یادداشت‌های یک مردم‌نگار از غرب

                              یادداشتهای یک مردم نگار از غرب

Saturday, March 25, 2006

یکی از تجربه های فرهنگی زندگی دوزیستی فرهنگی درک اهمیت و تأثیر عامل فرهنگ در شکل دادن نوع رفتارهای اجتماعی
ماست. این نکته که شخصیت و رفتار فرد از عوامل مختلف محیطی، تاریخی، زیستی، اقتصادی و روان شناختی تأثیر می پذیرد در رشته های مختلف دانشگاهی بحث شده است. این مباحث اغلب جنبه انتزاعی دارند و بصورت نظریه های علمی و غیر انضمامی برای دانشجویان ارائه می شوند. وقتی ما درمعرض یک تچربه میان فرهنگی قرار می گیریم این مباحث به نحو ملموس و قابل فهمی برای ما آشکار می شوند. من قبل از عزیمتم به انگلستان در 199، کتاب فرهنگ و رفتار اجتماعی (1993) را خوانده بودم و با توجه به مثال های ملموس و متنوعی که درباره چگونگی رفتارهای اجتماعی در فرهنگ ها و جوامع مختلف ارائه بود علاقه و آشنایی با بحث تأثیر فرهنگ در رفتارهای ما پیدا کرده بودم. چند روز پیش از سفر اخیرم نیز مکالمه تلفنی طولانی با یکی از دانشجویانم داشتم. او درباره تجربیات روزمره زندگی اش صحبت می کرد و علاقمند من بعنوان یک انسان شناس درباره چرایی تجربیات روزمره او پاسخ بدهم. دانشجویانم بارها این پرسش را از من پرسیده اند که آیا مسائلی که امروز ما ایرانی ها با آنها مواجه هستیم جنبه جهانی دارند یا مختص ما ایرانی ها و کشورهایی از نوع ایران است؟ آنها می پرسند آیا این مسائل ریشه در فرهنگ معاصر ما دارند یا اینکه صرفأ امور فردی و وابسته به شخصیت افراد است. برخی از مسائلی که در کلاس ها درسم با آنها مواجه شده ام بسیار جالب اند. این پرسش ها حساسیت مرا به توجه بیشتر به فرهنگ بر می انگیزد.

چرا مردم ایران با صدای بلند صحبت می کنند؟ چرا انگشت کردن در بینی امر چندان ناپسندی نیست؟ چرا مردم در خیابان زباله و آشغال می ریزند؟ چرا نسبت به هرزگی و چشم چرانی آشکار و علنی مردان و زنان در خیابان واکنش نشان نمی دهند؟ چرا بیهوده بوغ های ماشین های شان را بصدا در می آورند؟ چرا از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت می برند و در موقعیت هایی که بدست می آورند مانند چهارشنبه سوری یا ایام محرم و رمضان با آتش بازی یا صدای بلندگوها مراعات خال دیگران را نمی کنند؟ چرا هنگام رانندگی بسهولت خطر می کنند و جان خود را معرض خطر قرار می دهند؟ چرا علی رغم مرگ آور بود مواد مخدر میلیون ها ایرانی به معتاد شده اند؟ چرا افراد نسبت به آلودگی محیط زیست حساسیت نشان نمی دهند در حالیکه هر روز هزاران ایرانی ایرانی از بیمارهای تنفسی و سایر آلودگی های بهداشتی رنج می برند؟ چرا علی رغم اوقات فراغت فراوان و انبوه کتاب ها و مجلات کمتر وقت خود را صرف مطالعه می کنند؟ ما چرا هنگام قضاوت یا صحبت کردن مبالغه آمیز رفتار می کنیم و اغلب یک کلاغ چل کلاغ می کنیم؟ چرا نسبت به وقت حساسیت نداریم و و وقت شناسی را نمی شناسیم؟ چرا در چند چهره و دو رو هستیم؟ چرا از تمجید و تملق دیگران لذت می بریم و در عین حال در غیبت دیگران سعایت و بدگویی می کنیم؟


