یادداشت‌های یک مردم‌نگار از غرب

                              یادداشتهای یک مردم نگار از غرب

Wednesday, June 30, 2004

لحظه ای با بودا

اتاق ژاپن پیام آور معنویت شرقی بود. در این سالن نقاشی هایی از قرون هیجده و نوزدهم دوره Edo دیده می شد. عدم تقلید از طبیعت و پرهیز از تغییر دادن آن، نمادگرایی و ایده آلیسم و توجه به متافیزیک، ویژگی های اصلی آثار هنر ژاپنی بود. این ویژگی ها مفاهیم و ارزش های بنیادین جهان شناسی بودایی است.

حمید که محقق تاریخ هنر است می گوید هنرمندان کلاسیک ژاپنی در این دوره مانند هنرمندان ایرانی ناگزیر بودند برای رسیدن به اوج و کمال هنری از تجربه دینی بالایی بهرمند می شدند. از اینرو به تمرین دینداری می پرداختند. نقاشی برای ژاپنی ها، هنر و فعالیتی مذهبی بوده است، همان طور که خوشنویسی برای ایرانیان جنبه مذهبی داشته و دارد. دو پرنده قو، آثار بسیار ظریف قلمزنی، قلمدان، و مجموعه ای از نقاشی های شبیه مینیاتور آثار موجود در اتاق ژاپن بود. هنر ژاپنی شدیداً متأثر از هنر چینی، و هنر ایرانی متأثر از هنر ژاپنی است. یکی از ویژگی های هنر ایرانی تا قبل از دوره مدرن تعامل آن با فرهنگ های دیگر به ویژه چینی ها، ژاپنی ها، اعراب و هندوستان است.

سالن بعد به هنر دینی ژاپن و مجسمه های بودا اختصاص داشت. انبوهی از مجسمه های "گوتاما بودا" در حالت های مختلف ریاضت و عبادت، مردم را به آرامش، سکوت و تأمل دعوت می کردند. حکایتی است این "بودای نشسته"! سخن عشق ماند که بی نهایت روایتش کنند و همچنان تازه و تأثیرگذار است. راز نهفته بودا چیست بماند، اما این همه مجسمه بودا اینجا چه می کند؟ آمریکایی ها را چه نسبتی با بوداست که او را چنین صدر نشانده و قدر می دانند؟

این مجسمه ها و خبرهای دیگر حکایت می کنند که پیام و آموزه های گوتاما بودا، مسافری که دو هزار و پانصد سال پیش از شرق دور ناحیه ای در نپال برخاست تا به مردم دنیا بگوید به من متوسل شوید، در شریعتم پناه برید، و در دیرم آرام گیرید تا به آزادی مطلق دست یابید و از درد و رنج خلاص شوید، امروز به سرزمین آمریکا راه یافته است. اما راه یافتن بودا به آمریکا "تناقض فرهنگی" آشکار در فرهنگ آمریکای امروز نیست؟ بودای معنویت گرای دنیا گریز کجا و فرهنگ مصرفی مدرن کجا!

این تناقض است که دالایی لاما رهبر بوداییان جهان را واداشته تا به آمریکایی ها هشدار دهد «اگر مى خواهند به آئين بودايى درآيند، با تمام وجود تعاليم بودا را درك كنند، آن گونه كه هست و بوده است، در غير اين صورت بهتر است كه از گرويدن به ديرهاى بودايى خوددارى كنند، چرا كه اين كار امروزه تنها به مدى خطرناك براى زندگى انسان آمريكايى تبديل شده است كه البته خطر آن بيشتر از بابت تحريف و تغيير تعاليم بودا است.»

اما بودا مگر می تواند برای آمریکایی ها بودای دالایی لاما باشد. بودای لاما کشتن جانداران، تصرف در مال دیگران، خوردن شراب، پر خوری، تماشای رقص و آواز طربناک و لهو و لب، آراستن زیور و استفاده از عطر، خفتن در بستر نرم، و انباشتن سیم و زر را منع و پرهيز از بى عصمتى و ناپاكى را واجب می کند. آیا انسان امروز و به طریق اولی انسان آمریکایی امروز می تواند این آموزه های مومنانه و ریاضت کشانه بودا
را بپذیرد؟ اگر چنین کند آیا دیگر مدرن و آمریکایی خواهد بود؟

در کاخ الحمرا

علاوه بر گالری های ثابت و دائمی، موزه فریر دارای چندین نمایشگاه موسمی هم بود. از جمله نمایشگاه «خلفا و پادشاهان» که به آثار هنری دوره اسلامی اسپانیا در قرون هشتم تا پانزدهم اختصاص داشت. به حمید گفتم بگذار گشتی در این گالری بزنیم و با روح آبا و اجدادمان گفت و گویی کنیم. فضای سالن از نظر نور و وسعت خیلی جذاب و گیرا بود. از مزایا سرزمین پهناور یکی هم پهناور بودن گالری های آن است. حجم و تعداد اشیای این بخش گالری زیاد نبود اما هر کدام به تنها موزه ایی بود و روایت تاریخ و روحی بلند. بگذارید گذار مختصری به آن بیفکنیم.
ابتدای ورود به نمایشگاه شعری از "ابن خفاجا" شاعری از والنسیا (1058-1139) عهده اسلامی اسپانیا خطاب به مردم اندُلُس بود که:

آی مردم اندُلُس چه سعادتی است شما را از داشتن آب ها، رنگ ها، رودها و درختان

باغ سعادت جاوید بیرون شما نیست، در درون قلمرو وجود شماست

و بعد توضیح داده بود که برای مدت هشت قرن "خلیج ایبریان" یا اندلس" تحت حکمرانی خلیفه مسلمین بوده است. شاعران و نویسندگان قرون میانه این شهر را با بهشت همتراز دانسته اند. اندلس به خاطر موقعیت، رفاه و حضور مسلمانان، مسیحیان و یهودیان بر ای قرون متمادی محلی برای تبادل افکار، آراء و ارزش های هنری بین غرب و شرق و ادیان مختلف بوده است. در این دوره آثار هنری بسیار گرانبهایی در اندلس و اسپانیا در سایه

حاکمیت اسلامی خلق شد. این نمایشگاه معرفی بخشی از این آثار است. غرب از طریق اسپانیا با هنر و اندیشه اسلامی آشنا شد. این نمایشگاه در بردارنده نخستین سکه های ضرب شده اسلامی در قرن هشتم در اسپانیا تا 1526ترسیم نقشه جهان - که سلطه اسپانیا بر آمریکا و راه های تجارت غرب و شرق را نشان می دهد - به وسیله "جوآن وسپوچی" ، نوه "امریگو وسپوچی" است. این آثار شکوه درباره خلیفه بنی امیه در "کُردوبا" زیبایی و حلال دربار ناصری در "گرانادا" و به خصوص حمایت مسیحیان از صنعت کاران مسلمان در اسپانیا را نشان می دهد.

تعامل و همزیستی بین این دو گروه منجر به پیدایش سبک ترکیبی و مختلط اسلامی-اروپایی شد که در آثار هنری منسوجات، چوبینه جات، نسخ خطی، سرامیک و سفالینه ها منعکس شده است.»

از جمله اشیاء زیبا و دیدنی نمایشگاه خلفا و شاهان یکی هم "گلدان الحمرا" بود که به "کاخ الحمرا" در گرانادا تعلق داشت. عبارات دور این گلدان زیبا با خط نسخ عربی بیینده را به تأمل در زیبایی های هنر اسلامی دعوت می کرد. از اشیاء دیگر، ظرف بزرگی بود که به دربار بنی امیه اختصاص داشت. این ظرف برای نگهداری هدایا و اشیاء قیمتی کوچک دربار استفاده می شده است.

"ابریشم الحمرا" که پرده یا پارچه ای برای روکش تختخواب است، بافته 1400 میلادی از شاهکارهای هنر اسلامی نمایشگاه بود. قالیچه های قرن چهاردهم بافته مسلمانان اسپانیا، صندوقچه های تزیینی و قلمکاری شده، کتاب های خطی تذهیب شده، و سکه ها از دیگر آثار بجای مانده از روزگار طلایی تمدن اسلامی در این نمایشگاه بود.

نمایشگاه "خلفاء و شاهان" نشان می دهد که گذشت زمان به ضرر مسلمانان بوده است. روزگاری که اروپا و غرب دوران تاریک تفتیش عقاید و "انگیزاسیون" را می گذراندند و کلیسای واتیکان دگر اندیشان را می سوزاند ، ما مسلمانان مهد دانش، هنر و فناوری عالم بودیم. حال امروز باید حسرت روزهای شیرین گذشته را بخوریم. کاش پای عقربه های زمان شکسته بود و از حرکت بازمانده بودند یا ما در همان قرن پانزدهم می ماندیم!


Tuesday, June 29, 2004

گفت و گوی فرهنگ ها

فردا نوبت به دیدار از گالری های هنری رسید. رضا ماند تا تکلیف اقامت روزهای آینده اش را روشن کند. قرار شد درصورتیکه توانست جایی در واشنگتن در «باغ مجسمه" ساعت یک بعد از ظهر یکدیگر را ببینیم. من و حمید هم راهی واشنگتن شهر عاشقان بی سر شدیم! دیگر راه و چاه را می دانستیم و چشم بسته همه جای واشنگتن را می رفتیم! قطار را سوار شده و ایستگاه سنتر پیاده شدیم.

در راه چیز چشمگیری ندیدیم جز عده ایی از بی خانمان ها که زیر سایه ساختمان های بزرگ شرکت ها چند ملیتی آرمیده بودند. به حمید گفتم سرمایه داری چندان هم بی رحم نیست. ببین به این آدم های بی سر و پا و بی خانمان اجازه داده اند جلو در و زیر ساختمان این شرکت های بزرگ استراحت کنند! ببین چقدر این ساختمان ها زیبا و پرشکوه اند. هر کدام به اندازه شهری قیمت دارند. هوا به این تمییزی، استراحتگاه مجانی، و در ناف واشنگتن پایتخت بزرگ ترین امپراتوری جهان زیستن و در سایه ساختمان هایی به این گرانبهایی خوردن و خوابیدن، به به چه بهشتی! ببین و تعریف کن. به حمید گفتم اگرچه صحنه خواب بی خانمان ها همیشه فاقد ارزش هنری است اما بیا و فیلمبرداری کن. گفت شاید راضی نباشند و از گرفتن عکس و فیلم ناراحت شوند.

ورود "مال" شدیم، البته با کمی سردرگمی و از این و آن پرس و جو کردن. ساعت ده صبح بود اما به نظر می رسید شهر هنوز خواب است. همین طور پرسه می زدیم که ناگهان از گالری Freer سر در آوردیم. چند پله را بالا رفتیم و بدون پرداخت پول وارد گالری شدیم. از امتیازات موزه های واشنگتن یکی هم رایگان بودن آنهاست! چیزهای مفت دلچسبند، اگرچه گاهی نیز مقرون به صرفه نیستند! لندن هم یک دو سالی است بسیاری از موزه هایش را رایگان کرده است. البته برخلاف ظاهر ماجرا، موزه ها چندان رایگان و مفت هم نیستند. معمولاً در کنار هر اتاق موزه کتابفروشی، قهوه خانه و رستورانی گذاشته اند. بازدید کننده محترم اگر از فروشگاه جان سالم به در ببرد، عاقبت در رستوران یا کافه هزینه ورودیه اش را به نحو می پردازد!

بگذریم. اجازه دهید دیدارمان از گالری را برایتان شرح دهم. گالری فریرر و گالری سکلر بهم متصل اند و روی هم «موزه ملی هنرها آسیایی و آفریقایی در آمریکا» را تشکیل می دهند و از بزرگ ترین موزه های هنری واشنگتن هستند. مجموعه بزرگی از آثار هنرهای چینی، هندوستان، کره، جنوب و شرق آسیا، ژاپن و خاورمیانه و آفریقا در آن نگهداری و نمایش داده می شود. با توجه به آثار هنری ایران، اسلام و شرق، این موزه برای ایرانیان شاید دیدنی ترین موزه واشنگتن است.

