتن را فراهم می سازد. ثانیاً افراد از نظر ذهنی یعنی آشنایی با اصول و مهارت های نگارش و مفروضات مسلم مناسب آن نسبت به نگارش آموزش ها و آمادگی های لازم را به دست آورند. از اینرو نوشتن مانند هر کنش دیگری محصول درآمیختن و فراهم شدن مجموعه عوامل عینی و ذهنی است.


نوشتن و ترویج فرهنگ آن یعنی نوشتن درباره نوشتن هر دو وظیفه تحصیلکردگان است.

مجموعه عوامل عینی موثر در فرهنگ مکتوب تا حدود زیادی به کلیت نظام اجتماعی و سیاسی یک جامعه بستگی دارد و تنها دولت ها می توانند ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی نقش موثری در فراهم کردن بسترهای لازم اقدام کنند. مسلم اینست که جوامع توسعه یافته تر و دموکراتیک تر، از نظر تولیدات فکری و قلمی نیز سهم بیشتری در جهان نسبت به کشورهای غیر دموکراتیک و کم توسعه یافته دارند. اما از نظر ذهنی، بیشترین نقش برای توسعه فرهنگ مکتوب را کسانی ایفا می کنند که در نوشتن تجربه دارند و در عمل با کاربرد فنون و اصول نگارش آشنا هستند. مسائل ذهنی مربوط به نگارش نیز ابعاد مختلفی دارد. برخی از این ابعاد مانند "اصول صحیح نوشتن"، "اصول زیبایی شناسی"، و "سبک شناسی"مباحثی است که ادبا، زبان شناسان و منتقدان ادبی به آن می پردازند. اما مسائلی از این نوع که درباره چه چیز بنویسیم، چرا بنویسیم، چرا در برخی جوامع فرهنگ مکتوب رشد بیشتری یافته است و برخی کمتر، چرا برخی می نویسند و برخی دیگر نه، چه چیزهایی مانع نوشتن و چه چیزهایی باعث رشد آن می شوند، مسائل فرهنگی و اجتماعی هستند که به کمک علوم اجتماعی می توان پاسخ آنها را یافت.

تمام نکات بالا را گفتیم تا به توانایی و توانمندی مان به نوشتن ایمان بیاوریم، و نوشتن را دوست بداریم، و آن را پیچیده تر و دشوارتر از آنچه هست نپنداریم. تمام این نکات را گفتیم تا خودمان را به فعالیت ساده ای مثل نوشتن که با انواع لذت ها، خلاقیت ها، و فایده مندی ها همراه است ترغیب کنیم و از نوشتن و نویسندگی نهراسیم. چارلز دیکنز می گوید «دروازه های بزرگ هم با یک کلید کوچک باز می شوند.» به اقتباس از او می گویم دروازه نوشتن صرفاً یک مداد ساده یا صحفه کلید کامپیوتر است، چیزهایی که امروزه خوشبختانه حتی در روستاهای دورافتاده هم در دسترس همه است. و اگر عده ای هنوز گمان می کنند که برای نوشتن آماده نیستند یا استعداد آن را ندارند یک بار دیگر این نکته را از زبان ماکسیم گورکی به یاد آورند که «استعداد یعنی باور به وجود نیرویی در خود.» و اگر هنوز در اهمیت نوشتن تردید دارید یک بار دیگر این عبارت ساده هنری میلر را به خاطر بسپارید که «ساده ترين حركت دست مى تواند معناى غايى حيات را انتقال دهد؛ كلمه اى كه با تمام وجود بر زبان جارى شود مى تواند هستى ببخشد.» باری نوشتن هستی بخش است. همین.


Tuesday, April 18, 2006

درباره خلاقيت

اين مطلب بخش كوچكي از مصاحبه دكتر شيخ مهدي با من درباره جامعه شناسي خلاقيت است كه بزودي در مجله بيناب منتشر مي شود.

پيشفرض بنيادين در رويكرد جامعه شناختي خلاقيت اين است كه خلاقيت بيشتر ”برساخته اجتماعي“[1] اي است تا امري فردي و روانشناختي. رويكرد جامعه شناختي، رهيافتي انتقادي نسبت به رويكردهاي روان شناختي كه خلاقيت را در فرد و رفتارهاي او جستجو مي كند، دارد. در ايران و نزد عامه مردم و اهل هنر خلاقيت اغلب پديده اي روان شناختي است. اين نحو تلقي از خلاقيت طرفداران زيادي دارد زيرا اين رهيافت بسادگي قابل فهم است و مسئله خلاقيت را به موضوعي ساده يعني هوش، استعداد و فرد تقليل مي دهد. به عبارت خلاقيت را بيشتر موضوعي زيست شناختي و تابع عوامل فيزيولو›يكي مي بيند. رهيافت جامعه شناختي با شرح و تبيين وجوه اجتماعي و فرهنگي خلاقيت و ارائه تحليلي مبني بر اماكن گسترش خلاقيت از طريق سياست هاي فرهنگي معين و ايجاد نگرش مناسب و ترغيب كننده خلاقيت به نقد رويكرد روان شناختي مي پردازد. از اينرو اين رويكرد ارزش انتقادي و روشنگرانه بسياري در جامعه ما دارد و مي تواند ذهنيت و شناخت متفاوتي به مردم در زمينه خود شكوفايي آنها بنمايد. ژانت ولف در كتاب “توليد اجتماعي هنر, بدرستي توضيح مي دهد كه نظريه گوناگون خلاقيت همگي فرايند ساختن را ناديده مي گيرند و هر نوع توجيهي از توليد را حذف مي كنند. ولف تمام كتاب خود را به نقد رويكرد روان شناختي خلاقيت اختصاص مي دهد. در اين رويكرد خلاقيت اختصاص به خواص و نوابغ دارد. يعني خلاقيت حاصل نوعي نبوغ فردي است. نبوغ هم امري ذاتي يا موهبتي الهي است. اما رويكرد جامعه شناسانه سعي دارد عوامل فرهنگي، اجتماعي، تاريخي و فرافردي مؤثر در خلاقيت را بشناساند. آنچه باعث تمايز اين دو رويكرد مي شود تعريف آنها از خلاقيت است.


براي تعريف خلاقيت از روش هاي مختلفي استفاده كرده اند. برخي خلاقيت را از راه مطالعه آثار خلاقه و برخي نيز از راه مطالعه شخصيت و ويژگي هاي افراد خلاق شناسايي مي كنند. در اين صورت، خلاقيت نوعي “فرايند ذهني” است كه در افراد داراي بهره هوشي بالاتر از متوسط رخ مي دهد. فرد خلاق ويژگي هايي مانند حس كنجكاوي فوق العاده، قدرت تخيل بالا، استقلال راي، انديشه انتقادي، ميل به نوجويي بالا، توانايي در برقرار كردن ارتباط و انتقال ايده ها و امثال اينها را دارد. اين نحوه تعريف خلاقيت كه نوعي تعريف روان شناختي است‏، تنها توصيفي از برخي ويژگي هاي انسان خلاق است نه تبيين چيستي، چرايي و چگونگي خلاقيت. اين تعريف روان شناختي اگرچه در حيطه هايي مي تواند موثر و مفيد باشد و بدون ترديد در شناخت فرد خلاق مي توان از اين رويكرد بهره جست اما وجوه فرهنگي و جامعه شناختي خلاقيت را بيان نمي كند. براي مثال، اين پرسش مطرح است كه چرا در حاليكه همواره به نسبت معيني انسان هاي خلاق در تمام جوامع وجود دارد، اما برخي جوامع خلاق تر و برخي ديگر كمتر خلاق اند؟ يا در طول تاريخ برخي دوره ها شاهد خلاقيت بيشتر در يك جامعه هستيم اما دوره هاي ديگر شاهد اين خلاقيت نيستيم؟