اینها پرسش هایی است که درهنگام مواجه با سایر فرهنگ ها و جوامع بیشتر توجه ما را بخود جلب می کند. وقتی وارد لندن شدم هر گاه از چراغ قرمز یا عابر پیاده عبور می کردم، کم توجهی مردم کشورم به قوانین راهنمکایی رانندگی برایم تداعی می شد! هر گاه خونسردی و صدای آرام استاد راهنمایم را می دیدم متوجه صدای بلند و چهره پر هیجان خودم می شدم. گاهی متوجه می شدم که طول موج بلند صدایم او را آزرده می کند اما تحمل می کند! برایم جالب بود که برای یک انگلیسی وقت پول نقدی است که دائم آن را می شمارد و هر ثانیه اش حساب و کتاب دارد اما برای من ایرانی بی حساب و کتاب آن را بذل و بخشش می کنم. من اهل مطالعه هستم و از دیدن مردم هنگام مطالعه لذت می برم و از دیدن قطارهای مملو از جمعیت لندن که هر کس کتاب و مجله ای در دست گرفته است لذت می برم و مردم کشورم را بیاد می آورم که ساعت های طولانی با هم گپ می زنند اما دریغ از لحظه ای مطالعه! نزدیک به پنج سال بطور دائم ساکن لندن بودم اما هرگز صحنه ای که چنئد نفر گلاویز هم شده باشند را ندیدم. نمی گویم در این جامعه نزاع و تنش نیست اما آنقدر نیست که بتوان مثل تهران هر روز شاهد صحنه های متعدد آن در خیابان بود. انیها مرا بر این می داشت که مانند تریاندیس فکر کنم اینها ریشه در فرهنگ دارند تا اموری تصادفی یا وابسته به خصوصیات فردی شهروندان این جامعه باشد.