در دفترچه گالری فریر و همچنین تابلویی که بر دیوار آن آویخته بودند داستان شکل گیری گالری شرح داده شده بود. ماجرا از این قرار است که فرد محترم پولداری به نام "چارلز لانگ فریر" که کلکسیونر هنری آمریکایی بوده است، با تشویق و همکاری "جیمز ویسلر" نقاش بزرگ آمریکا در اوایل قرن بیست این گالری را بنا می کند. از اینرو آن را فریر می نامند. ویسلر به نقاشی و هنر چینی و ژاپنی علاقه زیادی داشته و فریر کلسیونر را تشویق می کند تا به گردآوری آثار چینی و ژاپنی هم بپردازد و مکانی نیز برای نگهدار و ارائه آنها بسازد. فریر می پذیرد و 1500 اثر هنری را جمع آوری می کند و با کمک ویسلر گالری حاضر را بنا می نهد.

اما روح ویسلر در این گالری بیشتر بچشم می خورد. "اتاق طاووس" از زیباترین بخش های گالری از طراحی ها و نقاشی های مشهور ویسلر است. چیزهایی ها هست که باید دید و آنها را در زمینه و بافت شان تجربه کرد تا به ارزش ها واقعی آنها پی برد. اغلب آثار هنری بزرگ این گونه اند. هیچ ابزاری، حتی فیلم و عکس قادر به توصیف دقیق آنها نیست. اتاق طاووس ویسلر از جمله چیزهایی است که باید به آمریکا رفت و آن را دید. اتاق نسبتاً بزرگی که در و دیوار و سقف آن با نقش های و نگارهای طلایی و طاووس های زیبا آذین شده است. این اتاق شامل نقش های برجسته، تابلوهای نقاشی، در چوبی خراتی شده و مجموعه ایی کامل که خود گالری مستقلی از شاهکارهای ویسلر است. روح شرقی در آن موج می زد. ابتدا احساسم این بود که وارد یکی از کاخ های پاشاهان مشرق زمین شده ام.
اما آنچه "روح ویسلر" خواندم بیش از آنکه در اتاق طاووس حس شود در سالن مخصوص "هنر برای هنر" لمس می شد. در ابتدای این سالن یادداشت بلندی بر دیوار آویخته بود که مقوله "هنر برای هنر" را که ویسلر از نمایندگان اصلی آن بود و در این سالن برخی آثارش ارائه می شد شرح می داد.

قسمتی از آن را برایتان می خوانم. «هنر برای هنر جریانی بود که به استقلال هنر و ارزش ذاتی زیبایی شناسی باور داشت. این نحله هنری، جریان انتقادی در مقابل هنر، ارزش ها و ایدئولوژی ویکتوریایی قرن نوزدهم که معتقد بود هنر باید در خدمت اخلاق، ایدئولوژی و یک گفتمان خاص باشد شکل گرفت. این جریان در هنر نقاشی آمریکا تأثیر زیادی نهاد. آمریکا به دلیل آنکه فاقد سنت های دراز تاریخی و ریشه دار و در زمینه مدرنیته به سرعت در حال پیشرفت بود، بستر فرهنگی و اجتماعی آماده تری برای رشد جریان هنر برای هنر داشت. ویسلر از برجسته ترین نمایندگان هنر برای هنر است. در این سالن آثار متعددی از نقاشی های او ارائه شده است.»

وقتی سالن هنر برای هنر را می دیدیم گفت و گویی با حمید درباره این نحله داشتیم. هنر برای هنر اغلب با انتقادات شدیدی از جانب منتقدان چپ مارکسیست و تمام ایدئولوژی های مختلف مواجه شده است زیرا هنر برای هنر دنبال استقلال اثر هنری هژمونی و سلطه ایدئولوژیک بود. حمید می گفت در ایران گاهی به راحتی دوغ و دوشاب در عرصه هنر قاطی می شود، چرا که استقلال عرصه هنر هنوز به رسمیت شناخته نشده است.

هنر برای عده ای همان ابزار تبلیغاتی است. عده ای انتظار دارند هنرمندان پاسبان محله قدرت باشند. و آنها که پاسبانی را می پذیرند زود به چنان نان و نام و نوایی می رسند که مگو و مپرس! اما اینها همه خس و خاشاک اند که نیم نسیم گردش ایام آنها را به باد فراموشی می سپارد و اگر هم چیزی بماند جز برای سخره کردن و نشان دادن حقارت های روح زمانه و زمامداران آن نخواهد بود. هنر مقوله اصیلی است که هرگز نمی میرد و هرگز در آن تقلب راه ندارد. سال ها از مرگ از خالقان آثاری که دیدیم گذشته و هیچیک از آنها در این جهان نیستند. اما تاریخ قضاوت نهایی اش درباره آنها را در این گالری ها ارائه کرده است. امروز می دانیم که ویسلر هنرمند است. این قضاوت بوق تبلیغاتی این و آن نیست بلکه قضاوت تاریخ هنر است. به قول ظریفی که «تاريخ هنر را نمى شود جعل كرد، صد سال ديگر براساس آنچه مى ماند هنرمند بودن يا نبودن را اعلام مى كنند ديگر كسى نيست، شاگردى وجود ندارد، تشكيلاتى حضور ندارد كه از آدم دفاع كند، هنرمند در مقابل تاريخ برهنه است.»

بگذریم. ادامه داستان شکل گیری گالری فریر مربوط 1987 است که دکتر سکلر که پزشک و کلکسیونر بود 1000 قطعه اثر هنری مربوط به جهان اسلام را در مکانی در مجاور گالری فریر می ارائه می کند و "گالری سکلر" را بنا می سازد. بعد گالری سکلر و فریر به هم می پیوندند و موزه ملی هنرهای آسیا و شرق تشکیل می دهند.

ما از هر دو گالری دیدن کردیم. گالری فریر به یک معنا جایگاه تجلی تمامی تجارب معنوی بشر بود. هنر بودایی، اسلامی، مسیحی و تمام آنچه از روح پر شور و عواطف شرق و آسیا برخاسته است در چند هزار اثر گوناگون این گالری بزرگ می درخشید. در سالن مربوط به خاورمیانه نقاشی از کتاب «هفت اورنگ» نظامی متعلق به پانصد سال پیش با نسخه های خطی خوشنویسی از هنرمندان عهد صفوی وحود داشت. با حمید سالن نقاشی ها و آثار ژاپنی، چینی، کره، و هندوستان را دیدن کردیم. توصیه موکد می کنم هر گاه به گالری هایی از این نوع می روید با متخصص تاریخ هنر بروید تا شرحی از تاریخ و سبک ها، و تفاوت های میان آثار برای شما بازگوید. در غیر این صورت مطمئناً لذت زیادی از دیدن گالری می برید اما شناخت شما از هنر تغییری چندانی نخواهد کرد. حمید شرح منسوطی از تأثیر نقاشی چینی و ژاپنی بر نقاشی ایرانی و تأثیر هر سه بر نقاشی غرب ارائه کرد. کاش مجال آن را داشتم آنچه این تأثیرات را بیان کنم. کاش!

دیدار با ایران "

جنب سالن هنر ژاپن، سالن "هنر ایران" قرار داشت.

در این سالن آثاری از هنر سرامیک و کاشی قرن سیزدهم، که آغاز هنر سرامیک ایرانی-اسلامی است، و اولین آثار هنر اسلامی در ایران محسوب می شود، نمونه هایی از خط کوفی، نسخ خطی قرآن، محراب، نمونه هایی از سفال ایرانی، صفحاتی از کتاب "هفت منظر" به قلم "میر علی هروی" خوشنویس قرن شانزدهم، تصاویر کم نظیری از شاهنامه (صحنه کشتن سیاووش) از قرن سیزدهم، و نسخه ای از کتاب "فی معرفت الحیاه الهندسیه" سال 1304 بخشی از اشیاء اتاق ایران بود.

آنچه در اتاق ایران جلب توجه می کرد در آمیزی اسلام و ایران به صورت یک روح بود. با هر معیاری بسنجیم روح ایرانیان در طی قرن های متمادی با آیین اسلام پیوند خورده است. وقتی به آثار تراویده از ذهن و ضمیر ایرانیان در هر لحظه این تاریخ هزار و اندی سال می نگریم جهان بینی اسلامی را می بینیم. نمی دانم سید جواد طباطبایی که می گوید: «ما ایرانیان اسلام آوردیم اما هرگز ایمان نیاوردیم» بر چه پایه ایی استدلال می کند، اما مگر می شود روحی که این گونه معنویت دینی را با خلاقیت فردی خود می آمیزد به آن معنویت ایمان نیاورده باشد؟


Monday, June 28, 2004

استراحتگاه!

ساعت نه بود و هوا هنوز آفتابی و روشن می نمود. در ایستگاه سنتر منتظر قطار بودم که ناگهان سر و کله دو آشنا پیدا شد! بله، خودشان بودند، حمید و رضا. گفتم شما که قرار نبود امروز راهی واشنگتن شوید؟ گفتند برنامه های مان تغییر کرد و آمدیم.

قطار را سوار شدیم و با شور و هیجان زائدالوصفی به بیان دیده ها و ندیده هایمان پرداختیم! هر که هر چه توانست گفت. خوب، طبیعی است که "جهاندیده بسیار گوید دروغ!"

رضا تحلیلی از فضای شهری واشنگتن داد و گفت پارک ملی و فضای مرکزی واشنگتن، فضای شهری هندسی است که حول کاخ کنگره شکل گرفته است. همه مسیرها به ساختمان کنگره ختم می شود، که نوعی بیان نمادین حاکمیت مردم و دموکراسی است. پاریس هم بر مبنای تمرکز محورهای شهر به "کاخ ورسای" طراحی شده است. ساختمان های تاریخی واشنگتن معماری کلاسیک دارند اما سایر بناهای آن عموماً مدرن اند.

بر خلاف شهرهای اروپایی، در واشنگتن ما فروشگاه ها، مغازه ها و دفاتر خدماتی در خیابان ها را نمی بینیم. این مراکز در نقاط خاصی متمرکز شده اند. برخی از مراکز بیرون شهر قرار دارند، چون هم فضای باز بیشتری در اختیار دارند هم برای مردم چون اغلب ماشین شخصی دارند دسترسی به این مراکز دشوار نیست. از این نظر شهرهای آمریکا با تهران خیلی تفاوت دارند.

برایم تحلیل رضا مبنی بر اینکه واشنگتن تهران نیست، جالب بود! برداشت من همین بود. تهران "شهر بتونی" با روحی از سیمان، آهن، آجر و سنگ است، اما واشنگتن اگرچه در قیاس با دیگر شهرهای آمریکا "کثیف"، کهنه و کم گیاه دانسته می شود، اما در قیاس با تهران مزرعه سبزی با تار و پودی از بناهای معماری رومی و کلاسیک است.

به علاوه، آمریکا علی رغم حاکمیت فرهنگ مصرفی بر آن، اما خیابان هایش در اشغال بازاچه ها، پاساژها، بقالی ها و چقالی ها نیست. مراکز خرید واشنگتن بسیار بزرگ و گسترده اند اما جا و محل خود را دارند و مجال زیستن را بر شهروندان تنگ نکرده اند. همین امروز که در حال نوشتن هستم روزنامه همشهری ارگان شهرداری تهران نوشته است در سطح بین المللی برای هر 230 نفر یک واحد صنفی پیش بینی شده است اما تهران به ازاء هر 23 نفر یک واحد است! این اضافه بار اصناف را وقتی به شهری مثل واشنگتن پا بگذاریم حس می کنیم!