تجربه‏ى خلاق ملت‏ها يكسان نيست و بنابراين سهم جوامع و فرهنگ‏ها نيز در شكل دادن تمدن بشرى برابر نيست. همه‏ى انسان‏ها و همه‏ى جوامع و فرهنگ‏ها در تماميت آن چيزى كه امروزه بدان تمدن انسانى مى‏گوييم سهيم‏اند، ولى وقتى كه به تاريخ مراجعه كنيم، در مى‏يابيم در دوره‏هاى مختلف سهم فرهنگ‏ها و ملت‏هاى مختلف متفاوت بوده است. مثلا تا قرون هشتم هجرى قمرى كه مصادف با قرون وسطى و عصر تاريكى و سياهى در اروپا بود، ملت‏هاى مسلمان سهم بيشترى در توسعه‏ى هنرى، علمى و فرهنگى تمدن بشرى داشتند. اما از آن به بعد، يعنى از رنسانس تاكنون شاهد هستيم كه به تدريج موتور محرك تاريخ - كه همان خلاقيت بشر باشد - در ميان كشورهاى اسلامى به تدريج كاهش مى‏يابد و در عوض در سرزمين اروپا اين موتور قوت پيدا مى‏كند. در اروپا و غرب نيز شاهد نوعي نابرابري در سهم اين ملت ها در تمدن مدرن امروزي وجود دارد. يونان و رم باستان روزگاري مهد علم و دانش و نوآوري بوده است. رنسانس به معناي بازگشت اروپا به اين دوره تمدن ساز غربي است. اما امروزه يونان اين جايگاه تاريخي را در تمدن مدرن ندارد. ايران‏، هند،‏ مصر و چين باستان نيز روزگاري مهد تمدن بشري بوده اند. هنوز بشر قادر به شناخت پديده هاي تمدني بازمانده از آن دوران مانند اهرام فراعنه‏ مصر‏ يا ديوار چين نشده اند. ايرانيان باستان افتخار تإسيس نخستين امپراطوري دنيا را دارند. تإسيس دولت و سازمان حكومت نوآوري بسيار بزرگي در تاريخ تمدن انساني بوده است. كشاورزي‏ دامپروري و بسياري از تكنولو›ي هاي ديگر در منطقه بين النهرين و خاورميانه امروز پديد آمده است. اما در قرون اخير يك جابجايي تمدني رخ داده است. ديگر شرق آن جايگاه نوآورانه اش را از دست داده است.

اين جابجايي ناشي از عوامل متعددي است و نشان مي دهد كه نسبت تنگاتنگى بين نوع فرهنگ‏ها و ميزان توانايى افراد براى بروز خلاقيت وجود دارد. اين تجربه هاي تاريخي نشان مي دهند هيچ فرهنگ، جامعه و ملتى نيست كه به طور مطلق از بروز خلاقيت ناتوان باشد، بالقوه همه ملت مستعد و توانا هستند و اين فرهنگ و مجموعه شرايط سياسي‏، اقتصادي و اجتماعي است كه در دوره هاي مختلف اجازه بروز ميزان معيني از خلاقيت را مي دهد يا مانع از آن مي شود. بنابر اين اين‏گونه نيست كه بعضى از ملت‏ها چون باهوش‏ترند، خلاق‏ترند و بعضى ملت‏ها از حيث ژنتيكى فاقد خلاقيت هستند. اين طرز تلقي‏ نگاهي غيرعلمى، نادقيق و نژادپرستانه است. همه‏ى انسان‏ها از موهبت و توانايى براى خلاقيت و نوآورى جهت رفع نيازهايشان برخوردارند. تمام بحث برمى‏گردد به تمهيدات فرهنگى، اجتماعى و تجربه‏ى تاريخى ملت‏ها براى بروز و شكوفايى خلاقيت‏هاست.

علاوه بر نكته فوق، نقد ديگر تعريف و رويكرد روانشناختي خلاقيت اين است كه اين رويكرد‏، دايره خلاقيت را به عده اي اندك شمار نوابغ هنري و علمي و در عين حال قلمروهاي خاص علمي و هنري محدود مي سازد. يعني زندگي روزمره و انسان هاي معمولي و بسياري از فعاليت هاي اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي را از دايره خلاقيت بيرون مي گذارد. مهمتر از اين نكات‏، مسئله‏ ناتواني رويكرد روان شناختي در تبيين ريشه ها و علل اجتماعي خلاقيت است. اين رويكرد بعد اجتماعي خلاقيت را ناديده مي گيرد يا سهم قابل توجهي در فرايند خلاقيت به نهادها و عوامل اجتماعي نمي دهد. بسياري از جامعه شناسان امروز اين رويكرد را نادرست مي دانند. ژانت ولف در كتاب «توليد اجتماعي هنر» استدلال مي كند نهادهاي اجتماعي در توليد هنر تأثير قاطع دارند و اين نهادها هستند كه تعيين مي كنند كه چه كساني هنرمند شوند، چگونه هنرمند شوند، و چگونه هنر خود را تحقق بخشند و در دسترس همگان قرار دهند. به اعتقاد ژانت ولف اين سازمان هاي اجتماعي توليد هنري بوده اند كه قرنهاي متمادي به گونه اي روشمندانه زنان را از شركت در توليد هنري بركنار داشته اند. پير بورديو جامعه شناس فقيد فرانسه كه در جامعه شناسي فرهنگ نظريه پردازي بزرگ است اين نكته را نشان داد كه عمل هنري عملي مشروط است كه به وساطت رمزهاي زيباشناختي يعني ناخودآگاه فرهنگي، نهادها و فرايند ايدئولوژيك، اجتماعي و مادي صورت مي گيرد. سواي مباحث نظري جامعه شناسان بايد گفت شرايط اجتماعي جهان معاصر تلقي فردي از خلاقيت را نمي پذيرد. در حاليكه ما در شرايط تغييرات پر شتاب دوره حاضر نيازمند تطبيق خود با تازه هاي صنتعتي و اجتماعي هستيم و تنها راه اينكار بسط تصور خلاق همگان و مشاركت همه افراد در فرايندهاي نوآوري است. خلاقيت ديگر نمي تواند تنها به توليد يك شيء يا شكل هنري تازه محدود شود بلكه كاربست خلاقيت براي حل هر مشكل در هر زمينه اي بايد قابل تصور باشد. ما بايد ارزش خلاقيت اجتماعي را همطراز خلاقيت علمي و هنري بدانيم زيرا بخش مهمي از زندگي ما حاصل خلاقيت هاي عملي و اجتماعي بوده است. تأكيد من در اينجا بيشتر بر اين نكته است كه خلاقيت را نمي توان تنها در افراد جست بلكه خلاقيت فرايندي است در درون نهادها، ارزش ها، باورها، و نظام هاي سياسي و اقتصادي معين. تجربه تاريخي ملت ها نشان داده است كه جامعه بازتر، كثرت گراتر، پر تحول و پوياتر، توسعه يافته تر، ثروتمندتر، فردگرا، عقل گراتر، دموكراتيك تر، مشاركت جو تر، و پاسخگوتر از خلاقيت هاي بيشتري برخوردار بوده است تا جوامعي كه اينگونه نبوده اند. من اين نكات باز مورد توجه و بحث بيشتر قرار خواهم داد.
[1] social construct


Saturday, April 08, 2006

فیلم ایرانی وجامعه ایران

یکی از مشکلات من هنگام سفر به لندن این است که برای اکرم (همسرم) و فرهنگ (پسرم) چه سوغاتی بیاورم که برایشان جالب و دوست داشتنی و در عین حال مفید باشد. هر چیزی که فکرش را می کنم در لندن هست و با خودم می اندیشم چیزی ببرم که در آنجا نباشد و از دیدنش خوشحال شوند. در سفر قبلی ام (بهمن 1384) اکرم پیشنهاد داد فیلم های ایرانی بخرم تا به تقویت زبان فارسی فرهنگ هم کمک کند. در عین حال، حال و هوای ایران را نشان می دهند و نوعی آموزش فرهنگی برای فرهنگ پسرم هم هست. پیشنهاد جالبی بود. فوراً با محمد (برادر زاده ام) که اهل هنر و سینماست مشورت کردم و فهرستی از فیلم های خوب سال های اخیر را تهیه کردم و 17 فیلم را توانستم تهیه و خریداری کنم. آنها به لندن آوردم و مدت دو هفته اقامتم آنها را تماشا کردیم. نوبت بعد که لندن می آمدم، یعنی همین نوروز 1385 مجدداً به یک فروشگاه محصولات فرهنگی رفتم و بدون اینکه چیزی را انتخاب و گزینش کنم و شناختی از فیلم ها داشته باشم، 37 فیلم شامل تعدادی فیلم خارجی (فیلم های "از مجموعه شاهکارهای تاریخ سینما) و تعدادی فیلم ایرانی خریدم و راهی لندن شدم. اجازه دهید ابتدا فهرست فیلم هایی را که در این مدت دیدم بنویسم. تعداد دیگری از فیلم ها باقی مانده است و امیدوارم در سفرهای بعد ببینیم.