Thursday, March 23, 2006

فرهنگ شناسی و دو زیستی فرهنگی
دو زیستی فرهنگی باعث خودآگاه زیستن و تجربه کردن فرهنگ می شود. آنانکه زیست جهان محدود، بسته و یکنواختی دارند بندرت توان و مجال آگاهی بخود را بدست می آورند. من مایلم این تجربه را کمی مفصل تر توضیح دهم.
فرهنگ از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است. فرهنگ سازنده هویت یا بهتر است بگوییم هویت های -هویت جنسی، زبانی، نژادی، قومی، تاریخی و ...- ماست. همین امر باعث می شود از فرط نزدیکی قادر به دیدن آن نشویم. حکایت همان است که می گفت درختان نمی گذارند جنگل را ببینم!
فرهنگ مثل هواست، که آن را استنشاق می کنیم اما وجودش را احساس نمی کنیم، مگر آنگاه که در نتیجه آلودگی یا فقدان اکسیژن دچار تنگی نفس یا خفگی شویم.. فرهنگ در وجود و ضمیر ناخودآگاه ما جای گرفته است. ما بدون آنکه درباره شیوه غذا خوردنٍ، شیوه لباس پوشیدن، همسرگزینی یا حتی بدون آنکه درباره زبان و مذهب خود سوال کنیم آنها را می پذیریم. و نه تنها می پذیریم بلکه هستی خودمان را به کمک زبان و مذهب و شیوه زندگی که سنت برای ما تعریف کرده است تعریف می کنیم. من همان هستم که فرهنگ مادری ام است. از اینرو اگر خانواده ام اسرائیلی بودند و من در اسرائیل متولد شده بودم به زبان عبری سخن می گفتم و احتمالأ یهودی یا یک مسلمان اهل
سنت بودم. این چیزی بود که فرهنگ مادری ام برایم به ارمغان می آورد. وراثتی و غیر انتخابی بودن فرهنگ باعث می شود که ما درباره بنیان های فرهنگی خودمان کمتر تأمل کنیم.
یکی از تجربه های زندگی چند زیستی فرهنگی یافتن مجالی برای اندیشیدن درباره خود و رسیدن به خودآگاهی فرهنگی است. برای اندیشیدن درباره فرهنگ و برای پی بردن به خود، ما نیازمند فاصله گرفتن از خود هستیم. آشنایی با فرهنگ دیگری این امکان را برای ما فراهم می سازد که ابتدا به وجود فرهنگ آگاه شویم. اینکه چیزی به نام فرهنگ وجود و عینیت دارد. درست مانند لحظه ای که وجود هوا را احساس می کنیم.
با دیدن تفاوت های فرهنگی بین خود و دیگری بطور ناخودآگاه هستی و وجود فرهنگ برای ما عینیت می یابد. در اینجاست که در می یابیم انسان ها مطابق اصول، قواعد و الگوهای مشخصی زندگی خود را سامان می دهند و رفتارها و کنش ها و واکنش های انسان نه تصادفی و نه انتخاب فردی است بلکه مطابق الگوهایی است که فرهنگ در اختیار فرد گذاشته است. در اینجاست که به نحو ناخودآگاه به مقایسه خود و دیگری می پردازیم و با مقایسه تفاوت ها و شباهت ها درمی یابیم که نه تنها دیگران بلکه ما نیز دارای شیوه زندگی و نظام معنایی خاص خود هستیم. از این لحظه است که بطور دائم به سبک و سنگین کردن خود و دیگری می پردازیم. البته معیار ما برای ارزیابی و قضاوت در ابتدا همان معیارهایی است که فرهنگ خود ما در اختیار ما قرار داده است.
اما بتدریج که دانش و آگاهی ما نسبت به فرهنگ دیگری بیشتر می شود و تسلط بیشتری به زبان و بنیان های فرهنگ دیگری پیدا می کنیم، تا حدودی توانایی دیدن فرهنگ دیگری از منظر همان فرهنگ را هم بدست می آوریم. اگرچه بندرت اتفاق می افتد که معیارهای فرهنگ خودی را رها کنیم.
وقتی نسبت به فرهنگ خودآگاه شدیم یکی از تمایلات ما اینست که درباره فرهنگ سخن بگوییم، درست مانند کودکی زبان باز کرده و میل دارد دائم با کسی حرف بزند و اگر کسی نبود با خود سخن می گوید. کسانیکه امکان تماس و آشنایی نزدیک با فرهنگ های دیگر را پیدا می کنند با اشتیاق و ولع سیری ناپذیری از تجربه ها و مشاهدات شان صحبت می کنند. حجاج ایرانی که از سفر حج باز می گردند اغلب تا ماه ها و برخی تا تمام طول عمر از مشاهدات شان از سرزمین حجاز، غار حرا، مسجد النبی، مسجدالحرام، کعبه، مدینه، مکه و جده سخن می گویند. گاه آنقدر می گویند که اطرافیان دیگر سخنان و خاطرات آنها را می دانند. گاه نیز قصه ها می سازند و چنین است که می گویند «جهان دیده بسیار گوید دروغ!»
سفرنامه نوشتن حاصل همین تجربه انسانی است. امروز البته دیگر عکاسی جای سفرنامه را تا حدودی گرفته است. عکس و فیلم هم سفرنامه تصویری است.
در جهانی که ایماژ ها جای کلمات را اشغال کرده اند، جای تعجب نیست اگر فیلم و عکس هم جانشین سفرنامه ناصر خسروها و آل احمدها شوند، گرچه من هنوز به قدرت کلمات برای بیان تجربیاتم بیشتر ایمان دارم یا حداقل می توانم بگویم من با کلمات بهتر می توانم خودم را بیان کنم. و البته می دانم با بادی که می وزد کم کم عصر سلطه کلمات هم بپایان رسیده است و من هم باید خواهی نخواهی به دوربین ها پناه آورم!.
من نیز بعد از آشنایی با بریتانیا و مواجه با فرهنگ دیگری، وبلاگ را انتخاب کردم تا تجربه های و مشاهدات میان فرهنگی ام را بیان کنم. براستی نمی دانم اگر وبلاگ نبود چه می کردم اما بخاطر می آورم روزی که با وبلاگ آشنا شدم و اولین یادداشتم را منتشر کردم سرشار و لبریز از گفته ها بودم. اگر مروری به یادداشت های سال 2001 کنید در می یابید که انبوه نوشته های آن سال گواه اشتیاق سیری ناپذیری من هستند. و عجب اینکه هر بیشتر نوشتم و گفتم بیشتر و بیشتر اشتیاق برای گفتن یافتم و حرف های گفتنی ام هم بیشتر و بیشتر شد. و این درست یکی دیگر از ویژگی های زندگی دوزیستی فرهنگی است، هرچه انسان بیشتر خودآگاهی کسب می کند و هرچه بیشتر تجربیاتش را ثبت و بیان می کند، آگاهی اش به لایه های عمیق تر و متفاوت تر فرهنگ بیشتر می شود. فرهنگ هستی بی اندازه فربه دارد و هرچه بیشتر در کشف آن بکوشیم، تنها به عمق بیشتر راه می یابیم نه به انتهای آن. فرهنگ مقوله ای بی منتهیاست. آنچه ممکن است به انتها برسد توانایی فهم و قدرت تأویل و تفسیر ماست.
برای آنانکه بین جهان های زیست مختلف در حرکت و سیر وسفرند، زندگی تماشای فیلم مستندی می مانند که هر لحظه آن را به تماشا نشسته اند و گاه و بیگاه درباره صحنه ها، بازیگران، زیبایی شناسی، کارگردان، تولیدکننده و دیگر عوامل و ابعادش نظر و تحلیل می دهند. برای آنانکه در زیست جهان های مختلف زندگی می کنند نفس زندگی شان لذت بخش و توأم با تولید آگاهی و دانش است.
آنچه میل ما را به سفر و دیدار از سرزمین های دیگر بیشتر می سازد و به ما انگیزه می دهد تا رنج سفر و هزینه های بسیار آن را با جان و دل بپذیریم در واقع همین لذت ناشی از تولید آگاهی و باز شدن چشم های ما بسوی فرهنگ خود و دیگری است. آنانکه در زیست جهان های مختلف زندگی می کنند زائران دائم السفری هستند که بزیارت همیشگی و طواف دائم فرهنگ مشغولند. در این مناسک آنچه ستایش می شود پذیرش تنوعات فرهنگی و تصدیق قابلیت بی انتهای انسان برای خلق بی نهایت گوناگون فرهنگ ها و رنگ هاست.