حمید هم گزارشی از "گالری ملی هنرهای آمریکا" ارائه کرد. می گفت گالری هنرهای آمریکا در مقایسه با گالری های اروپایی از نظر فضا، امکانات و کیفیت کمی نازل تر است. می گفت بریتانیایی ها هنر گالری داری شان حرف ندارد. همچنین اغلب آثار و نقاشی ها به هنرمندان و آثار دهه های 1940 و بعد از آن تعلق دارد. از آثار هنرمندان اروپایی نیز کمتر در این گالری دیده می شود.

از مشاهدات مشترک ما هم یکی این بود که از آن جلف بازی های مکیدن لب و لونچه دختران و پسران و گاه هم پسران و پسران که در لندن گاه مشاهده می شود، در واشنگتن خبری نبود! این موضوع را با حسین در میان گذاشتیم. گفت در آمریکا بوسیدن دو جنس مخالف در خیابان قانوناً ممنوع است. البته گاهی ببوسند اشکال ندارد! پلیس و مأموران امر به معروف و نهی از منکر هم تذکر نمی دهد. اما رسم نیست. برایم جالب بود. در بریتانیا مطابق قوانینی که از دوره ویکتوریا بجای مانده و همچنان ملغا نشده، بوسه زن و مرد بلا مانع است اما مردان حق بوسیدن یکدیگر در ملاء عام را ندارند! دنیای وارونه وارونه همین فرنگ ماست دیگر!

از جمله مشاهدات دیگر ما یکی هم نامگذاری خیابان ها بود. در آمریکا خیابان ها عمدتاً "شماره گذاری" شده اند، مثل خیابان هفتم، دهم و ... و مردم براساس شماره خیابان ها را می شناسند. درست مثل بریتانیا که خیابان ها به خاندان سلطنتی و بستگان شان تعلق دارد! در ایران هم طبق معمول همه جور چیزی هست! البته درک این تفاوت ها دشوار نیست.

اروپا هویت تاریخی دارد و شهرهای آن در طول تاریخ چند هزار و چند صد ساله شکل گرفته اند. در نتیجه هر شاه و ملکه ای ساختمان، محله و چیزی ساخته و نام خود را بر آن نهاده است. اما در آمریکا این مشکل وجود ندارد! آمریکا مملکتی است که یک باره جعل شده است. در نتیجه خیابان هایش آن فرا و نشیب ها و کوچه پس کوچه های تاریخی را ندارد. محلاتش از خاطره ها خالی است. جز چند خیابان و ساختمان که جورج واشنگتن، قانون اساسی، استقلال، توماس جفرسون، آبراهام لینکلن، کندی و روزولت نامیده اند، بقیه را با آسودگی خاطر یک تا بی نهایت شماره گذاری کرده اند! این طور هر رژیمی هم بیاید راضی است!

از مشاهدات جالب دیگر ما توالت ها بود! بگذارید این مورد حساس و از نظر تاریخی بی طرف را به ترتیب شماره بگویم:

(1) واشنگتنی ها به توالت می گویند resting area یعنی "محل استراحت"یا "مستراح" خودمان! مصلح آبادی ها خیال می کنند "مستراح" دور از ادب است. از اینرو بعد از رواج "توالت فرنگی"، زبان آبا و اجدادی شان را کنار گذاشتند و می گویند دستشویی، «توالت"، wc و از این حرف ها! نگو که مستراح اصالتاً فرنگی است!

(2) واشنگتنی ها مخفی نویسی یا "توالت نویسی" هم می کنند! هم سکسی هم سیاسی اش را دیدم! در یکی از توالت ها نقاشی هایی به سبک "غارنگاری" های انسان های نخستین دیدم. انسان های عریان و بی ادب را ترسیم کرده بودند! در یکی از "استراحتگاه ها" با خطی خوش نوشته بودند:God Bless You Ben Laden. تعجب کردم. مهد آزادی و این حرف ها؟!

در لندن این رسم و رسومات رایج نیست یا من ندیده ام. از قدیم و ندیم به "تابوهای فرهنگی" حساسم. همان طور که همگان استحضار دارند در ایران ما میز و در و دیوار مدارس، دانشگاه ها و مکان های عمومی و به خصوص "استراحتگاه ها" "سنگ صبور" مردم اند! صندوقچه اسرار مگو مردم به خصوص جوانان رشید و غیور مملکت در اینجور جاها باز می شود! نکند این بدآموزی ها را غافلانه از ماهواره های لس آنجلسی و فیلم های هالیودی آموخته ایم!

هتل که رسیدیم دیگر نای و نوایی نداشتیم. طبق معمول اکرم برایم پیغام گذاشته بود. رضا هم تلفن مختصر یک دو ساعته ای از لندن داشت! گزارش مردم نگارانه ای از مشاهداتش به لندن مخابره کرد. حمید هم مقدمات نماز را فراهم کرد. دیگر مجالی به خوردن شام نرسید. به چیپس ها و شوکلات های رضا قناعت کردیم. شب بخیر گفتیم و به امید فردای پر تجربه سر به بالش گذاشتیم. رضا این هشدار را داد که اگر صدای بوق و شیپور شنیدیم خواب زده نشویم. او عادت دارد که هنگام خواب به شیپورش بدمد!


Sunday, June 27, 2004

کلیسای نیویورک

غروب بود که عازم خانه شدم. در و دیوار را کنجکاوانه می نگریستم تا مباد اثر تاریخی، شیء توریست پسند یا چیزی از این قماش را از قلم بیندازم! چشمم به ساختمان کهنه ایی افتاد که بوی عناب و اسفند و کتاب کهنه تاریخ می داد.

خواستم داخل شوم ناگاه مرد سیاه بلند قامتی جلوم سبز شد! گفت: «کجا آقا؟» گفتم اینجا مگر موزه نیست؟ خندید و گفت: «نه آقا. اینجا سالن میهمانی است و الان هم عروسی ای در آن برقرار است. اگر کارت دعوت دارید بفرمایید!» بی راهه رفته بودم! از این شیرین کاری ها بسیار کردم که بماند! سرزشنم نکنید. به قول آمریکایی های مهربان «کسی که چکش در دست دارد، همه را میخ می بیند!" همان طور که خودشان صد سالی است چکش دست گرفته اند و دنیا را میخ می بینند. توریست هم می خواهد همه را تور کند. اما گاه غافل است که نه هر که طرف کله کج نهد بنای تاریخی است!

بگذریم. در راهم چند کلیسا بود. "خیابان نیویورک" را می گذشتم که به Presbyterian Chuch رسیدم. اسم آن "کلیسای نیویورک" بود. نیویورک و کلیسا؟! چه اسم بی مسمایی. مثل "حسینه شمر"، "مسجد ابن ملجم" یا "قصابی حافظ"! گویی جمع نقیضن اند. نیویورکی که در ایران به من معرفی کرده اند، محل داد و ستد ثروت، سکس، سیاست و سرگرمی است، نه عیسی و کلیسا و از این حرف ها.

تابلویی روی دیوار آن نصب شده و نوشته بود: «این کلیسا در 1793 توسط گروهی از اسکاتلندی ها ساخته شد. هری ترومن رییس جمهور آمریکا در 1951 آن را بازسازی و افتتاح مجدد می کند. 17 رییس جمهور در این کلیسا عبادت می کرده اند.»

عجب! هفده نفر از روسای جمهور آمریکا اهل کلیسا و سجاده و خانقاه بوده اند و ما نمی دانستیم! بله واشنگتن هم مثل «کلیسای وست مینستر» لندن یا مسجد ارک یا «مسجد شهید مطهری» خودمان، کلیسای دولتی دارد. در تابلویی برنامه های هفتگی کلیسا نوشته شده بود. یکی از برنامه ها تریبون آزاد برای گفت و گو درباره صلح بود. تفسیر انجیل و نیایش و سرود خوانی و برنامه های دیگر نشان می داد که کلیسای فعال و پر جنب و جوشی است.

کمی آن طرف تر در خیابان Gهم کلیسایThe Church of the Epiphany بود. آن طور که تابلو کلیسا نشان می داد این کلیسا در 1844 تأسیس شده و از آن زمان تاکنون بارها نوسازی گردیده است. معماری هر دو کلیسا مدرن و شبیه سینماها بود! این کلیسا نیز تابلویی داشت که برنامه های هفتگی آن را اعلام کرده بود. فهرست سخنرانی های هفتگی و برنامه های یکشنبه و نیایش های چهارشنبه آن جالب بود. به نظر می رسد که آمریکایی ها هم مثل اروپایی ها دارند کلیساها را دوباره آب و جارو می کنند!

البته شاید اروپایی ها از آمریکایی ها این را آموخته اند! وقتی به لندن که باز می گشتیم یکی از چیزهای جالبی که به آن برخوردیم "کلیسای فرودگاه دالاس" بود که موقع رفتن توضیح می دهم. نکته اینجاست که از همه جا خبر می رسد که کلیساهای آمریکا هر روز دامنه فعلیت های شان را گسترش می دهند.

همین امروز (شنبه بیست و ششم جولای) که می نویسم در گزارش مفصلی با عنوان «تلاش كشيشان براى به دست گيرى آموزش» از خبرگزاری های آمریکایی آمده بود که «كليساهاى آمريكايى براى ترويج آئين مسيحيت و پرورش نسل جديد درصدد توسعه مدارس مسيحى هستند.» در این گزارش آمده است «زوج هاى مسيحى پس از اينكه صاحب فرزند مى شوند، همراه نوزاد خود به كليسا مى روند و در مراسمى متعهد مى شوند كه فرزند خود را طبق آموزه هاى دين مسيح تربيت كنند. اين والدين به محض اينكه فرزندانشان وارد سنين پيش دبستانى مى شوند آنها را به مدارس مذهبى روزهاى يكشنبه مى برند و با فيلمبردارى از اولين اجراى آنها در گروه همسرايان كليسا، آنها را به مسيح و مسيحيت علاقه مند مى كنند.»

کشیشان آمریکایی به میدان آمده اند تا از «هرج و مرج و انحطاط اخلاقى جامعه جلوگیری کنند و آن به سوى احياى معنويات و اخلاقيات سوق دهند.» گلن شاتلز، مدير و سرپرست امور اقتصاد و دارايى مدارس مسيحى مى گويد: «ما در زندگى به كودكان خود خيانت مى كنيم. زيرا ما آنها را براى رفتن به دانشگاه و يافتن شغلى مناسب آماده مى كنيم اما به آنها جهان بينى الهى نمى دهيم؛ ما به آنها نمى آموزيم كه چگونه الهى فكر و الهى عمل كنند.»

شاتلز زمینه ی فرهنگی و اجتماعی مساعد موجود برای احیای مجدد مدارس دینی کلیسا در آمریکا ذکر می کند و مى گويد: «شمار روزافزونى از والدين نيز كه اعتقاد چندانى به مدارس دولتى و نظام آموزشى آن ندارند به خانه پناه مى آورند و با فراهم كردن وسايل و امكانات آموزشى و كمك آموزشى فرزندان خود را در راه تحصيل يارى مى دهند. دولت آمريكا تعداد كودكانى كه در سال ۱۹۹۹ در خانه به تحصيل مى پرداختند را ۸۵۰هزار نفر ذكر كرده است اما متخصصان امر، تعداد اين كودكان را دو برابر تعداد ذكر شده عنوان مى كنند. از طرفى نتايج آزمون هاى تحصيلى نيز نشان مى دهند كه نمرات و پيشرفت تحصيلى اين كودكان به مراتب بيشتر از كودكانى است كه در مدارس عادى به تحصيل مشغول بودند.»