من ترانه 15 سال دارم-- سگ کشی-- مار مولک—رخساره-- کافه ترانزیت-- اکس پارتی -- فراری--بالای شهر پایین شهر—همنفس-- سالاد فصل—ساقی-- بله برون—خاکستری -- غریبه-- مهمان مامان—قرمز-- روسری آبی-- سایه روشن—مجردها-- این زن حرف نمی زند-- خوابگاه دختران-- بید مجنون—پارتی-- گل یخ --شارلاتان—معادله-- عشق + 2 – دربدرها-- اشک ها و لبخندها -- داستان عشق-- می خواهم زنده بمانم-- آفتاب سرخ

مدت اقامتم در لندن وقت زیادی صرف تماشای این فیلم ها کردم. این کار نه تنها سرگرمی مناسبی بود که می توانستیم بصورت جمعی و کنار هم باشیم بلکه در مباحث مطالعات فرهنگی و مردم شناسی فرهنگی در کلاس های درسم می توانم از این فیلم ها استفاده کنم. برخی از این فیلم های ایرانی بمراتب بهتر از سخنرانی های کسل کننده و ملال آور می توانند دانشجویان را به شناخت، تحلیل و نقد فرهنگ معاصر ایران علاقه مند کنند. البته در ایران سینما و فیلم برای بییندگان جوان وسیله ی سرگرمی و گذران اوقات فراغت است تا راهی برای شناخت و تحلیل فرهنگ. یک دلیل این امر عدم استفاده از فیلم به مثابه ابزار آموزشی در دانشگاه ها ماست. فیلم های ایرانی، حتی فیلم های گیشه ای و تجاری آن حاوی نوعی «نقد اجتماعی» است. من با توجه مجموعه فیلم هایی که در این چند ماه اخیر دیده ام و شناخت کلی که از سینمای ایران دارم، گفتمان غالب بر فیلم های ایرانی دو دهه اخیر را گفتمان نقد و خود انتقادی فرهنگی می دانم. برخی از این فیلم نوعی «خود مردم نگاری» هستند که لایه های پنهان فرهنگ معاصر ایران را بازنما می کنند.

متأسفانه مجال کافی ندارم اما دوست دارم درباره فیلم های ایرانی و برداشتی که از تک تک آنها دارم چیزی را بنویسم. هر بار فیلمی را می دیدم احساسم این بود که «مطالعه میدانی» انجام داده ام و «مشاهدات دست اول» از فرهنگ ایران بدست آورده ام. هر فیلم مرا به زیست جهان متفاوتی از خرده فرهنگ های ایرانی می برد. سینمای ایران مانند رمان های آمریکای لاتین سبک واقعگرای جاودیی دارد. من بیشتر مایلم فیلم های ایرانی را «مردم نگاری سور رئال» بنامم. روایت های فیلم ایرانی معاصر بیش از آنکه زاده تخیل کارگدان و نویسنده باشد آمیزه ای از واقعیت، نقد و بازنمایی است. من منتقد هنری سینما نیستم و قضاوتم بر مبنای تحلیل فرهنگی و انسان شناسنانه است. برای من این مهم است که فیلم تا چه میزان با جامعه و فرهنگ ارتباط برقرار می کند و این ارتباط چگونه بازنما می شود.
یکی از ابعاد برجسته سینمای ایران نحوه بازنمای زن در آن است. زن و سینما در همه جا دو مقوله بهم پیوسته اند. اما آنچه سینمای ایران معاصر را متمایز می سازد نحوه پیوستگی اش با زن است. زن در این فیلم ها برای استقلال و فردیت و احراز هویت زنانه اش مبارزه می کند. زن موجودی است توانا و با تدبیر که سرشار از عواطف انسانی و ارزش های اخلاقی است. زن الگوی انسان آرمانی ایرانی است که به اشکال مختلف مشقت های مدرن شدن و در عین حال سنتی بودن را بدوش می کشد. زن انسان اسطوره ای جامعه در حال گذار است. فرشته نجات و فرشته ای که با نجات یابد. تحولات جامعه و فرهنگ ایران و تأثیراتی که شهرنشینی، صنعت، آموزش، بوروکراسی، رسانه ها، جهانی شدن و بسط ارتباطات با جهان و عوامل مدرن دیگر بر این جامعه و فرهنگ نهاده اند بخوبی در فیلم های ایرانی بازنما شده اند. گسترش عشق رمانتیک، از گسیختگی خانواده، فرو پاشای ارزش های سنتی، نا توانی دولت در تحقق ایده آل ها و آرمان های وعده داده انقلابی و ایدئولوژیک اش، ظهور طبقه متوسط جدید شهری و مسائل آنها، گسترش نابرابری های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، شکاف نسل ها، گسترش مسائل اجتماعی مانند بیکاری، اعتیاد، فحشا، فقر، مهاجرت و در بدری، گسترش بی اعتمادی اجتماعی، فرسایش سرمایه اجتماعی و بسیاری مسائل دیگر، چیزهایی است که در فیلم های ایرانی می توان دید.


زندگی شیرین من

از تجربه های دوزیستی ام می گفتم. در یادداشت های قبلی بر تجربه های بین فرهنگی و تأثیرات آن صحبت کردم. اما چیزی درباره زندگی شخصی و خانوادگی نگفتم. اگرچه در فرهنگ ایرانی هنوز پسندیده نیست از زندگی خانوادگی چیزی گفت و در معرض نظر و دید دیگران گذاشت، بخصوص اینکه اگر کسی بخواهد از زندگی اش با لحن رضایت آمیزی صحبت کند، اما می خواهم اینکار بکنم چون این هم پاره ای از تجربه دو زیستی من است.