معنا از کجا می آید؟

یکی دیگر از تجربه های زیسته من از زندگی دو زیستی فرهنگی، فهم و لمس کردن این موضوع است که معنای هر امر فرهنگی از بستر و زمینه یا چامعه خاص آن فرهنگ بر می خیزد. یعنی این چامعه است که به چیزها معنا می دهد و هیچ چیز بدون جامعه اش معنایی ندارد. به همین دلیل است که جوامع متفاوت بصورت های متفاوتی چیزها را معنا و تفسیر می کنند. صد البته این موضوع را بارها و بارها در متون علوم اجتماعی و بخصوص انسان شناسی خوانده بودم. اما شنیدن کی بود مانند دیدن!

اجازه دهید ابتدا چند نمونه از مشاهداتم را بنویسم بعد درباره اهمیت این نکته توضیح می دهم. فقط بخاطر داشته باشید دانستن اینکه فرهنگ معنایش را از بستر اجتماعی اش اخذ می کند ادعایی است که در عمل کمتر کسی حاضر است به پیامدهایش تن دهد زیرا هر کس و هر فرهنگی تمایل دارد خودش را فرهنگی جهانی، ازلی و ابدی بداند . هر کس فرهنگ خودش را بهترین و ماندگارترین فرهنگ گمان می کند و فرهنگ دیگری را امری موقتی، تصادفی و جعلی می شناسد. این فرض ها و گمان های فرهنگی تمام مبتنی بر این پیشفرض است که فرهنگ ما فرهنگی الهی است یا مبتنی بر مبانی متافیزیکی و همچنین مبتنی بر الزامات و اقتضائات طبیعی بشر است. در نتیجه سرچشمه معانی نهفته در فرهنگ ما خداوند و طبیعت است و ما فرهنگ خودمان را جعل نکرده ایم. اما فرهنگ های دیگر اینگونه نیستند و از اینرو عاقبت آنها هم روزی بسان ما خواهند شد!.

ایام کریسمس و نوروز بیشتر از هر لحظه دیگری می توان تفاوت ها و در عین حال شباهت های دو زیست جهان ایرانی و انگلیسی را مشاهده کرد. ماه دسامبر که آخرین ماه سال میلادی است ماهی است که مردم مسیحی خود را برای سال نو و جشن تولد عیسی مسیح آماده می کنند. کسی که از دیار مسلمانان در این ماه ( بخصوص روزهای پایانی ماه) وارد جامعه مسیحی می شود بروشنی شور و نشاط و تحرک جشن و شادمانی و آیین های خرید و نو و نوار کردن پایان سال را در این جامعه می بیند.