Saturday, June 26, 2004

وایت هاوس

نوبت به ادای فریضه واجب رسید! از چادر بیرون زدم و راهم را به سوی وایت هاوس یا کاخ سفید کج کردم. باید یک دو کیلومتری پیاده از مانیومنت دور می شدم تا به جایی که می گفتند کاخ سفید است برسم. در راه به درختان بلند مقابلم، و فضاهای سبز پهناوری که زیر پایم پهن بود می نگریستم. حکایت از این می کردند که راه زیادی تا رسیدن به کاخ در پیشم است.

به فکر فرو رفتم. آسیاب ذهن آدمی هیچگاه از گردش نمی ایستد. به خصوص وقتی در محیطی تازه و در معرض تجربه ای تازه است، هزاران خروار حرف و حدیث را زیر سنگش تجزیه می کند. اما درباره این کاخی که "لانه شیطان" و "خانه حرد" می دانند چیزی در خوجین دانستنی هایم نبود. هر بیشتر جستم، کمتر یافتم. تعجب کردم که با آنهمه فقر اطلاع و دانستنی ها، هنوز گمان می کردم آن را مثل کف دست می شناسم.

کم کم دریافتم کاخ سفید را نمی شناسم، بلکه این کاخ نادیده برایم یک نشانه است، نشانه ای که خبرگزاری ها، ماهواره، تلویزیون ها و مطبوعات وقتی می خواهند درباره سیاست و جنگ قدرت صحبت کنند آن را به کار می برند. کاخ سفید یک رمز آشناست که با آن درباره زد و بندهای پنهان و آشکار جهانی خبر مخابره می کنند، رمزی که هیچگاه آن را نمی گشایند و باز نمی کنند؛ که اگر سر از مُهرش بردارند دیگر رمز و نشان نخواهد بود.

اما نشانه ها خودشان معنایی ندارند، آنها که آن را می خوانند و به
کار می برند، به آن معنا می دهند. برای همین آمبرتو اکو می گفت نشانه را هم برای گفتن حقیقت و هم برای گفتن دروغ به کار می برند! برای من که در فضای انقلابی و غرب ستیزانه ایران بعد از 1357 تربیت شده ام کاخ سفید نشانه "جهانخواری" آمریکاست. همان طور که هاروارد نماد علم، نوْآوری و نبوغ و هالیود نشانه لذت، سرگرمی و رفاه است. و اصلاً تمامیت آمریکا یک نشانه است، نشانه ای از دموکراسی، لذت، قدرت، دانش و فناوری پیشرفته و البته کمی "جهانخواری"!

بله، وایت هاوس، مقر رییس جمهور و سران آمریکا، برای من نشانه و نماد جهانخواری است. این خانه سفید را هنوز ندیده ام؛ اما وقتی ریگان (رییس جمهوری که همین روزها مُرد) از درون این کاخ، صدام (رییس جمهوری که قرن هاست مرده) را برای کشتن من و پانصد هزار تن همونانم تا دندان مسلح کرد، وجودش را با گوشت و پوست و استخوانم لمس کردم! پی های این کاخ بر دوش من استوار است. آه، که چه سنگین اند.

هنوز احساس می کنم شوخی های درون این کاخ تبعات جدی برای من و دیگر ساکنان بیرون آن دارد! چنین جایی دیدن دارد، حتی اگر چشم دیدنش را نداشته باشیم!

از مجسمه ژنرال جکسون که بر اسبی سوار و بر روی ستون سنگی بلندی ایستاده بود گذشتم. لیموزین ها پایم را همچنان می فشردند و هر چه می رفتم هنوز از کاخ لعنتی خبری نبود! از هر که می پرسیدم با دست به کاخ اشاره می کرد اما جز درختان و نرده های فلزی چیزی در تیر رس چشمم نبود. عاقبت از پلیسی استمداد طلبیدم. لبخندی زد و گفت: «بله این نرده ها کاخ سفید است! کجایش را می جویی؟»

ناگهان متوجه شدم عده ای چند متر آن طرف تر سرشان را به ضریح نرده ها چسبانده و تیک و تیک عکس می گیرند! کنارشان رفتم و در نقطه ای درست مقابل کاخ قرار گرفتم. بله، این هم کاخ سفید! بنایی سفید، دو طبقه با معماری رومی، چهار ستون سفید و یک سنتوری بر پیشانی آن که با گل ها و گیاهان لطیف سبزِ سبز و نرده های آهنی سیاه سیاه محاصره شده است! کاخ صد ساله ای که دست کم پنجاه سالی مرکز ثقل عالم بوده است! فقط دویست متری با دیوارهایش فاصله داشتم. شاید هم کمتر. هیچ چیز جز نرده های بلند و بی قواره بین من و کاخ نبود!

برایم جالب بود. اگرچه نمادهایی از معماری رومی بر چهره آن حک شده بود ولی ساختار آن معرف معماری مدرن می نمود. از آن نقطه ایی که من می دیدم بیشتر به کازینو می مانست تا کاخ! نه تنها به کاخ کسری و معاویه، بلکه به کاخ کنستانتین قیصر روم هم شبیه نبود!

چهل پنجاه نفری بودند و اغلب آمریکایی به نظر می رسیدند. یکی از آنها تقاضا کرد از او و دختری که همراهش بود عکس بگیرم. همین بهانه ای شد که بپرسم شما که آمریکایی هستید باید درون این کاخ را دیده باشید؟ گفت: «نه. بار اول است که کاخ سفید می آیم. ایالتی که در آن زندگی می کنم خیلی با واشنگتن فاصله دارد. تا به حال واشنگتن نبوده ام. امروز به خاطر دخترم برای شرکت در یک مسابقه به اینجا آمده ایم.» کمی تعجب کردم. در موزه ملی تاریخ آمریکا هم با پیرمردی آشنا شدم که روی ویلچر بود. دخترش او را برای بازدید از موزه آورده بود. می گفت این نخستین بار است که در طول هشتاد سال عمرش به واشنگتن می آید. اهل نیویورک بود و فاصله چندانی با واشنگتن نداشت. وقتی علت آن پرسیدم گفت: «هیچ وقت دلیلی برای دیدن واشنگتن نداشتم. حالا هم دخترم مرا اینجا آورد.»

داخل کاخ را ندیدم، یعنی نمی گذاشتند که ببینم! اما در وب سایت کاخ، گزارش های تصویری مفصلی از آن هست. "اتاق کابینه" در این کاخ است؛ همان اتاقی که فردای یازدهم سپتامبر بن بوش در آن اعلام داشت «آزادی و دموکراسی مورد هجوم قرار گرفته است.» و بعد از آن با مجوز دفاع از دموکراسی و آزادی به همه جا هجوم برد! به راستی این کاخ چه اسرار مخوفی در سینه اش نهفته دارد. اگر روزی در و دیوارهای آن زبان بگشایند به ما خواهند گفت چگونه سرنوشت هزاران بیگناه در هیروشیمای ژاپن، ویتنام، جنگ های جهانی، جنگ خلیج فارس، جنگ افعانستان و جنگ هشت ساله ایران و عراق، در این اتاق به مرگ ختم شد.

سلام و صلح

ساعت هفت و هشت بعد از ظهر بود و کم کم باید راهی هتل هایت می شدم. "ایستگاه مترو سنتر" در همان نزدیکی ها بود. باید کاخ سفید را دور می زدم و از قسمت شمالی آن به طرف ایستگاه می رفتم. در راه در جایی به نقطه بسیار نزدیکی به کاخ رسیدم. از فاصله بیست سی متری می شد درون کاخ را دید. جلو رفتم. کنار نرده ها چادر کوچک پلاستیکی قرار داشت و مرد جوانی با سگ نازنینش در آن خوابیده بود! اطراف چادر بر روی تابلوی بزرگ فلزی ای شعارهای ضد جنگ و ضد بوش زیر نوشته و نصب شده بود.

God bless the whole world, No exception.

Ban all nuclear weapon or have a nice doomday.

If you want peace, Work for juctice.

No more Hiroshima.

War is the real enemy.

Pleace Now


یکی از نوشته ایش که خیلی جلب توجه می کرد "سلام" و "Peace" بود. یعنی پیام اسلام، سلام است و سلام یعنی صلح و دوستی.

پیدا بود که مدت طولانی است در آن گوشه چادر زده و بر علیه سیاست های بوش تبلیغ و اعتراض می کند. بوش ناگزیر است هر روز از پنجره اتاق کابینه اش این تابلوها را بخواند و چهره مردی که سگی را در آغوش گرفته است ببیند. خواستم با او گفت و گویی کنم که در خواب سختی فرو رفته بود و نشد!

در میدان پارلمان بریتانیا در لندن هم مردی برای مدت های طولانی شبانه روز در مقابل پارلمان ایستاده و تابلوها و پلاکاردهایی بر علیه جناب تونی بلر بر دوش حمل می کند. هر گاه از مقابل پارلمان گذر کرده ام انبوهی از شعارها و آدم های ضد دولت را در مقابل آن دیده ام.

اگرچه بلر، بوش و بن بوش نشان داده اند که گوش شان به این حرف ها بدهکار نیست! اما قدرت جلوگیری از حضور مخالفان و نفی آنها را هم ندارند. این ضعف، نقطه قوت آنهاست. به هر حال، سرمایه داری و دموکراسی غربی این امکان را فراهم کرده است تا اگر عدالت و صلح واقعی را تأمین نمی کنند، اجازه دهند لااقل هر شهروندی بتواند صدایش را به گوش همه برساند و آزادانه سخن بگوید.

و البته این به تنهایی کفایت می کند تا مردم دنیا نظام هایی را که شعارهای زیبا می دهند اما پیامدها زشت برای ملت شان دارند، رها کنند و آمریکا را بهشت و سرزمین آرزوها بپندارند. همین باعث شده است کاخ سفید با همه رو سیاهی و سیاه کاری هایش سفید بنماید و بماند.


Thursday, June 24, 2004

روز یادبود

از موزه که بیرون آمدم صدای سرود ملی آمریکا در پارک پیچیده بود و موتور سوارانی که به آرتیست ها می ماندند، سوار بر موتورهای بزرگ چندین سیلندری طوفانی بپا کرده بودند که نگو! به تماشا ایستادم. با آنکه در نوجوانی و جوانی موتور سوار بودم و با "یاماها 200" پدر خدا بیامرزم رویای "رضا موتوری" در سر می پروراندم، اما موتورشناس خوبی نیستم تا شرح موترشناسانه ی قابلی از این "نمایشگاه خیابانی موتورهای بزرگ" اراده کنم! مختصر اینکه هر رقم موتور تصور کنید در آن بود. صدای گوش خراشی داشتند و به سختی می شد آن را تحمل کرد. فلسفه مانور شاید همین بود که صدایی کرکننده، مهیب و غُرّان تولید کنند! تا در لابلای انبوه اتومبیل ها، گیتارها، هواپیماها و بمب ها، صدای سوارگان موتور ناشنیده نماند یا گم نشود! حق دارند. دنیای امروز دنیای صداهاست. زیرا فقط هر که صدایش به گوش برسد خرش از پل می گذرد! بیهوده نیست که لندن، پاریس، استکهلم، برلین، نیویورک و کابل شده اند مسیرهای راهپیمایی امت همیشه در صحنه!

زیاد راه دور نروم. شاید هم فقط می خواستند لحظه ای سرگرم باشند و خوش بگذرانند. همین! مردم همیشه جامعه شناسانه و فیلسوفانه و بنابر علت های پیچیده و دشوار رفتار نمی کنند! گاهی، آن طور که سهراب می گفت، «زندگی شستن یک بشقاب است.» شاید بگویید این برای آمریکایی ها که سال هاست ظرف های شان را ماشین می شوید دیگر صدق نمی کند! بلکه برای آنها بیشتر «زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما»، یا «خبر رفتن موشک به فضاست»! در هر حال، فرقی نمی کند. زندگی آدم ها با ماشین یا بدون آن، هنوز می تواند ساده و حتی از فرط سادگی بی معنا باشد! چنان که هست. البته رسانه ها مجازند طبق معمول هر چه دل تنگ شان می خواهد درباره این مانور در بوق گشادشان بدمند و خبر دهند که مثلاً امروز مردم غیور آمریکا پیروزی افتخارآفرین سربازان رشیدشان در جبهه های حق علیه باطل را گرامی داشتند! من این کار را نمی کنم. این خبرها حداقل در کشورهایی که رسانه ها کارشان یک کلاغ چهل کلاغ کردن است، تأثیر نمی گذارد!