اجازه دهید گزارشی از فعالیت ها و چگونگی گذاران اواقاتم در سفر اخیرم در اینجا برایتان نقل کنم. الگوی اصلی زندگی من در اینجا بیشتر یک الگوی زندگی فرهنگی و فکری است. گاهی احساس می کنم آنقدر این الگو برایم دلچسب و دوست داشتنی است که به زندگی تخیلی و رمانتیک می ماند تا زندگی واقعی. اما خوشبختانه من واقعاً در اینجا آنطور که دوست دارم زندگی می کنم. و احساس می کنم خانواده ام هم در این مورد همین احساس را دارند. در اینجا می توانم زندگی ام را آنطور که می خواهم انتظام بدهم. این تجربه هفت سال زندگی من در اینجاست. برای نوشتن و خواندن فرصت کافی دارم، به مقدار دلخواه به موسیقی گوش می دهم و فیلم تماشا می کنم. به اندازه ای که همسرم و فرزندم راضی شوند برای شان وقت می گذارم و همراه شان بازی می کنم، گپ می زنم، در کارهای خانه تا حد توانم مشارکت می کنم، همراه همسرم خرید می روم، خیابان گردی می کنم، اخبار گوش می کنم، سایت های خبری را مرور می کنم، گاه و بیگاه سفر می رویم.
احساس می کنم این بهترین الگوی زندگی برای من و خانواده ام به عنوان یک خانواده طبقه متوسط تحصیلکرده ایرانی است. من و خانواده ام توقع زندگی در خانه ای مجلل را نداریم که از زندگی ساده مان لذت نبریم. برای ما زندگی وقتی زیباست که هر یک از ما احساس کنیم ارامش، موفقیت، سلامتی و محبت و دوستی بین ما هرچه بیشتر تحکیم و تقویت شود. این اتفاقی است که تاکنون افتاده است. و البته خدا را هزاران هزار مرتبه شکر. برای من احساس رضایت همسرم و فرزندم از زندگی شان، و اینکه می توانم زندگی فرهنگی سالم و موفقیت آمیزی داشته باشم، بهترین چیزهایی است که برایم زندگی را شیرین و دوست داشتنی می کند.
اجازه دهید فهرست وار برخی از فعالیت های فکری و فرهنگی در سفر اخیرم را برایتان نقل کنم. تماشای 20 فیلم، تحقیق و نگارش مقاله "گفتمان های مسجد" (مقاله تحقیقی مبسوط 30 صفخه ای)، مطالعه چند مقاله و مطلب درباره "نظام های دانش بومی"، مطالعه دو مقاله درباره "انسانشناسی و سیاست"، مطالعه کتاب های "فرهنگ و رفتار اجتماعی" تالیف تریاندیس، "فرهنگ های درختان"(درباره درخت در فرهنگ های گوناگون معاصر)، " جلد اول خاطرات احمد علی انصاری با عنوان «من و خاندان پهلوی»، مطالعه «خاطرات تاج الملوک (منتشر شده در وب سایت پیک نت)، مطالعه مجموعه از مقالات ژورنالیست های ایرانی در سایت "گویا"، نوشتن چند یادداشت درباره "تجربه دو زیستی فرهنگی" در وبلاگم، و بالاخره سر زدن به سوآس و کتابخانه غنی آن، و کپی کردن 2 جلد کتاب از کتابخانه در کنار سرک کشیدن به کتابفروشی های واترستون و بلکول و بردر و غیره و خرید 7 جلد کتاب درباره جامعه شناسی دین، انسان شناسی، جامعه شناسی رسانه ها، و جامعه شناسی فرهنگ عامه پسند مهمترین مشغولیات فرهنگی و فکری من در این سفر و اقامت 25 روزه ام بودند.
البته اینها بعلاوه زندگی در کنار همسرم و پسرم چنان زندگی را برایم شیرین و مفید و لذتبخش کرده بود که گویی 25 روز در بهشت بودم. به همین دلیل وقتی روز پنجشنبه 17 فروردین به فرودگاه رفتم و متوجه شدم به دلیل اینکه بلیطم را "ریکانفرم" نکرده ام باطل کرده اند و سفرم به روز یکشنبه بعد به تعویق افتاده است، اصلاً ناراحت نشدم. هرچند واقعاً نگران کلاس های درسم و دانشجویانم بودم. البته من تنها کسی نبودم که بلیطم باطل شده بود. حدود 30 نفر دیگر مثل من بودند. از جمله دو نفر استاد دانشگاه. بسیار عصبانی بودند و یکی شان سخت آشفته و عصبانی بود. گفتم ارام باشید. کاری است که شده و با ناراحتی مشکلی حل نمی شود. از ارامش من تعجب کرده بود. علت را پرسید. گفتم الخیر فی ما وقع. دیگر اینکه من در اینجا اوقات خوشی دارم و حال احساس می کنم 3 روز فرصت بیشتری برای مطالعه و نوشتن دارم. آهی برآورد و گفت: «کاش من هم می توانستم در اینجا که هستم کار مفیدی انجام دهم. من تنها برای دیدار زن و بچه هایم می آیم. بعد از یک دو روز دیگر کاری ندارم و نمی توانم کاری انجام دهم. روز شماری می کنم که برگردم ایران و سراغ کار و زندگی ام.» از اینکه می توانم هنگام اقامت در لندن به نحو مفید و سازنده ای از اوقاتم استفاده کنم بسیار راضی هستم. در ایران به علت مشغله های مختلف تدریس و فعالیت های اجتماعی و درگیری های زندگی روزمره – از جمله ترافیلک –کمتر می توانم از وقت و فرصت هایم برای تحقیق و نگارش استفاده کنم. علاوه بر این فرصت تماشای فیلم و سینما رفتن و وبلاگ نوشتن و از اینگونه فعالیت های مفید و ماندگار بندرت نصیبم می شوم. در ایران اغلب این احساس را دارم که عمر و زمان هم چیزی مانند دستمال کاغذی یک بار مصرف است. عقربک ها می ایند و می روند و من بی آنکه بتوانم از آنها چون کالای سرمایه ای، چیزی بر سرمایه ام بیفزایم، آنها مثل کالای مصرفی هزینه می کنم.


Tuesday, April 04, 2006

این مطلب بخشی از مقاله ای است که در حال نوشتن آن هستم حیفم آن را در معرض دید شما قرار ندهم. این مطلب تصویر متمایز و در عین عجیبی از مسجد ارائه می کند. بخوانید و نظرتان را لطفاً بنویسید. اصل مقاله بسیار طولانی است. شاید بخش های دیگر آن را بعدها در اینجا گذاشتم.

مسجد زنان و مسجد لیبرال


اف ویلیام در کتاب «اسلام و اقتصاد سیاسی معنا» (1987) درباره رهیافت لیبرال به مسجد می نویسد: «د ر رهیافت لیبرال، مسجد هم از حیث روال های درونی و هم از حیث تنظیم روابط خود با دیگر مراکز و موسسات قواعد بازی آزادیخواهی را رعایت می کند و در هیچیک از رفتارهای خود از اصل ارادی، خودمختارانه بودن و داوطلبانه بودن حضور افراد در انواع فعالیتها (چه نیایشی و چه اجتماعی) عدول نمی کند» (به نقل از محمدی 271). محمدی در تشریح این رهیافت می نویسد: «بر اساس رهیافت لیبرال، مسجد یک مرکز دینی است که افراد به نحو داوطلبانه و خودمختارانه به آن می پیوندند و نه خود هیچ اجبار و اکراهی را در چارچوب فعالیتهای مسجد می پذیرد و نه اجبار و اکراهی را بر دیگران تحمیل می کنند. هر آنچه هست توافق ها و قراردادهایی است که جمع مومنان آنها را براساس قواعد بازی دموکراتیک میان خود وضع می کنند» به اعتقاد محمدی «لیبرال بودن در اینجا به روش عمل مساجد اطلاق می شود و نه به محتوای آموزش هایی که در آنها عرضه می شود» (همان) شاید الگوی ایده آل مسجد لیبرال را بتوان برخی از مساجد موجود در آمریکا دانست. حداد و لومیس در مطالعه شان درباره گسترش ارزش های اسلامی در ایلات متحده آمریكا (1371) اظهار می دارند که تا سال 1990 تعداد 598 مسجد بنا شده است. این مساجد «توسط افراد و گروهها به منظور گردهم آیی و بررسی نیازهای مذهبی و اجتماعی مسلمانان هر ناحیه برپا گردید» این مساجد با توجه به شرایط محیط اجتماعی و همچنین ساختار ارزش های مهاجران مسلمانی که این مساجد را تأسیس کرده اند، به گونه های مختلفی از نظر شیوه اداره و جهت گیری ارزشی آنها تقسیم می شوند. مساجد مسلمانان مهاجر اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم تأسیس کرده اند به علت هضم و جذب مسلمانان در فرهنگ و ارزش های آمریکایی در نتیجه زندگی طولانی در این کشور مساجد آنها ساختار لیبرالی دارند اما مساجد جدید که توسط مسلمانان مهاجر که در دهه های اخیر به آنجا کوچ کرده اند دارای گرایش سیاسی و بنیادگرایانه تری هستند. این مسئله باعث شده است بین مسلمانان آمریکا در زمینه شیوه مدیریت مساجد اختلاف نظر و گاه تنش های جدی بوجود آید. در اینجا نمونه ای از برخی هنجارها و فرهنگ حاکم بر مساجد لیبرال را بیان می کنیم (حداد و لومیس 1371:18).