این تحرک و نشاط کریسمس برای من که از کوران سرما و برف زمستانی ماه دی ایران به لندن می آیم بیشتر بچشمم می آید. اما در عین حال من تنها به عنوان یک ناظر و تماشاگر قادر به فهم آنچه مردم به عنوان کریسمس انجام می دهند هستم و حتی اگر در جشن و مراسمی هم شرکت کنم نمی توانم از برنامه های آنها لذت واقعی جشن سال نو را ببرم زیرا کریسمس به من ایرانی مسلمان تعلق ندارد. من قادر به مشارکت عاطفی و اعتقادی در جشن های سال نو مسیحی نیستم. در ساختمان محل زندگی ما یعنی اینترنشنال هاوس که یک مجتمع خوابگاهی دانشجویی است هر سال جشن های متعددی برگزار می شود. من و خانواده ام در این جشن ها اغلب شرکت می کنیم. گرچه با سایر مردم شرکت کننده همنوایی می کنیم و سعی می کنیم در شادی های آنها سهیم شویم اما بنحو ملموسی با آنچه مسیحی های شرکت کننده احساس و درک می کنند فاصله داریم.

کریسمس برای اروپایی ها معنایی دارد که از تاریخ، مذهب و تمامیت فرهنگ این سرزمین ها سیراب شده است و در ضمیر ناخودآگاه فرهنگی مردمان این سرزمین جای گرفته است. داستان های چارلز دیکنر درباره کریسمس و قصه ها و اشعار و حوادث تاریخی و نشانگان فرهنگی متعدد مانند بابانوئل، کریسمس را مملو از معانی ساخته اند که من ایرانی تنها با ظاهر این آیین امکان ایجاد ارتباط را دارم.

بدون تردید نوروز هم برای مسیحیان همان معنایی را دارد که کریسمس و ژانویه برای من دارد. در روزهای پایانی ماه اسفند وقتی از لندن وارد تهران می شوم همه چیز را به رنگ نوروز می بینم. براحتی با مردمی که تند و تند راه می روند و فروشندگانی که با اشتیاق اجناس نوروزی حراج می کنند و با ماهی های قرمز و آجیل های رنگ و رنگارسال نو ارتباط برقرار می کنم. اینها تمام حاصل درونی شدن کدهای فرهنگی است که از لحظه تولد تا به امروز بتدریج در من درونی شده اند و من می توانم آنها را بدون آنکه بخود زحمتی بدهم بفهمم.

دراین سفرم در هواپیما، همصندلی من یک هموطن ایرانی بود که به از طریق لندن به لس آنجلس می رفت.. از اوضاع احوال ایرانی های مقیم آمریکا پرسیدم. می گفت وضع اقتصادی خوبی دارند اما بزرگترین غم آنها دوری از ایران است. غم غربت، غربت غرب! پرسیدم مگر ایرانی ها بعد از سی سال هنوز نتوانسته اند با محیط آمریکا سازگار شوند؟ گفت سازگار شده اند اما تنها در حدی که بتوانند آمریکا را تحمل کنند و بقای شان بخطر نیفتد. ایرانی مثل ماهی ای می ماند که تنها در آبهای دریای مازندان، خلیج فارس و رود زاینده رود و کارون می تواند زنده بماند و ببالد. بسیار دلگیر بود، آنقدر که با آن سن و سالش گریه می کرد. از اینکه ناگزیر بود روزهای پایان سال ایران را ترک کند و نوروز را ایران نباشد غصه می خورد و گریه می کرد.

بیراهه نروم. مقصود بیان این نکته است که چطور این جامعه است که نوروز را نوروز می کند و نوروز خودش فی نفسه معنایی ندارد همان طور که کریسمس هم زاده جامعه اروپایی است.

بگذارید تجربه دیگری را بازگو کنم. من نیز مانند همه ایرانیان بارها این احساس را داشته ام که روزهای جمعه با روزهای دیگر فرق می کند. غروب های جمعه دلگیرتر از روزهای دیگر است. ظهر جمعه حال و دیگر دارد. و همچنین صبح های آن. وقتی ساکن لندن شدم بتدریج جمعه به یکی از روزهای عادی زندگی ما تبدیل شد. جمعه دیگر آن احساس را به من منتقل نمی کرد. در عوض این احساس را روزهای شنبه و یکشنبه داشتم. برای انگلیسی ها روزهای یکشنبه همان معنایی دارد که جمعه برای ما ایرانی ها دارد. دلیل آن بسیار ساده و روشن است. روزهای تعطیل جوش و خروش کمتری در جامعه است و سکوت و سکون حاکم بر محیط باعث دلگیرتر شدن آن می شود. بعدلاوه، روزهای هفته در نتیجه حضور در محیط کار و ارتباط با دیگران کمتر احساس تنهایی می کنیم اما در روزهای تعطیل تنهایی بسراغ ما می آید. جمعه و یکشنبه برساخته های اجتماعی و تاریخی هستند که ما آنها را از روزهای دیگر متمایز کرده ایم والا این روزها تفاوت دیگری با رزوهای دیگر ندارند.