بگذریم. حقیقت همیشه در لابلای صداها گم می شود. دیدم بهتر است ببینیم مردم چه می گویند. خودم را به کوچه علی چپ زده و از این و آن درباره موتور سوارها و مانورشان جویا شدم. خانم سیاه پوست چهل پنجاه ساله ای به تورم خورد!

از سوارکاران و فلسفه کارشان پرسیدم. گفت گرامیداشت جنگ است و از این حرف ها! عابر بود، شاید هم تماشاگر. میلش نبود درباره موتورسوارها و جنگ جهانی دوم صحبت کند. می گفت: «پنجاه سال گذشته و آن نسل دیگر رفته اند.» حق داشت. اینکه دولت آمریکا امروز دوباره فیلش یاد هندوستان کرده، به مردم کوچه و خیابان ربطی ندارد. البته "امپراتور بوش" و آنانکه هوس امپراتوری در سر دارند همیشه برای توجیه و تدارک لشکرکشی های شان به گرامیداشت جنگ نیازمندند. اما مردم می خواهند زندگی کنند، نه جنگ.

و بعد هر دو وارد سیاست شدیم! حرف های زیادی زدیم که برخی را فراموش کردم، برخی را هم سروصدای موتورها نمی گذاشت به گوش برسد! وقتی شنید انسان شناسم و مشاهداتم از واشنگتن را می نویسم تذکر داد که «آمریکا واشنگتن نیست.» منظوزش این بود که "واشنگتن آمریکا نیست!" و اضافه کرد که «واشنگتن هم تنها بخش مرکزی دولتی آن نیست!» می گفت «به حومه ها و محله های دور از مرکز برو تا زندگی مردم واقعی را ببینی.» گفتم مگر مردم غیر واقعی هم داریم؟ صدایش را بلندتر کرد و با کمی عصبانیت گفت: "چرا نیست! آمریکا دو سه میلیون میلیونر دارد که هیچکدام از زندگی و وجودشان واقعی نیست؛ و دویست سیصد میلیون آدم معمولی و فقیر دارد که همه چیزشان واقعی است! توریست ها دنبال میلیونرها می گردند چون از زندگی واقعی خسته اند و دنبال چیزهای غیرواقعی و مبالغه آمیز می گردند. شما که توریست نیستی، هستی؟!» گفتم توریست فرهنگی ام. اما چرا به محله های دور بروم؟ گفت:«اینجا مرکز پایتخت است و طبیعی است که چیزهای آن دکوری و نمایشی است. آمریکای واقعی آنجاست که فقرا، بی خانمان ها، باندهای قاچاق زندگی می کنند. روح آمریکا آنجاست. نترس برو ببین. مردم شناس باید نترس و کنجکاو باشد.»


آمریکایی بود و از سیاهانی که اجدادش قرن ها پیش به این دیار آمده یا آورده شده بودند. می گفت علوم اجتماعی خوانده، اهل سیاست است و کمی هم گوش به زنگ سی ان ان و رسانه ها. می گفت «از دعواهای بوش و بنیادگرایان ایران آگاهم و مسائل را با کنجکاوی دنبال می کنم. جنگ بعدی و احتمالاً نهایی آمریکا نبرد با بنیادگرایان ایران است.» پرسید: «طرفدار آیت الله خمینی و بنیادگریان هستی یا طرفدار اصلاح طبان؟» خواستم بگویم آیت الله خمینی مرحوم شده و صورت مسئله را بد فهمیده، دیدم جای این حرف ها نیست. گفتم از اصلاحات حمایت می کنم. پرسیدم شما چطور آیا با بوش و سیاست های آن موافق اید؟ گفت: «جزو همان پنجاه شصت درصد مردمی هستم که هیچگاه در انتخابات شرکت نمی کنند.» پرسیدم شما که از سیاست آگاهید چرا در انتخابات شرکت نمی کنید؟ گفت: «به همین دلیل که از آن آگاهم!» پرسیدم چرا پنجاه شصت درصد مردم آمریکا در انتخابات شرکت نمی کنند؟ گفت: «چون فقط ساکنان کاخ سفید در هر انتخابات تغییر می کند نه سیاست های آن!» گفتم می گویید انتخابات ریاست جمهوری پیامدهای عملی برای نیمی از مردم ندارد؟ در حالیکه می خندید گفت: «نه. اتفاقاً دارد. خیلی هم زیاد. اگر بوش نبود تروریسم گسترش نمی یافت و بن لادن هم به جایی حمله نمی کرد!» اگرچه اقتصاددان نبود اما مانند توماس فریدمن معتقد بود«اكنون آمريكايى ها بهاى سياست هاى اشتباه دولت را مى پردازند. و ايده آمريكا به عنوان مهد تجسم دموكراسى تا حدود زيادى خدشه دار شده است. »

از هم جدا شدیم و با یکدیگر ایمیل رد و بدل کردیم. قرار شد اگر صحبت هایش را نوشتم و چاپ شد برایش بفرستم. گفت دوست ایرانی دارد که فارسی می داند! آدم جالبی بود. خودش در انتخابات شرکت نمی کرد اما وقت خداحافظی تأکید داشت که «دنیا را بنیادگراها به آتش کشیده اند. برای همین از مردم وحشت دارند. آمریکا هم به دست مشتی از همین بینادگراها افتاده است. اگر می خواهیم بر آنها پیروز شویم مردم را به مشارکت سیاسی دعوت کنیم.»

کمی آن طرف تر درست مقابل موزه تاریخ طبیعی آمریکا، جمعیت جمع شده و همایشی برپا بود. نزدیک شدم. چادر بزرگی افراشته و مردم داخل آن آمد و شد می کردند. من هم رفتم. سمت راست چادر، سی چهل دستگاه کامپیوتر با یک دو نفر پشت هر کدام بود.

نمی دانم آمریکایی ها خاطره خوشی از بمب باران هیروشیما و ناکازاکی یا اشغال ویتنام و جنگ علیه امپراتوری افغانستان دارند یا خیر! اما جالب است این سال ها تمام چیزهایی که روزگاری منفور بود، میراث تاریخی و حتی نماد هویت ملت ها شده است. همه دولت ها در تلاش اند تا تاریخ و گذشته شان را باسازی کنند و معنای تازه ای به آن بدهند. چینی ها "شی وانک لی" بانی و سازنده "دیوار چین" در چند هزار سال پیش را تا سی پیش دیکتاتور و چهره "ضد خلق" می دانستند، اما حال نماد هویت ملی چین شده است! آفریقای جنوبی که ماندلا را بیست سال زندان کرد امروز به بزرگ ترین نماد سیاهان می شناسد و این رهبر محبوب جهانی را "سرمایه جهانی" خود داند. البته حساب افغانستان و طالبان و هواخواهان شان که مجسمه های بودا - بی نظیرترین یادگارها و میراث فرهنگی این کشور- را با توپ و تانگ ویران می کند تا بت پرستی دامن مردم شریف مزار شریف را نگیرد، جداست!

سمت دیگر میزی با انبوهی از کتابچه ها و بروشورهای تبلیغاتی قرار داشت. خانم های سیاه و سفید با لباس فرم مخصوص مردم را راهنمایی می کردند. از یکی از آنها پریسیدم موضوع از چه قرار است؟ گفت: «اینجا چادر "طرح تاریخ شفاهی سربازان جنگ جهانی" است. این طرح به وسیله کنگره آمریکا حمایت و اجرا می شود. هدف این طرح گردآوری خاطرات افراد از دوره جنگ هاییی است که آمریکا در آن حضور داشته، به خصوص جهانی دوم است. تا به حال هفتاد هزار نفر خاطرات شان را در اختیار ما قرار داده اند."

پرسیدم کامپیوترها برای چیست؟ گفت: «افراد می توانند وارد وب سایت ما شوند و خاطرات شان را آنجا بنویسند.» یاد کتاب "فرهنگ جبهه" افتادم. لابد می دانید که در ایران هم مجموعه کتاب در چهل پنجاه جلد درباره جنگ ایران و عراق منتشر شده است. در این کتاب ها خاطرات رزمندگان جمع آوری شده و از آنجا که این طرح در زمان جنگ شروع شده است بسیاری از اطلاعات آن دست اول و کم نظیر است. ولی روش آمریکایی ها این حُسن را داشت که به شیوه مردمی تر و عمومی تری کار گردآوری خاطرات جنگی را انجام می دادند هر چند پنجاه سال از جنگ جهانی گذشته و جز سایه مبهم و کم رنگ چیزی در خاطره نمانده است.

در گوشه ی دیگری از چادر مردم داستان ها و خاطرات شان را برای رسانه ها بیان می کردند. در وسط میزی قرار داشت و مثل برنامه های تلویزیونی گوینده و مجری میزگرد را اداره می کرد. پنج نفر از پرستاران دوران جنگ جهانی دوم خاطرات شان را می گفتند. زنان هفتاد هشتاد و شاید هم نود صدساله ای بودند که دیگر نای نفس کشیدن نداشتند!


Wednesday, June 23, 2004

مانیومنت واشنگتن

وقتی از موزه تاریخ آمریکا بیرون آمدم چشمم به ستون بلند مرتفع سنگی افتاد که درست در وسط «پارک ملی» ایستاده بود. برجی می مانست که دماغه آن تا میانه ابرها کشیده می شد. به موشک های فضاپیما شباهت بیشتری داشت. کمی از خودم تعجب کردم که چطور از صبح تا این لحظه که گرداگرد این پارک در گردش بودم متوجه بنایی به این بلندی در میانه آن نشده بودم!
از بنده خدایی آمریکایی پرسیدم «آقا، ببخشید این بنای سنگی یادبود چیست؟» عذرخواهی کرد و گفت عجله دارم و رفت. آقایان همیشه عجله دارند. ضمن اینکه غریبه و خودی نمی شناسند! آدرس را همیشه باید از خانم های محترم سوال کرد. با حوصله و محبت جواب می دهند و هوس فریب و آدرس قلابی دادن هم به سرشان نمی زند! خانمی میانسال سلانه سلانه پیاده رو را طی می کرد. بالا بلند بود و آمریکایی می نمود. سلامی کردم و با معصومیتی توریستی پرسیدم این مانیومنت چیست؟ گفت: «مانیومنت واشنگتن است». پرسیدم درباره چیست و چرا ساخته شده؟ در حالیکه می خندید گفت «وضع تاریخم خیلی بد است. مدرسه همیشه تاریخ بدترین درس من بود!» اطلاعات بعدی هم کمی گواه بر صحت مدعایش بود! گفتم یعنی اصلاً معلوم نیست این بنا را چرا اینجا ساخته اند یا کی ساخته اند؟ فکری کرد و گفت: «البته از اسمش پیداست که این بنا نشانِ شهر واشنگتن است. مثل برج ایفل که نشان پاریس است.» بعد فهمیدم شهر واشنگتن و بنای آن، هر دو یادبود جورج واشنگتن اند! گفتم سنگ های تمییز و صافش نشان می دهد که لابد جدید ساخته اند. گفت: «هرچه یاد دارم این بنا اینجاست. تاریخش را نمی دانم.» تشکر کردم و کمی جلو تر رفتم.