حداد و لومیس می نویسند: «مسلمانان مورد مطالعه ما از نظر درجه اعتقاد و پایبندی به احکام اسلام متفاوت اند. ...در بافت جامعه آمریکا، می توان سه نوع مسلمان متمایز رانام برد که قابل انطباق با مسیحیان نیز می باشد: یک گروه مسلمان لیبرال که تغریباً غیر عامل به احکام اسلام و بی اعتنا به مسجد و عبادتند. ..گروه دیگر مسلمانانی هستند که به تقوای فردی و زندگی دوری از محرمات پایبند هستند و نیز سعی دارند مسلمانان گریزان از دین را به سوی اسلام جلب کنند. گروه سوم مسلمانانی هستند که مقید به اسلام بوده و در سازمان های منسجم و دارای روابط محکم بین المللی گرد آمده اند و بر هویت خویش بشدت تأکید می ورزند. این گروه همه چیز را با دید اسلامی می نگرند و در راه ایجاد و اداره جوامع اسلامی زیر نظر دولتی اسلامی فعالیت می کنند و در پی تحقق نظام اسلامی هستند (همان 35-36).

«بیش از نیمی از افراد مصاحبه اظهار داشتند که می توان بدون رفتن به مسجد مسلمان خوبی هم بود» (59). یکی از مصاحبه کنندگان درباره یکی از مساجد می گوید«در این مسجد دوش آب و حمام بوده، مراسم جشن و عروسی به مناسبت های مختلف تشکیل می شده، بازی ها و سرگرمی ها ی جوانان و حتی مجالس رقص به مناسبت اعیاد محلی بر پا می شده است و مردان و زنان در کنار هم به نماز می ایستادند» (همان68). ذزبازه مسجد دیگری می نویسند: «آنان وظیفه اصلی مسجد را انجام فرایض دینی می دانند. بنابر این، به نظر عده زیادی، حتی به نظر آنهایی که خود به مسجد نمی روند، مسجد وظیفه دارد نمازهای جمعه و جماعت را برپا دارد. شایان ذکر است که اگرچه اکثر مسلمانان برای جمعه، یکشنبه ها به نماز جماعت می روند، ولی اقلیتی از انان این مسأله (یعنی ادای نماز جمعه در یکشنبه بجای جمعه) به عنوان یک امر مهم تأکید می کنند» (همان76). «در آمریکا مرسوم شده است که مراسم عقد اسلامی و مجلس جشن عروسی در مسجد برگزار شود» (همان 86).«امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست که برای تعداد بسیار زیادی از مسلمانان آمریکا مسجد نقش عمده ای در پیوند آنها با یکدیگر دارد. بخصوص برای زنها که مشارکت آنها در فعالیت های مسجد و حضور در مجالس، آنها را از حالت انزوا در می اورد» (همان 88).«در یک مسجد دیگر متوجه شدیم که اعضای مسجد هر سال به صورتی انتخابی یک امام جماعت معین می کنند...» (همان 96). «امام مسجد چه داوطلبانه و مجانی خدمت کند و چه در مقابل حقوق...در هر حال امام و رهبر انتخابی است و توسط خود مومنین انتخاب می شود و از جانب هیچ قدرت و مقامی خارج از مسجد منصوب نمی شود» (همان 97). «میزان تقید به پوشش اسلامی در مساجد مختلف متفاوت است. در بعضی از مراسم نماز جمعه زنانی دیده می شوند که با دامن بلند و آستین بلند اما بدون روسری به نماز می ایستند. .پاکستانی ها با همان لباس سنتی خود موسوم به ساری در مسجد حاضر می شوند. این بی توجهی در بسیاری مساجد بچشم می خورد» (همان 200). «در بسیاری از نواحی امریکا تجمع مسلمانان در مساجد بیشتر به مجالس خانوادگی شباهت دارد تا به یک گردهم ایی عبادی و دینی و سازمان مسجد و مرکز اسلامی با نفوذ روش های دموکراتیک از شکل سنتی خارج شده اند و اداره مسجد و مسائل مالی و مقررات و اساسنامه ها همه به شیوه نظر خواهی و انتخابات دموکراتیک صورت می گیرد (همان 247).
حداد و لومیس توضیح می دهند که در سال های اخیر الگوی لیبرال مسجد با چالش های جدی نگرش های اصولگرا و بنیادگرایانه مواجه شده اند و بشدت حال و هوای مساجد تغییر کرده اند. و البته با تغییر حال و هوای مساجد جوانان نیز اقبال کمتری به مسجد نشان داده اند. «مسلمانان غیر مأنوس با مسجد که بیشتر در میان نسل دوم و سوم به چشم می خورند و در مجموع حدود 80 تا 90 درصد جمعیت مسلمان آمریکا را تشکیل می دهند ارتباطی با مسجد ندارند« (حداد و لومیس 1371: 23).

مطالعات دیگر درباره مسلمانان در آمریکا توصیفی کم و بیش مشابه از وضعیت مسجد لیبرال شده حداد و لومیس ارائه می کنند. برای مثال، کامبیز قانعی بصیری در کتاب «برداشت های رقیب از اسلام در ایالات متحده آمریکا: مطالعه ای درباره لس آنجلس» به بررسی ایرانیان مسلمان در لس آنجلس می پردازد. در این مطالعه بصیری سعی می کند نشان دهد «اسلام چگونه در آمریکا فهم شده است» ( ) و برای این منظور تغییراتی که در زمینه اسلام و فهم آن دیده شده است را گزارش می کند. او نشان می دهد با توجه به فقدان یک مرجعیت ثابت برای رهبری ایرانیان مسلمان در لس آنجلس، نقش امام در مسجد دگرگون شده است و گونه های مختلفی از فهم از شریعت ظهور کرده است بگونه ای که فقه و حقوق شرعی اهمیت کلیدی در دینداری مسلمانان این منطقه ندارد و خانواده های مذهبی مسلمان در تربیت کودکان چندان بر اصول فقهی و شرعی تأکید ندارند.در زمینه مسجد نیز این تغییرات مشاهده می شده است. برای مثال، او از امامت جماعت زنان نام می برد که بر خلاف فقه اسلامی است.

مسئله زنان و نقش آنها در مسجد تاکنون کمتر توجه محققان جوامع اسلامی را بخود جلب نموده است حتی محققان فمنیست مسلمان که درصدد روشنگری زنان مسلمان هستند هم کمتر علاقه ای به اینگونه امور از خود نشان داده اند. اما زنان، به تعبیر ماریا جاشوک و شویی جینگجون، مولفان کتاب «تاریخ مساجد زنان در مساجد چینی: مسجدی برای خود زنان» (2000 gjunJin and Jashock) با بکار بستن تجربه و خواسته های خودذ در فهم اسلام و نهادهای آن "انقلابی در زمینه مسجد" بوجود آورده اند. زنان مسلمان چینی که بیش از ده میلیون تن هستند در چین مساجد مخصوص خود ساخته اند. در این مساجد همه چیز توسط زنان اداره می شود و همه چیز برای زنان، از آن زنان و توسط زنان شکل گرفته است، حتی امام جماعت مساجد هم نیز زن است. مطابق گزارش جاشوک و جینگجون واژگان ius N یا "مسجد زنان" و ahong- N به معنای "امام زن" در زبان چینی واژگان جاافتاده و پذیرفته ای در چین هستند. این امر حکایت از نوع تلقی جاافتاده و کاملاً متفاوت مسلمانان چینی از اسلام و شرع می کند. این الگوی زنانه مسجد در جامعه سکولار شده چین شکل گرفته است و با الگوی مردانه مسجد در سایر نقاط جهان اسلام تفاوت دارد.