تمام تفاوت های فرهنگی که بین ایران و انگلیس وجود دارد شاهد مثال هایی هستند از این واقعیت که ریشه تفاوت آنها در جامعه آنهاست نه در خود آن امور فی نفسه. اما چه اهمیتی دارد که ما به این نکته وقوف داشته باشیم؟

شاید اهمیت وقوف و آگاهی از این نکته که معنای هر چیز از درون جامعه یعنی ساختارهای اجتماعی، تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی خاص آن امر بر می خیزد خیلی مهم به نظر نرسد. اما سرچشمه بسیاری بحران ها و تضادها و مسائلی که دنیا و بخصوص ایران ما با آن مواجه است عدم وقوف یا انکار این نکته بظاهر ساده است. پذیرش این نکته که فرهنگ تابع جامعه و برساخته ای اجتماعی است به معنای پذیرش نسبی بودن فرهنگ و رد وجود معنای مطلق برای چیزهاست. پذیرش نسبیت فرهنگی به معنای قبول دیگران و تأیید و تصدیق تسامح و مدارای با دیگری است. قبول دیگران نیز به معنای پذیرش تععد و تنوع فرهنگی است و اینکه شیوه های مختلف زندگی وجود دارد و شیوه زندگی ایرانی یکی از شیوه های زندگی در کنار صدها شیوه زندگی دیگر است. شیوه زندگی ایرانی لزومأ نه بهترین و نه بدترین شیوه زندگی است. پذیرش این نکته که فرهنگ یک برساخته اجتماعی است به معنای آن است که هر فرهنگی را باید بر اساس معیارها و استاندارهای همان فرهنگ فهم و ارزیابی کرد. یعنی نمی توان با معیارهای فرهنگ ایرانی به ارزیابی و قضاوت درباره فرهنگ آمریکایی پرداخت و بالعکس با معیارهای فرهنگ آمریکایی هم نمی توان درباره فرهنگ ایرانی قضاوت کرد. معنای دیگر این عبارات این است که یک فرهنگ را تنها وقتی می توان شناخت که آن را در بستر و زمینه اجتماعی خاص آن قرار داد.