همان طور که می دانید در ایران ما "پرتغال های واشنگتن" شهرت دارند، نه مانیومنت آن! اینست که بی توجهیم به مانیومنت تعجبی نداشت! پلیسی با دوچرخه ای در پیاده رو بود. همه جور پلیس دیده بودم جز با دوچرخه! کلاه ایمنی سر داشت و طبق معمول با بی سیمی مذاکره می کرد! ایستادم تا صحبتش تمام شد. دیدم بهانه که هست، چرا گفت و گویی نکنم! سلام کردم و گفتم توریستم و می خواهم بدانم این سنگ بنای یادبود چیست؟ گفت این مانیومنت واشنگتن است. پرسیدم چطور می توانم اطلاعات بیشتری درباره پیدا کنم. دست کرد تو جورجین دوچرخه اش و دفترچه راهنمای واشنگتن را تقدیم کرد! یعنی در این دفترچه هرچه می خواهی هست. پرسیدم می شود نزدیک آن رفت؟ گفت: «بله. چرا نه؟» نمی دانم این آقا به قول آمریکایی ها "پارک رنجر" یا به قول خودمان "پارکبان" بود و برای راهنمایی توریست ها و کسانی که می خواهند چیزی درباره واشنگتن بدانند در پارک گشت و گذار می کرد، یا اینکه صرفاً برای کمک به من آنجا بود!

مجالی نداشتم تا داخل مانیومنت بروم. ضرورتی هم نبود. آنقدر بلند بود که از لندن هم به سهولت دیده می شود! آخ از این کفش ها. بزرگ و گشادند اما همچنان پایم را می فشارند! نمی دانم سال هاست دیگر هیچ کفشی مناسب پاهایم نیست! ناگزیر از لیموزین هایم پیاده شدم و گوشه ای نشستم تا نفسی بکشم و دفترچه پارک رنجر را هم تورقی کنم!

جالب و مفید بود. درباره همه چیز بود. صفحه ای درباره مانیومنت داشت. نوشته است جورج واشنگتن اولین رییس جمهور آمریکا لقب «پدر ایالات متحده» را دارد. ژنرال جورج واشنگتن فرمانده "ارتش قاره" در دوره "انقلاب آمریکا" و رییس جمهور آن از 1879 تا 1797 است. جورج واشنتگتن ابتدا در نیمه قرن هیجدهم با نیروهای فرانسوی، سرخپوستان و بعد با نیروهای استعماری انگلیسی جنگید و به آمریکا استقلال بخشید. در موزه تاریخ آمریکا بخش «روسای جمهور» غرفه ایی به جورج واشنگتن اختصاص دارد. شهر واشنگتن به افتخار او واشنگتن نام گرفته است. آثار هنری، رمان ها و فیلم های متعدد درباره جورج واشنگتن ساخته اند یا در آنها از او نام برده اند. همچنین ساختمان ها، خیابان ها و یادبودهای بسیاری به نام او نامگذاری شده است. اما در میان تمام یادبودهای موجود هیچیک به اندازه "مانیومنت واشنگتن" نشانگر نام و یاد او نیست.

و بعد تاریخچه مانیومنت را این طور شرح داده بود. «ستون هرمی شکل مانیومنت واشنگتن در 1838 توسط روبرت میلز طراحی شد و ساخت و تکمیل آن 1884 به طول انجامید. این بنا برای گرامیداشت اولین رییس جمهور آمریکا جورج واشنگتن ساخته شده است. با 169 متر بلندا، مرتفع ترین هرم سنگی دست ساخت در جهان است و بر مبنای اوبلیسک یا هرم سنگی یادبود که در مصر باستان می ساختند طراحی شده است. یکی از جالب ترین بخش های این مانیومنت "سنگ های یادبود" است. 193 قطعه سنگ یادبود که هر کدام از یکی از ایالت ها و شهرهای آمریکا هستند بر روی این ستون نصب شده است. در حال حاضر این سنگ ها را برای حفاظت از دسترس و دید عموم دور نگهداشته اند. اطراف مانیومنت 50 پرچم آمریکا به نشان از 50 ایالت این کشور دائماً برافراشته است. اگر با آسانسور به بالای آن برویم می توانیم از داخل "اتاق های بازدید" شهر واشنگتن را از بام آن ببینیم. از جمله چیزهایی که از آن بالا می توان به سهولت دید بنای یادبود آبراهام لینکلن، بنای یادبود توماس جفرسون، کاخ سفید و کاخ کنگره است.»

بگذریم. خواندن کی بود مانند دیدن! از جایم بلند شدم و به تماشای پارک ملی پرداختم. جلو مانیومنت واشنگتن استخر بزرگی به سبک میدان نقش جهان اصفهان و "تاج محل" هندوستان بود که تصویر مانیومنت در آن منعکس می شد اما مرغابی های این استخر از مانیومنت تماشایی تر بودند! محیط زیبا و دیدنی اطراف مانیومنت را احاطه کرده بود. جان می داد برای تنفس کردن! به به، چه هوایی! واقعاً هر نفسی که فرو می بردم ممد حیات بود و چون بر می آمد مفرح ذات! کاش پیاز بویاییم کار می کرد!
گوش تا گوش پارک را اندازه نکردم، اما به گمانم مانیومنت در مرکز "پارک ملی" قرار داشت. دفترچه راهنمای می گوید این پارک زیبای 1004 آکری مساحت دارد. نمی دانم هر "آکر" چقدر است. ولی نمی تواند برابر هم باشند. در این صورت پارک مرکزی داخل شهر واشنگتن 1004 هکتار می شود. با عقل جور در نمی آید!

دفترچه راهنما می گوید این پارک از نظر جغرافیایی در حاشیه شرقی "رودخانه پوتوماک" قرار دارد. وسعت، درختان و درخچه های مختلف آن به خصوص درختان نارون آمریکایی و درختان گیلاس ژاپنی آن کل محوطه مرکزی واشنگتن را که نهادهای دولتی در آن مستقرند کاملاً سبزپوش کرده است. این پارک بیست هزار درخت دارد. درختان گیلاس آن راوی حکایت های تاریخی از روابط آمریکا و کشور "آفتاب تابان" است. ماجرا از اینجا شروع می شود که ژاپنی ها در 1912 "ساکورا" یا درخت "گیلاس ژاپنی" را به نشانه دوستی و صلح به ملت آمریکا هدیه کردند. این امر باعث شد درخت گیلاس های ژاپنی معنای خاصی برای جامعه و تاریخ آمریکا پیدا کنند. از آن زمان به تدریج کاشت ساکورا در پارک ملی گسترش یافت و یافت تا اینکه در 1935 "فستیوال شکوفه های گیلاس" به منزله جنشی ملی در آمریکا متولد شد. ژاپنی ها همچنین در 1054 مجسمه فانوسی را به آمریکایی ها به مناسبت گرامیداشت صدمین سال اولین قرارداد صلح بیم ژاپن و آمریکا هدیه کردند و در پارک ملی آمریکا نصب شد. این فانوس که چندین تن وزن دارد هرسال هنگام برگزار "فستیوال ملی شکوفه گیلاس" روشن می شود.

اینها را که خواندم شستم خبر دار شد! پس پارک ملی حکم "میدان مرکزی" شهر واشنگتن را دارد. چیزی مانند "میدان ترافالگار" لندن، "میدان جورج" گلاسگو، "میدان پرنسس" ادینبورو، یا "میدان سنت مارک" در ونیز. اینها میادینی است که دیده ام. اغلب شهرهای اروپایی میدان مرکزی دارند که حکم "فضای فرهنگی" برای برگزاری آیین ها و همایش های ملی محسوب می شود. اغلب آیین های ملی و رسمی آمریکا در این میدان برگزار می شود. همچنین اغلب قهرمانان و نمادهای ملی آمریکا در این پارک نام و نشانی دارند. بنای یادبود توماس جفرسون سومین رییس جمهور و یکی از برجسته ترین نویسندگان و فیلسوفان آمریکا و نویسنده "بیانیه استقلال" آمریکا که سند هویت این کشور شناخته می شود، مجسمه فرانکلین روزولت سی دومین رییس جمهور این کشور که بر روی صندلی نشسته و بارانی بلند سفید رنگی بر دوش دارد، کاخ کنگره، کاخ سفید و مانیومنت واشنگتن و کلیساها و بناهای تاریخی بسیار دیگر در اظراف آن، مجموعه وسیعی از نمادهای فرهنگی آمریکا هستند که در این پارک جمع شده اند. این پارک به نمایش یا تئاتری می ماند که هر گوشه آن قطعه ای از تاریخ نچندان طولانی این قاره پهناور است.


Tuesday, June 22, 2004

موزه ملی تاریخ آمریکا

از موزه که بیرون آمدم، به قهوه خانه ایی در همان جوالی رفتم تا
قهوه ای بخورم و رفع خستگی کنم. رو به رویم ساختمان بلند "آیزنهاور" قرار داشت. این ساختمان پنج طبقه مقر فرماندهی جنگ جهانی دوم در آمریکا بوده است که به نام ژنرال آیزنهاور نام گذاری شده است. ضمناً یکی از قدیمی ترین بناهای واشنگتن است که در 1871 ساخته شده است. رو به روی ساختمان نیز محوطه سبز و زیبای "پارک ملی" بود که در گوشه ای از آن نزدیک ساختمان آیزنهاور دو دیوار سنگی کوتاه به عنوان یادبود کشته های آمریکا در جنگ ساخته اند. بر روی سنگ ها نام کشتگان نوشته شده است. لحظاتی کنار آنها ایستادم و به این اندیشیدم که مردم ما هم در هر دو جنگ جهانی کشته ها و خسارات زیادی داده است اما چرا جایی نامی و یادی از آنها نیست. شاید در جنگ ها تنها نام کسانی را که فاتح و پیروزند گرامی می دارند!

بگذریم. داخل کافه شدم. هوا بارانی بود و کافه خلوت و آرام. مبلمان راحتی داشت و موزیک ارامی می نواخت. کنار دستم پیرزنی بود که سخت سیگار می کشید. بی خیال همه چیز می نمود. یک دو بار هوس کردم باب گفت و گو با او را بگشایم، ترسیدم عالم سکوت و خیالش تَرَک بخورد! قهوه ای گرفته و کفش های لیموزینم را بیرون آوردم و مثل بافوری ها پاهایم را روی مبل جمع کردم و به فکر و خیالات افتادم! به قول صالح وحدت که

مى توان گوشه يك كافه نشست
با درختان جهان زمزمه داشت
رودها را به خيابان طلبيد
و ...