Saturday, March 25, 2006

یکی از تجربه های فرهنگی زندگی دوزیستی فرهنگی درک اهمیت و تأثیر عامل فرهنگ در شکل دادن نوع رفتارهای اجتماعی
ماست. این نکته که شخصیت و رفتار فرد از عوامل مختلف محیطی، تاریخی، زیستی، اقتصادی و روان شناختی تأثیر می پذیرد در رشته های مختلف دانشگاهی بحث شده است. این مباحث اغلب جنبه انتزاعی دارند و بصورت نظریه های علمی و غیر انضمامی برای دانشجویان ارائه می شوند. وقتی ما درمعرض یک تچربه میان فرهنگی قرار می گیریم این مباحث به نحو ملموس و قابل فهمی برای ما آشکار می شوند. من قبل از عزیمتم به انگلستان در 199، کتاب فرهنگ و رفتار اجتماعی (1993) را خوانده بودم و با توجه به مثال های ملموس و متنوعی که درباره چگونگی رفتارهای اجتماعی در فرهنگ ها و جوامع مختلف ارائه بود علاقه و آشنایی با بحث تأثیر فرهنگ در رفتارهای ما پیدا کرده بودم. چند روز پیش از سفر اخیرم نیز مکالمه تلفنی طولانی با یکی از دانشجویانم داشتم. او درباره تجربیات روزمره زندگی اش صحبت می کرد و علاقمند من بعنوان یک انسان شناس درباره چرایی تجربیات روزمره او پاسخ بدهم. دانشجویانم بارها این پرسش را از من پرسیده اند که آیا مسائلی که امروز ما ایرانی ها با آنها مواجه هستیم جنبه جهانی دارند یا مختص ما ایرانی ها و کشورهایی از نوع ایران است؟ آنها می پرسند آیا این مسائل ریشه در فرهنگ معاصر ما دارند یا اینکه صرفأ امور فردی و وابسته به شخصیت افراد است. برخی از مسائلی که در کلاس ها درسم با آنها مواجه شده ام بسیار جالب اند. این پرسش ها حساسیت مرا به توجه بیشتر به فرهنگ بر می انگیزد.

چرا مردم ایران با صدای بلند صحبت می کنند؟ چرا انگشت کردن در بینی امر چندان ناپسندی نیست؟ چرا مردم در خیابان زباله و آشغال می ریزند؟ چرا نسبت به هرزگی و چشم چرانی آشکار و علنی مردان و زنان در خیابان واکنش نشان نمی دهند؟ چرا بیهوده بوغ های ماشین های شان را بصدا در می آورند؟ چرا از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت می برند و در موقعیت هایی که بدست می آورند مانند چهارشنبه سوری یا ایام محرم و رمضان با آتش بازی یا صدای بلندگوها مراعات خال دیگران را نمی کنند؟ چرا هنگام رانندگی بسهولت خطر می کنند و جان خود را معرض خطر قرار می دهند؟ چرا علی رغم مرگ آور بود مواد مخدر میلیون ها ایرانی به معتاد شده اند؟ چرا افراد نسبت به آلودگی محیط زیست حساسیت نشان نمی دهند در حالیکه هر روز هزاران ایرانی ایرانی از بیمارهای تنفسی و سایر آلودگی های بهداشتی رنج می برند؟ چرا علی رغم اوقات فراغت فراوان و انبوه کتاب ها و مجلات کمتر وقت خود را صرف مطالعه می کنند؟ ما چرا هنگام قضاوت یا صحبت کردن مبالغه آمیز رفتار می کنیم و اغلب یک کلاغ چل کلاغ می کنیم؟ چرا نسبت به وقت حساسیت نداریم و و وقت شناسی را نمی شناسیم؟ چرا در چند چهره و دو رو هستیم؟ چرا از تمجید و تملق دیگران لذت می بریم و در عین حال در غیبت دیگران سعایت و بدگویی می کنیم؟


اینها پرسش هایی است که درهنگام مواجه با سایر فرهنگ ها و جوامع بیشتر توجه ما را بخود جلب می کند. وقتی وارد لندن شدم هر گاه از چراغ قرمز یا عابر پیاده عبور می کردم، کم توجهی مردم کشورم به قوانین راهنمکایی رانندگی برایم تداعی می شد! هر گاه خونسردی و صدای آرام استاد راهنمایم را می دیدم متوجه صدای بلند و چهره پر هیجان خودم می شدم. گاهی متوجه می شدم که طول موج بلند صدایم او را آزرده می کند اما تحمل می کند! برایم جالب بود که برای یک انگلیسی وقت پول نقدی است که دائم آن را می شمارد و هر ثانیه اش حساب و کتاب دارد اما برای من ایرانی بی حساب و کتاب آن را بذل و بخشش می کنم. من اهل مطالعه هستم و از دیدن مردم هنگام مطالعه لذت می برم و از دیدن قطارهای مملو از جمعیت لندن که هر کس کتاب و مجله ای در دست گرفته است لذت می برم و مردم کشورم را بیاد می آورم که ساعت های طولانی با هم گپ می زنند اما دریغ از لحظه ای مطالعه! نزدیک به پنج سال بطور دائم ساکن لندن بودم اما هرگز صحنه ای که چنئد نفر گلاویز هم شده باشند را ندیدم. نمی گویم در این جامعه نزاع و تنش نیست اما آنقدر نیست که بتوان مثل تهران هر روز شاهد صحنه های متعدد آن در خیابان بود. انیها مرا بر این می داشت که مانند تریاندیس فکر کنم اینها ریشه در فرهنگ دارند تا اموری تصادفی یا وابسته به خصوصیات فردی شهروندان این جامعه باشد.