Wednesday, March 22, 2006

  • اولین تجربه ام پی بردن به عمومیت یافتن و گستردگی شیوه دوزیستی یا چندزیستی فرهنگی در بین ایرانیان است. منظورم از
    دو زیستی فرهنگی
    زندگی کردن همزمان در دو زیست جهان متفاوت است. مفهوم زیست جهان راابتدا آلفرد شولتس و سپس هابرماس در توصیف مجموعه نظام ارشی و معنایی که هر فرد به آن تعلق دارد و تجربه زیسته فرد را شکل می دهد بکار می برند. در سفرنامه میرزا صالح شیرازی که بسال 1814 همراه با چهار ایرانی دیگر بکمک عباس میرزا نایب السلطنه به لندن آمد حکایت اندک شمار بودن ایرانیان در دیار فرنگ شرح داده شده است. در آن زمان مجموع ایرانیان ساکن امپراطوری بریتانیای کبیر به تعداد انگشتان دست نمی رسید که آنها هم فرستادگان دولت ایران بودند. از آن روزگار تا روزگار ما آنقدر تحول رخداده است که در اغلب شهرهای بریتانیا می توان اجتماعات ایرانیا مهاجر و بریتانیایی های ایرانی تبار را مشاهده کرد.
  • در سال های 1360 شاهد بودم که عده ای از هم دهکده ای هایم - در مصلح آباد فراهان اراک - خانواده شان ساکن اراک و ختی برخی ساکن تهران و شهرهای دیگر بودند و خودشان برای کشاورزی و دامپروری به مصلح آباد رفت و آمد می کردند. این عده که اغلب مشاغل دولتی داشتند زندگی و کار در روستا برای شان به منزله منبع تامین درآمد بود و سکونت در شهر امکانی بهتر برای دسترسی به خدمات بهداشتنی و آموزشی و فرهنگی برای خانواده های شان. اکنون شاهد عمومیت یافتن نوعی شیوه چندزیستی فرهنگی هستم که بسیاری از ایرانیان خانواده های شان را در لندن و شهرهای دیگر اروپایی و آمریکا ساکن کرده اند و خودشان برای تجارت و کسب و کار به ایران رفت و آمد می کنند. دست کم شش نفر از استادان دانشگاه را می شناسم که شیوه دو زیست دارند. بدون تردید این شیوه روندی در حال گسترش است.
  • همسرم که در شورای پناهندگان بریتانیا کار می کند می گوید در چند ماه اخیر میزان تقاضا ایرانیان برای پناهندگی و اقامت در بریتانیا بشدت افزایش یافته است. به نظر می رسد موج جدیدی از مهاجرت ایرانیان به خارج شروع شده است. این مهاجران جدید اغلب صاحب سرمایه و دارای تحصیلات دانشگاهی بالا هستند. این گروه به دلیل سرمایه فرهنگی و سرمایه اقتصادی شان تعلقات زیادی در ایران دارند و اکثریت آنها قادر به دوری کامل از ایران نخواهند بود و بسیاری از آنها ناگزیر بسوی شیوه دو زیستی فرهنگی کشانده می شوند.
  • البته شیوه چند زیستی فرهنگی را اگر به منزله الگوی فرهنگی با صورت ها و گونه های مختلف آن در نظر بگیریم شاید بتوان گفت شیوه غالب زندگی مردم جهان چند زیستی فرهنگی است. در شرایطی که در نتیجه بسط فرایندهای جهانی شدن مانند توسعه تکنولوژی های ارتباطی و گسترش مهاجرت ها و دیجیتالی شدن عالم و عالمگیر شدن رسانه ها و امثال این فرایندها، در چنین جهانی آنها که جسماً در یک سرزمین زندگی می کنند روحاً در معرض پیام ها و ارتباطاتی هستند که دائماً و هر لحظه از اینسو به آنسوی عالم سیر و سفر می نمایند.


Tuesday, March 21, 2006

یادداشت‌های یک مردم‌نگار از غرب

یک سال نیم از بازگشتم به ایران گذشت اگرچه جسمم در ایران بود و جانم در لندن! در این مدت ناگزیر بودم بخاطر خانواده ام که لندن ماندند از هر فرصتی استفاده کنم و خودم را به این جزیره ابری و خیس برسانم. و اکنون که آغاز سال 1385 است از همین جزیره برایتان سخن می گویم. سخن ها و گفتنی های بسیاری هست که آرزوی نوشتن آنها در دلم مانده و می دانم که شاید هرگز مجال نوشتن آنها را نیابم. اما کاش مجال نوشتن آنها را می یاقتم.

از میان تمام تجربه هایی که آرزوی نوشتن آنها را دارم یکی هم بیان تجربه ایی است که از زندگی دو زیستی کنونی ام بدست می آورم. در این رفت و آمدها دریافته ام که عده زیادی مانند من یک پای شان در خشکی ایران و پ
ای دیپرشان در جزایر بریتانیاست! پیشترها از دوستم دکتر سعیدی - که زودتر از من دوزیست زیستن را برگزید- می خواستم درباره وضعیت دو هوا شدن و از اینسو به آنسو رفتن برایم صحبت کند. کنجکاو بودم بدانم انسان وقتی جا و مکانش عوض می شود یا وقتی دائم بین دو سرزمین با دو فرهنگ متفاوت سیر و سفر می کند. این جابجایی چه تأثیری بر او می گذارد؟ این جابجایی چه تجربه فرهنگی است؟ آیا باعث شناخت بهتر فرد از جامعه ایران می شود؟ و سوالهایی از این دست. نمی دانستم روزی خودم به این بلا مبتلا می شوم!

فهرستواربرخی نکات از تجربه زیسته ام از زندگی دو زیست کنونی ام شرح می دهم. البته بیان تام و تمام حکایت مثنوی است که خود می دانید.




نویسنده: نعمت الله فاضلی




Archives
Previous Weblog
Archive Index
Home


Contact
email


Credits
Design by maystar
Powered by blogger


Stats