بله، کمی هم رمانتیک بازی و از این حرف ها!
بیرون آمدم و راهم را به طرف موزه تاریخ آمریکا که در جوار موزه تاریخ طبیعی است کج کردم. حالا درباره آمریکا ذهنیت روشن تری داشتم. با دیدن قبایل و اقوام سرخپوست، و فرهنگ های مختلف آسیایی و آفریقایی و اقیانوسیه و اروپایی می توانستم حدس بزنم چرا تاریخ طبیعی آمریکا این قدر شبیه یک فرهنگ موزاییکی است که از قطعات مختلف ملت ها تشکیل شده است. همه ما می دانیم که ايالات متحده را ساكنان قرن‌هاي 17 و 18، انگليسي و پروتستان و غالباً سفيدپوست بنا نهادند. فیلم های متعددی از تلویزیون های بریتانیا دیده ام که نشان می دهد بریتانیایی ها در جستجو زمین و طلا در قرون شانزدهم و هفدهم به آمریکا هجوم بردند. اگرچه اسپانیایی ها نیز در این زمینه حق و حقوق خودشان را دارند. امروز اگر پای حساب و کتاب میان آید سهم اسپانیولی زبان های آمریکا اگر بیشتر از انگلیسی زبان ها نباشد کمتر نیست. این است که اساس تشكيل اين سرزمين، ارزش‌ها، آداب و رسوم و فرهنگ همین مهاجران انگلیسی و اسپانیولی تشکیل می داد و توسعه‌ي آمریکا در قرون بعد نیز بر حسب نژاد، فرهنگ، دين و قوميت مهاجران صورت گرفت. اگرچه چنانکه هانتینگتون می گوید در قرن 18، به منظور توجيه عدم وابستگي اين كشور به كشورهاي مادري ساكنان اوليه، ایدئولوژی شکل گرفت که در اعلامیه استقلال آمریکا ظاهر شد و توماس جفرسون «مرام و اعتقاد» آمریکایی را ارائه کرد. از آن پس به گفته هانتینگتون اصول این بیانیه "مرام" و عنصر محوري "هويت آمريكايي" شد. این عناصر کلیدی مرام به بیان هانتینگتون عبارت است از: «زبان انگليسي، مسيحيت و تعهد مذهبي، مفاهيم انگليسي قانون‌مداري از جمله مسووليت حاكمان و حقوق افراد، پيروي كردن از ارزش‌هاي فردگرايانه‌ي پروتستان، اخلاق كاري و اعتقاد به اين كه انسان‌ها وظيفه و توانايي ساختن بهشتي بر روي زمين را دارند، «شهري بر روي تپه‌ها» شكل مي‌دهد. از آنجا كه اين فرهنگ و فرصت‌هاي اقتصادي و آزادي‌هاي سياسي‌ به وجود آورده بود، ميليون‌ها مهاجر به سمت ايالات متحده جذب شده‌اند».
بگذارید با هم به تماشای این تاریخ رنگارنگ و قطعه قطعه که بر حول حوش "مرام آمریکایی" شکل گرفته است برویم.
بعد از ورود به موزه دو راه پیش رو داشتم: چپ و راست. طبعاً راه راست را برگزیدم! سالن بزرگی بود که به تاریخ علم و فناوری در آمریکا اختصاص داشت. در جایی با خطوط درشت نوشته اند «آمریکایی ها برای تسلط بر جهان و نو کردن زندگی شان به علم روی می آورند.» سمت راست غرفه ای بود که به ماکت یک آزمایشگاه علمی اختصاص داشت. اینجا اولین آزمایشگاه علمی در آمریکا بود که در دانشگاه جان هاپکینز تأسیس شد. (مجسمه های) دو دانشمند، دکتر فالبرگ و دکتر رمزن با لباس های قرن نوزدهمی در آن با هم گفتگو می کردند. بحث آنها درباره این پرسش بود که علم محض چیست؟ دکتر فالبرگ می گوید: «وظیفه دانشگاه این است که عادات علمی را در دانشجویان ایجاد کند، نه آنکه وسیله ای برای تولید بیشتر کالاها به وجود آورد.» البته کاش دکتر فالبرگ این نکته را هم توضیح می داد که دانشگاه چگونه می تواند "عادات علمی" را دانشجویان ایجاد کند، چون تمام بدبختی های هر نظام آموزشی می تواند ریشه در ناکامی آن در ایجاد عادات علمی در دانشجویانش باشد. اگر باور ندارید به دانشگاه های کشور ایران نگاه کنید!

سالن را جلوتر می روم. و سراسر سالن پوشیده از قطعات مختلف درباره فرهنگ و سرزمین آمریکاست. در جایی نوشته است: «آمریکا همواره سرزمین امیدها و فرصت ها بوده است.» در جایی دیگر امیدها و فرصت هایی که آمریکا وعده آن را به ساکنانش داده اینگونه فهرست شده است: «جستجوی آزادی، برابری، رفاه، زمین، دموکراسی، استقلال و پیشرفت.» در جایی دیگر درباره آمریکای قرن نوزده و اوایل قرن بیست اینگونه نوشته اند: «وعده های صنعتی شدن در آمریکا فقط یک چیز بود: بیشتر! یعنی کالای بیشتر، پول بیشتر، تفریح بیشتر و فرصت های بیشتر!» و بعد ادامه می دهد: «صنعتی شدن، فراوانی را به وجود آورد اما این پرسش بی پاسخ مانده است که ثروت به وجود آمده از راه تلاش جمعی چگونه باید توزیع شود؟» یعنی صنعتی شدن جامعه را صنعتی کرد اما به قیمت بی عدالتی و نابرابری روز افزون!

جز سرخپوستان، تمام ساکنان آمریکا مهاجرند. از اینرو تاریخ آمریکا به حق با شرح و تصویری از سرخپوستان آن آغاز می شود، گروهی که مالکان اولیه این سرزمین بودند اما امروز جای چندان در این مملکت ندارند جز اینکه اسباب سرگمی فیلم ها کابویی و پر کردن موزه ها شده اند. یکی از غرفه های قبایل سرخپوست به آثار سفالینه از قبایل سرخپوست "پابل ها" اختصاص داشت. در متون انسان شناسی ایران پابل ها را "پوئبلو" ترجمه کرده اند، زیرا دقیقاً نوشته می شود Puebloاما اینجا متوجه شدم که تلفظ درست آن پابل است.

احتمالاً قدیمی ترین آثار مربوط به تاریخ آمریکا در همین غرفه بود. سرخپوستان "خاپائون" اجداد سرخپوستان پابل کنونی هستند. امروزه پابل ها در نیومکزیک و تکزاس زندگی می کنند. مهمترین صنعت خاپائون ها سفالگری بوده است. از اینرو واژه nung که در زبان آنها به معنای کوزه گلی است برای "مردم" و "انسان" هم به کار می رود. پابل ها معقدند که "زمین مادر انسان است" و ما از خاک آفریده شده ایم. از اینرو وقتی کوزه ای را جابجا می کنند ورد نیایشگونه ای می خوانند. سفالگری همچنان برای پابل های امروزی اهمیت دارد و در سراسر آمریکا محصولات صنایع دستی سفالگری آنها فروش می رود. در غرفه نمونه های زیبایی از کوزه ها و پارچ ها و جام های سفالی پابل ها از قرون شانزدهم، تا امروز دیده می شد.

بعد از سرخپوستان، قدیمی ترین اشیاء موزه مربوط به زندگی روسای جمهور آمریکا بود. در این سالن غرفه جورج واشنگتن از همه زیباتر بود. در این غرفه چادری که واشنگتن در آن «جنگ های انقلاب» (1776-1882) را فرماندهی می کرد، یونفورم نظامی، جعبه ای حاوی ظروف غذاخوری و تجهیزات انفرادی و شمشیرهای او قرار داشت. در این غرفه تصاویر روسای جمهور و زندگینامه های آنها بر در و دیوار نصب بود. برایم جالب بود که می دیدم آمریکایی ها با علاقه به این تصاویر و زندگینامه ها نگاه می کردند. روسای جمهور آمریکا یک سیر تاریخی ویژه ایی از نظر شخصی و شخصیتی داشته اند. نخستین نسل روسای جمهور "نخبگان فکری" برجسته ایی بودند که در حقوق، فلسفه و ادبیات دستی داشتند و مانند توماس جفرسون اندیشمند و صاحب نظر بودند. اما هرچه به دوره اخیر نزدیک تر می شویم انسان های معمولی که با متوسط عامه مردم آمریکا فاصله چندانی ندارند مانند ریگان و بوش در رأس امور این کشور قرار می گیرند.

یکی دیگر از سالن ها «بانوی اول» نام داشت. در این غرفه ماکت زنان روسای جمهور آمریکا از جورج واشنگتن تا همسر گرامی بوش دیده می شد! این بخش برای بانوان محترمه دیدنی تر بود زیرا نمایشگاهی از زیباترین مدل های لباس از دویست سال پیش تا امروز بود. اتفاقاً از دیگر غرفه ها شلوغ تر و پر همهمه تر بود! یکی از ویژگی های آن سادگی لباس های زنان روسای جمهور آمریکا در مقایسه با لباس های خاندان سلنتی بریتانیا بود. به خصوص لباس ها قرن نوزدهمی آنها. بخشی از غرفه نیز به شرح وظایف ملی بانوی اول در زمینه های مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اختصاص داشت. از آنجا که تمام روسای جمهور آمریکا مرد بوده اند، بانوی اول نقش نمادین مهمی از نظر نشان دادن مشارکت زنان در عرصه سیاسی در این کشور دارد. از اینرو اختیارات و حقوق ویژه ای در قانون برا بانوی اول در نظر گرفته شده است و در بسیاری از شوراها و مجامع قانونی عضویت دارد.
زندگی روسای جمهور آمریکا برای عامه مردم آمریکا نوعی سرگرمی و تفریح شده است. کتاب «زندگی من» بیل کلینتون که این تازه به بازار آمده است در روزهای نخست خود با استقبال بی نظیر مردم آمریکا رو به رو شد و یک و نیم میلیون نسخه از آن فروش رفت. این میزان حتی از فروش "هری پاتر" در روزهای نخست آن هم بیشتر بوده است. بخشی از جذابیت زندگی روسای جمهور آمریکا به خاطر ماجراها و ماجراجویی های شگفت آنهاست. جذابیت ویژه کتاب «زندگی من» به گفته بی بی سی ماجرای جناب کلینتون با منشی اش سرکار مونیکا لوینسکی است. اگرچه این ماجرا برای کلینتون بسیار گران تمام شد . او خود از این دوران به عنوان سیاه ترین ایام زندگی خود یاد می کند و می نویسد: "این اتفاق در زمانی رخ داد که من زیر فشارهای عصبی بودم، می ترسیدم و در حال باختن مبارزه به جمهوری خواهان بودم و در نهایت در مبارزه سیاسی پیروز شدم و در زندگی خصوصی شکست خوردم".

مبارزات رنگین پوستان (سیاه هان و سرخپوستان) یکی از مهمترین بخش های مبارزات و جنبش های اجتماعی تاریخ است که همچنان ادامه دارد. این مبارزات از جنگ های پابل ها با اسپانیایی ها و انگلیسی های مهاجر و اشغالگر سرزمین های آنها در قرن شانزدهم آغاز می شود. سپس ملغای قانون برده داری توسط آبراهام لینکلن، تا مبازات دهه هفتاد سیاهانپوستان برعلیه نژادپرستی. در این دهه است که دو اسطوره قهرمانی سیاهان یعنی مالکوم ایکس و مارتین لوترکینگ ظهور می کنند و ترور می شوند. در موزه تاریخ آمریکا غرفه بزرگی به آغاز مهاجرت سیاهان به آمریکا و رنج ها و فلاکت هایی که آنها در این سرزمین طی دو قرن گذشته متحمل شده اند اختصاص دارد. در گوشه ای از یکی از سالن ها که به دوره برده داری اختصاص داشت زندگی یک برده نمایش داده شده بود و بر بالای آن نوشته بود «تنها یک آرزو دارم، اینکه آزاد شوم.» وقتی این عبارت را خواندم چشمم به اتاقک برده در داخل طویله اسب ها افتاد و محل خواب و زندگی یک برده. ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت و به این اندیشه افتادم که آیا برده داری واقعاً ملغا شده است!

یکی دیگر از بخش های موزه تاریخ آمریکا غرفه عکس ها و اشیاء مربوط به حمل و نقل در این کشور است. اگر وسایل حمل و نقل نبود آمریکا هرگز به یک امپراتوری تبدیل نمی شد. از اینرو حمل و نقل بخشی از هویت و شاهرگ حیات بخش این جامعه بوده است. نه کریستف کلمب به کمک کشتی به این سرزمین راه یافت و بعد پای مهاجران اسپانیا و اروپا را به آن باز کرد، بلکه سیاهان نیز ابتدا به عنوان برده همچون ذغال سنگ به کمک کشتی از سرزمین شان به اینجا آورده می شدند. از اینرو موزه تاریخ آمریکا لاجرم باید مهمترین بخش خود را به حمل و نقل و مهاجرت اختصاص دهد. و داده است.