Thursday, March 23, 2006

فرهنگ شناسی و دو زیستی فرهنگی
دو زیستی فرهنگی باعث خودآگاه زیستن و تجربه کردن فرهنگ می شود. آنانکه زیست جهان محدود، بسته و یکنواختی دارند بندرت توان و مجال آگاهی بخود را بدست می آورند. من مایلم این تجربه را کمی مفصل تر توضیح دهم.
فرهنگ از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است. فرهنگ سازنده هویت یا بهتر است بگوییم هویت های -هویت جنسی، زبانی، نژادی، قومی، تاریخی و ...- ماست. همین امر باعث می شود از فرط نزدیکی قادر به دیدن آن نشویم. حکایت همان است که می گفت درختان نمی گذارند جنگل را ببینم!
فرهنگ مثل هواست، که آن را استنشاق می کنیم اما وجودش را احساس نمی کنیم، مگر آنگاه که در نتیجه آلودگی یا فقدان اکسیژن دچار تنگی نفس یا خفگی شویم.. فرهنگ در وجود و ضمیر ناخودآگاه ما جای گرفته است. ما بدون آنکه درباره شیوه غذا خوردنٍ، شیوه لباس پوشیدن، همسرگزینی یا حتی بدون آنکه درباره زبان و مذهب خود سوال کنیم آنها را می پذیریم. و نه تنها می پذیریم بلکه هستی خودمان را به کمک زبان و مذهب و شیوه زندگی که سنت برای ما تعریف کرده است تعریف می کنیم. من همان هستم که فرهنگ مادری ام است. از اینرو اگر خانواده ام اسرائیلی بودند و من در اسرائیل متولد شده بودم به زبان عبری سخن می گفتم و احتمالأ یهودی یا یک مسلمان اهل
سنت بودم. این چیزی بود که فرهنگ مادری ام برایم به ارمغان می آورد. وراثتی و غیر انتخابی بودن فرهنگ باعث می شود که ما درباره بنیان های فرهنگی خودمان کمتر تأمل کنیم.
یکی از تجربه های زندگی چند زیستی فرهنگی یافتن مجالی برای اندیشیدن درباره خود و رسیدن به خودآگاهی فرهنگی است. برای اندیشیدن درباره فرهنگ و برای پی بردن به خود، ما نیازمند فاصله گرفتن از خود هستیم. آشنایی با فرهنگ دیگری این امکان را برای ما فراهم می سازد که ابتدا به وجود فرهنگ آگاه شویم. اینکه چیزی به نام فرهنگ وجود و عینیت دارد. درست مانند لحظه ای که وجود هوا را احساس می کنیم.
با دیدن تفاوت های فرهنگی بین خود و دیگری بطور ناخودآگاه هستی و وجود فرهنگ برای ما عینیت می یابد. در اینجاست که در می یابیم انسان ها مطابق اصول، قواعد و الگوهای مشخصی زندگی خود را سامان می دهند و رفتارها و کنش ها و واکنش های انسان نه تصادفی و نه انتخاب فردی است بلکه مطابق الگوهایی است که فرهنگ در اختیار فرد گذاشته است. در اینجاست که به نحو ناخودآگاه به مقایسه خود و دیگری می پردازیم و با مقایسه تفاوت ها و شباهت ها درمی یابیم که نه تنها دیگران بلکه ما نیز دارای شیوه زندگی و نظام معنایی خاص خود هستیم. از این لحظه است که بطور دائم به سبک و سنگین کردن خود و دیگری می پردازیم. البته معیار ما برای ارزیابی و قضاوت در ابتدا همان معیارهایی است که فرهنگ خود ما در اختیار ما قرار داده است.
اما بتدریج که دانش و آگاهی ما نسبت به فرهنگ دیگری بیشتر می شود و تسلط بیشتری به زبان و بنیان های فرهنگ دیگری پیدا می کنیم، تا حدودی توانایی دیدن فرهنگ دیگری از منظر همان فرهنگ را هم بدست می آوریم. اگرچه بندرت اتفاق می افتد که معیارهای فرهنگ خودی را رها کنیم.
وقتی نسبت به فرهنگ خودآگاه شدیم یکی از تمایلات ما اینست که درباره فرهنگ سخن بگوییم، درست مانند کودکی زبان باز کرده و میل دارد دائم با کسی حرف بزند و اگر کسی نبود با خود سخن می گوید. کسانیکه امکان تماس و آشنایی نزدیک با فرهنگ های دیگر را پیدا می کنند با اشتیاق و ولع سیری ناپذیری از تجربه ها و مشاهدات شان صحبت می کنند. حجاج ایرانی که از سفر حج باز می گردند اغلب تا ماه ها و برخی تا تمام طول عمر از مشاهدات شان از سرزمین حجاز، غار حرا، مسجد النبی، مسجدالحرام، کعبه، مدینه، مکه و جده سخن می گویند. گاه آنقدر می گویند که اطرافیان دیگر سخنان و خاطرات آنها را می دانند. گاه نیز قصه ها می سازند و چنین است که می گویند «جهان دیده بسیار گوید دروغ!»
سفرنامه نوشتن حاصل همین تجربه انسانی است. امروز البته دیگر عکاسی جای سفرنامه را تا حدودی گرفته است. عکس و فیلم هم سفرنامه تصویری است.
در جهانی که ایماژ ها جای کلمات را اشغال کرده اند، جای تعجب نیست اگر فیلم و عکس هم جانشین سفرنامه ناصر خسروها و آل احمدها شوند، گرچه من هنوز به قدرت کلمات برای بیان تجربیاتم بیشتر ایمان دارم یا حداقل می توانم بگویم من با کلمات بهتر می توانم خودم را بیان کنم. و البته می دانم با بادی که می وزد کم کم عصر سلطه کلمات هم بپایان رسیده است و من هم باید خواهی نخواهی به دوربین ها پناه آورم!.
من نیز بعد از آشنایی با بریتانیا و مواجه با فرهنگ دیگری، وبلاگ را انتخاب کردم تا تجربه های و مشاهدات میان فرهنگی ام را بیان کنم. براستی نمی دانم اگر وبلاگ نبود چه می کردم اما بخاطر می آورم روزی که با وبلاگ آشنا شدم و اولین یادداشتم را منتشر کردم سرشار و لبریز از گفته ها بودم. اگر مروری به یادداشت های سال 2001 کنید در می یابید که انبوه نوشته های آن سال گواه اشتیاق سیری ناپذیری من هستند. و عجب اینکه هر بیشتر نوشتم و گفتم بیشتر و بیشتر اشتیاق برای گفتن یافتم و حرف های گفتنی ام هم بیشتر و بیشتر شد. و این درست یکی دیگر از ویژگی های زندگی دوزیستی فرهنگی است، هرچه انسان بیشتر خودآگاهی کسب می کند و هرچه بیشتر تجربیاتش را ثبت و بیان می کند، آگاهی اش به لایه های عمیق تر و متفاوت تر فرهنگ بیشتر می شود. فرهنگ هستی بی اندازه فربه دارد و هرچه بیشتر در کشف آن بکوشیم، تنها به عمق بیشتر راه می یابیم نه به انتهای آن. فرهنگ مقوله ای بی منتهیاست. آنچه ممکن است به انتها برسد توانایی فهم و قدرت تأویل و تفسیر ماست.
برای آنانکه بین جهان های زیست مختلف در حرکت و سیر وسفرند، زندگی تماشای فیلم مستندی می مانند که هر لحظه آن را به تماشا نشسته اند و گاه و بیگاه درباره صحنه ها، بازیگران، زیبایی شناسی، کارگردان، تولیدکننده و دیگر عوامل و ابعادش نظر و تحلیل می دهند. برای آنانکه در زیست جهان های مختلف زندگی می کنند نفس زندگی شان لذت بخش و توأم با تولید آگاهی و دانش است.
آنچه میل ما را به سفر و دیدار از سرزمین های دیگر بیشتر می سازد و به ما انگیزه می دهد تا رنج سفر و هزینه های بسیار آن را با جان و دل بپذیریم در واقع همین لذت ناشی از تولید آگاهی و باز شدن چشم های ما بسوی فرهنگ خود و دیگری است. آنانکه در زیست جهان های مختلف زندگی می کنند زائران دائم السفری هستند که بزیارت همیشگی و طواف دائم فرهنگ مشغولند. در این مناسک آنچه ستایش می شود پذیرش تنوعات فرهنگی و تصدیق قابلیت بی انتهای انسان برای خلق بی نهایت گوناگون فرهنگ ها و رنگ هاست.


معنا از کجا می آید؟

یکی دیگر از تجربه های زیسته من از زندگی دو زیستی فرهنگی، فهم و لمس کردن این موضوع است که معنای هر امر فرهنگی از بستر و زمینه یا چامعه خاص آن فرهنگ بر می خیزد. یعنی این چامعه است که به چیزها معنا می دهد و هیچ چیز بدون جامعه اش معنایی ندارد. به همین دلیل است که جوامع متفاوت بصورت های متفاوتی چیزها را معنا و تفسیر می کنند. صد البته این موضوع را بارها و بارها در متون علوم اجتماعی و بخصوص انسان شناسی خوانده بودم. اما شنیدن کی بود مانند دیدن!

اجازه دهید ابتدا چند نمونه از مشاهداتم را بنویسم بعد درباره اهمیت این نکته توضیح می دهم. فقط بخاطر داشته باشید دانستن اینکه فرهنگ معنایش را از بستر اجتماعی اش اخذ می کند ادعایی است که در عمل کمتر کسی حاضر است به پیامدهایش تن دهد زیرا هر کس و هر فرهنگی تمایل دارد خودش را فرهنگی جهانی، ازلی و ابدی بداند . هر کس فرهنگ خودش را بهترین و ماندگارترین فرهنگ گمان می کند و فرهنگ دیگری را امری موقتی، تصادفی و جعلی می شناسد. این فرض ها و گمان های فرهنگی تمام مبتنی بر این پیشفرض است که فرهنگ ما فرهنگی الهی است یا مبتنی بر مبانی متافیزیکی و همچنین مبتنی بر الزامات و اقتضائات طبیعی بشر است. در نتیجه سرچشمه معانی نهفته در فرهنگ ما خداوند و طبیعت است و ما فرهنگ خودمان را جعل نکرده ایم. اما فرهنگ های دیگر اینگونه نیستند و از اینرو عاقبت آنها هم روزی بسان ما خواهند شد!.

ایام کریسمس و نوروز بیشتر از هر لحظه دیگری می توان تفاوت ها و در عین حال شباهت های دو زیست جهان ایرانی و انگلیسی را مشاهده کرد. ماه دسامبر که آخرین ماه سال میلادی است ماهی است که مردم مسیحی خود را برای سال نو و جشن تولد عیسی مسیح آماده می کنند. کسی که از دیار مسلمانان در این ماه ( بخصوص روزهای پایانی ماه) وارد جامعه مسیحی می شود بروشنی شور و نشاط و تحرک جشن و شادمانی و آیین های خرید و نو و نوار کردن پایان سال را در این جامعه می بیند.

این تحرک و نشاط کریسمس برای من که از کوران سرما و برف زمستانی ماه دی ایران به لندن می آیم بیشتر بچشمم می آید. اما در عین حال من تنها به عنوان یک ناظر و تماشاگر قادر به فهم آنچه مردم به عنوان کریسمس انجام می دهند هستم و حتی اگر در جشن و مراسمی هم شرکت کنم نمی توانم از برنامه های آنها لذت واقعی جشن سال نو را ببرم زیرا کریسمس به من ایرانی مسلمان تعلق ندارد. من قادر به مشارکت عاطفی و اعتقادی در جشن های سال نو مسیحی نیستم. در ساختمان محل زندگی ما یعنی اینترنشنال هاوس که یک مجتمع خوابگاهی دانشجویی است هر سال جشن های متعددی برگزار می شود. من و خانواده ام در این جشن ها اغلب شرکت می کنیم. گرچه با سایر مردم شرکت کننده همنوایی می کنیم و سعی می کنیم در شادی های آنها سهیم شویم اما بنحو ملموسی با آنچه مسیحی های شرکت کننده احساس و درک می کنند فاصله داریم.

کریسمس برای اروپایی ها معنایی دارد که از تاریخ، مذهب و تمامیت فرهنگ این سرزمین ها سیراب شده است و در ضمیر ناخودآگاه فرهنگی مردمان این سرزمین جای گرفته است. داستان های چارلز دیکنر درباره کریسمس و قصه ها و اشعار و حوادث تاریخی و نشانگان فرهنگی متعدد مانند بابانوئل، کریسمس را مملو از معانی ساخته اند که من ایرانی تنها با ظاهر این آیین امکان ایجاد ارتباط را دارم.

بدون تردید نوروز هم برای مسیحیان همان معنایی را دارد که کریسمس و ژانویه برای من دارد. در روزهای پایانی ماه اسفند وقتی از لندن وارد تهران می شوم همه چیز را به رنگ نوروز می بینم. براحتی با مردمی که تند و تند راه می روند و فروشندگانی که با اشتیاق اجناس نوروزی حراج می کنند و با ماهی های قرمز و آجیل های رنگ و رنگارسال نو ارتباط برقرار می کنم. اینها تمام حاصل درونی شدن کدهای فرهنگی است که از لحظه تولد تا به امروز بتدریج در من درونی شده اند و من می توانم آنها را بدون آنکه بخود زحمتی بدهم بفهمم.

دراین سفرم در هواپیما، همصندلی من یک هموطن ایرانی بود که به از طریق لندن به لس آنجلس می رفت.. از اوضاع احوال ایرانی های مقیم آمریکا پرسیدم. می گفت وضع اقتصادی خوبی دارند اما بزرگترین غم آنها دوری از ایران است. غم غربت، غربت غرب! پرسیدم مگر ایرانی ها بعد از سی سال هنوز نتوانسته اند با محیط آمریکا سازگار شوند؟ گفت سازگار شده اند اما تنها در حدی که بتوانند آمریکا را تحمل کنند و بقای شان بخطر نیفتد. ایرانی مثل ماهی ای می ماند که تنها در آبهای دریای مازندان، خلیج فارس و رود زاینده رود و کارون می تواند زنده بماند و ببالد. بسیار دلگیر بود، آنقدر که با آن سن و سالش گریه می کرد. از اینکه ناگزیر بود روزهای پایان سال ایران را ترک کند و نوروز را ایران نباشد غصه می خورد و گریه می کرد.

بیراهه نروم. مقصود بیان این نکته است که چطور این جامعه است که نوروز را نوروز می کند و نوروز خودش فی نفسه معنایی ندارد همان طور که کریسمس هم زاده جامعه اروپایی است.

بگذارید تجربه دیگری را بازگو کنم. من نیز مانند همه ایرانیان بارها این احساس را داشته ام که روزهای جمعه با روزهای دیگر فرق می کند. غروب های جمعه دلگیرتر از روزهای دیگر است. ظهر جمعه حال و دیگر دارد. و همچنین صبح های آن. وقتی ساکن لندن شدم بتدریج جمعه به یکی از روزهای عادی زندگی ما تبدیل شد. جمعه دیگر آن احساس را به من منتقل نمی کرد. در عوض این احساس را روزهای شنبه و یکشنبه داشتم. برای انگلیسی ها روزهای یکشنبه همان معنایی دارد که جمعه برای ما ایرانی ها دارد. دلیل آن بسیار ساده و روشن است. روزهای تعطیل جوش و خروش کمتری در جامعه است و سکوت و سکون حاکم بر محیط باعث دلگیرتر شدن آن می شود. بعدلاوه، روزهای هفته در نتیجه حضور در محیط کار و ارتباط با دیگران کمتر احساس تنهایی می کنیم اما در روزهای تعطیل تنهایی بسراغ ما می آید. جمعه و یکشنبه برساخته های اجتماعی و تاریخی هستند که ما آنها را از روزهای دیگر متمایز کرده ایم والا این روزها تفاوت دیگری با رزوهای دیگر ندارند.

تمام تفاوت های فرهنگی که بین ایران و انگلیس وجود دارد شاهد مثال هایی هستند از این واقعیت که ریشه تفاوت آنها در جامعه آنهاست نه در خود آن امور فی نفسه. اما چه اهمیتی دارد که ما به این نکته وقوف داشته باشیم؟

شاید اهمیت وقوف و آگاهی از این نکته که معنای هر چیز از درون جامعه یعنی ساختارهای اجتماعی، تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی خاص آن امر بر می خیزد خیلی مهم به نظر نرسد. اما سرچشمه بسیاری بحران ها و تضادها و مسائلی که دنیا و بخصوص ایران ما با آن مواجه است عدم وقوف یا انکار این نکته بظاهر ساده است. پذیرش این نکته که فرهنگ تابع جامعه و برساخته ای اجتماعی است به معنای پذیرش نسبی بودن فرهنگ و رد وجود معنای مطلق برای چیزهاست. پذیرش نسبیت فرهنگی به معنای قبول دیگران و تأیید و تصدیق تسامح و مدارای با دیگری است. قبول دیگران نیز به معنای پذیرش تععد و تنوع فرهنگی است و اینکه شیوه های مختلف زندگی وجود دارد و شیوه زندگی ایرانی یکی از شیوه های زندگی در کنار صدها شیوه زندگی دیگر است. شیوه زندگی ایرانی لزومأ نه بهترین و نه بدترین شیوه زندگی است. پذیرش این نکته که فرهنگ یک برساخته اجتماعی است به معنای آن است که هر فرهنگی را باید بر اساس معیارها و استاندارهای همان فرهنگ فهم و ارزیابی کرد. یعنی نمی توان با معیارهای فرهنگ ایرانی به ارزیابی و قضاوت درباره فرهنگ آمریکایی پرداخت و بالعکس با معیارهای فرهنگ آمریکایی هم نمی توان درباره فرهنگ ایرانی قضاوت کرد. معنای دیگر این عبارات این است که یک فرهنگ را تنها وقتی می توان شناخت که آن را در بستر و زمینه اجتماعی خاص آن قرار داد.




نویسنده: نعمت الله فاضلی




Archives
Previous Weblog
Archive Index
Home


Contact
email


Credits
Design by maystar
Powered by blogger


Stats