ابتدا تصاویری از راه آهن در دهه 1870 و نقش آن در گسترش ارتباطات تجاری و شکل گیری شهرها در این قاره پهناور دیده می شود. با گسترش راه آهن، مزارع و کارخانجات و مراکز تجاری و معادن به هم مرتبط می شوند. بیش از همه کشاورزی و کشت غلات رونق می گیرد. کشاورزان بخش های مختلف این قاره می توانند محصولات خود را با یکدیگر مبادله کنند و بازار بزرگی برای آنها بوجود می آید. در واقع بذر توسعه آمریکا در بخش کشاورزی به وسیله توسعه حمل و نقل راه آهن کاشته می شود.
و بعد اتومبیل های خیابانی از راه می رسند. دهه های پایانی قرن نوزده اتومبیل ساخته می شود. شکل تکامل یافته آن در 1900 وارد خیابان ها می شود و اعیان و اشراف در واشنگتن و نیویورک قادر به تهیه "سواری" شخصی می شوند. و به تدریج اتومبیل وسیله ای عموم می شود. شهروندان واشنگتن کم کم برای خرید روزانه از "بازار مرکزی" که در "خیابان هفتم" واقع بود از اتومبیل استفاده می کنند و شکل زندگی شهری به این وسیله دگرگون می شود. تا پیش از کالسکه های دو اسبه وسیله حمل و نقل عمومی در این شهر بود.

کشتی، هواپیما، موتورسیکلت، اتوبوس، دوچرخه، هلی کوپتر، و انواع و اقسام اتومبیل ها هر کدام به نوعی باعث تغییرات بزرگی در زندگی روزمره مردم می شوند. اینها به علاوه دیگر تکنولوژی های ارتباطی جهان و زندگی بشر را دگرگون کردند و زندگی معنای دیگر یافت بدون آنکه امروز متوجه حضور آنها در زندگی مان شویم. در موزه تاریخ آمریکا تغییرات ناشی از حضور هر یک از این وسایل حمل و نقل و ارتباط در آمریکا نشان داده شده است. تصور کنید اگر قرار بود همچنان به روش "عهد بوق" با بوق با هم ارتباط برقرار می کردیم. یا مثل سرخپوستان یاواپاپی آریزونا با دود به یکدیکر پیام می دادیم. در این صورت زندگی ما چگونه بود؟!

طبقه دوم موزه هم به تاریخ پول اختصاص داشت. وقتی وارد این طبقه شدم ناخودآگاه یاد این جمله مارشال سهلین انسان شناس بلندآوزاه آمریکایی افتادم که می گوید «پول برای غرب چیزی است معادل خویشاوندی برای دیگر جهان.» به هر حال، موزه تاریخ آمریکا انمی تواند بدونه غرفه تاریخ پول باشد! اینها از بند ناف بهم چسبیده اند.


Monday, June 21, 2004

دهکده علی کوش

خوب، این هم «موزه ملی تاریخ طبیعی آمریکا». بیست سی پله را بالا رفتم تا به در ورودی رسیدم. ورودی دو نفر مأموران حفاظت موزه گفتند نوشیدنی، تنقلات و کشیدن سیگار ممنون است. بنده هم که نه اهل تنقلاتم، نه می نوشم و نه می کشم! ماکت فیلی بزرگ اولین چیزی بود که جلب توجه می کرد. گویی یک فیل واقعی بود. انتخاب درستی کرده اند. فیل با آن جثه نهیفش بهترین نماد آمریکا و فرهنگ آن است! موزه تاریخی طبیعی آمریکا، در واقع موزه جهان است. غرفه ها و سالن های آن بر مبنای فرهنگ های محتلف جهان تنظیم شده است. راستی، تاریخ طبیعی چه ارتباطی با فرهنگ های جهان دارد؟ این را دیگر نمی فهمم! بگذریم. سالن اول "فرهنگ های آسیایی" است. بعد از آن "فرهنگ های اقیانوسیه" قرار دارد. و بعد "فرهنگ های آمریکایی" و "فرهنگ های آفریقایی". غرفه ها بر اساس "حوزه های فرهنگی" تفکیک و چیده شده اند. در سالن آسیایی غرفه های مختلف از پیدایش تمدن تا انواع نمادها و نشانه ها از فرهنگ های آسیایی معرفی شده است. از همه جالب برای من "غرفه علی کوش" از ایران بود. بله، هرگاه پای صحبت رگ و ریشه های فرهنگ بشری به میان می آید، لاجرم یک طرف میز مذاکره ایران است.

این غرفه به تاریخ شکل گیری تمدن و شهر نشینی در جهان اختصاص داشت. در این غرفه "دهکده علی کوش" در دشت دهلران در جنوب غربی ایران در دامنه های رشته کوه های زاگرس به عنوان نخستین جایی که انسان در آن یکجانشینی را آغاز کرد معرفی شده است. در این غرفه ماکت روستاییان علی کوش و تصویری بسیار بزرگ از روستا ساخته شده است. یکی از ماکت ها زنی را در حال حصیربافی نشان می دهد. ماکت دیگر مجسمه دخترکی است که مرغابی را در دست دارد و با آن بازی می کند. مجسمه دیگر مردی در حال ساختن دیوار خشتی است. تصویری که زمینه پشت غرفه قرار داده شده است نیز گله گوسفندان را نشان می دهد که به طرف دهکده می آیند.

باستان شناسان دانشگاه رایس آمریکادر دهه 1960 بررسی های متعددی در این دهکده انجام دادند. پژوهشگران این دانشگاه در "تپه علی کوش" و "تپه سبز" حفاری کردند و کشفیات بزرگ و مهمی در زمینه سرچشمه های نخستین تمدن و شهرنشینی به دست آوردند. از جمله کشفیات آنها یکی این نکته بود که کاشت گیاهان و غلات برای نخستین بار در این منطقه انجام شده است. همچنین پرورش بز و گوسفند نیز در این منطقه شروع شده است. از شش هزار سال قبل از میلاد در علی کوش سفال وجود داشته است و مردم علی کوش با اقوام نواحی دیگر بین النهرین داد و ستد داشته اند. علائم نشان می دهد که علی کوش به دوره نئولتیک یا مرحله شکل گیری اولیه تمدن تعلق دارد. امروزه در متون علمی انسان شناسی «دوره علی کوش" به عنوان یک دوره باستانشناختی نامبرده می شود.

در بخش "فرهنگ های اقیانوسیه" غرفه قبلیبه "ساموآ"، قبیله ای که مارگارت مید کتاب مشهور "بلوغ در ساموآ" را درباره آن نوشت، اختصاص داشت. همچنین غرفه دیگری به "پتلاچ" اختصاص داشت. پتلاچ رسمی است بین روسای قبایل ملانزی و اقیانسیه که هر سال روسای قبایل به یکدیکر هدیه می دهند و هر رییسی که هدایای گرانبهاتری بدهد نشان داده است که قدرتمندتر است. در برخی قبائل نیز روسا برای نمایش قدرت اموال شان در منظر عمومی طی مراسمی آتش می زنند. روسای قبایل رقیب نیز برای نشان دادن قدرت خود باید اموال بیشتر و گرانبها تری را آتش بزنند. این رسم را ابتدا برانیسلاومالینوسکی در تحقیقاتش شرح داد و کارکردهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مختلف پتلاچ را تبیین کرد. این رسم در واقع بین تمام افراد و جوامع انسانی هست، منتهی شکل و نحوه آن متفاوت است. کافی میزان پولی که خانم های محترم صرف لباس می کنند تا قدرت اقتصادی همسران شان به رییس خانواده را به رخ بقیه بکشند محاسبه کنید تا دریابیم مردم قبایل تروبریاند با مردم تهران و لس آنجلس تفاوتی ندارند! در این غرفه نمونه های مختلفی از کالاهایی که در بین قبایل تروبرویاند به عنوان پتلاچ ارائه می شوند وجود داشت. کاش غرفه پتلاچ در بین قبایل واشنگتن یا تهران را می ساختند!

در بخش "فرهنگ های آمریکایی" غرفه اول به مایا ها اختصاص داشت. هشت میلیون سرخپوست مایایی در دنیا زندگی می کنند که یک میلیون آنها ساکن آمریکا و بقیه ساکن مکزیک اند. لباس های رنگارنگ، کلاه های مکزیکی حصیری و گرد بزرگ، سفالگری، بافندگی و مجسمه های فوق العاده دیدنی از صنایع و هنرهای مایاها در این غرفه گذاشته بودند. تصاویری از معابد مایا در حال نیایش "خورشید"، یا در کلیساهای مسیحی. همچنین تصاویری از مایاها با "ماسک های" اسطوره ای ترسناک در حال رقص و برگزاری کارناول های سنتی. سرخپوستان مایا از دهه 1960 در جستجوی کار به تدریج شروع به مهاجرت و پراکنده شدن به شهرهای بزرگ آمریکا و از جمله واشنگتن می کنند. خاطرات سرخپوستان از نخستین روزها و سال های زندگی شان در واشنگتن و تصاویر آنها با لباس های مدرن بخش دیگر غرفه مایاهاست.

هر غرفه یک سالن کوچک پحش فیلم داشت که درباره آن غرفه بود. فیلم مستندی درباره زندگی امروزی مایاها در غرفه بود که نشان می داد مایاها همچنان یکی از فقیرترین مردم جهانند. در 1994 زاپاتیست ها در مکزیک شورش می کنند. دولت آمریکا به مردم "چیاپاس" در مکزیکو مختصر کمکی می کند تا جلو گسترش شورش به آمریکا را بگیرد. امروز چندین سازمان مبارزه برای کسب حقوق سرخپوستان وجود دارد.

غرفه ای نیز به سرخپوستان قبیله پابل اختصاص داشت. پابل ها یکی از بزرگترین قبایل موجود سرخپوست هستند. انسان شناسان بسیاری درباره پابل ها تحقیق کرده اند. مطالعات روث بنه دیکت شاید از همه مشهورتر باشد. در این غرفه صنایع دستی و محصولات و آداب و رسوم مختلف پابل ها را نمایش می دادند. همچنین فیلم مستند کوتاهی درباره مبارزات پابل نشان می دادند که فوق العاد جالب بود. پابل از قرن شانزدهم میلادی تا به امروز برای دفاع از هویت شان می جنگیده اند. رییس پابل ها می گوید ما در قرن شانزده با تیر و کمان می جنگیدیم و حالا نماینده مان در کنگره و همچنین رسانه ها برای اثبات هویت و اعتقادات مذهبی و حفظ زبان بومی مان می جنگیم. چنان با شور و هیجان از باورهای مذهبی اش سخن می گفت که متحیر ماندم. می گفت «ما انسان ها را توسعه می دهیم تا آنها خودشان اقتصادشان را توسعه دهند. اما برخی عکس این را از ما می خواهند.» نمی دانم چطور تمدن آمریکایی هنوز نتوانسته است برتری ارزشی و قابلیتش را به پابل ها که جزئی از جامعه آمریکا هستند و دین بدوی دارند ثابت کند اما مدعی است ارزش های آمریکایی باید جهانی شود و بشریت خود را با آن منطبق سازد؟!

در قسمت های دیگر موزه هزاران نوع گونه گیاهی و جانوری از قاره آمریکا و دیگر نقاط جهان نمایش داده شده بود. از قدیم علاقه چندانی به جک و جانورها و خس و خارهای بیابان نداشته ام! این بود که ترجیح دادم به سراغ «موزه ملی تاریخ آمریکا» بروم. این بود سرکی به طبقه دوم و غرفه های طبیعی زدم و گذشتم. همین طور سرم زیر انداخته از پله ها پایین می رفتم که ناگهان احساس کردم چند طبقه زیر زمین آمده ام و در راهروهای طولانی و تاریکی گرفتار شده ام! وحشت زده شدم. خدای من اینجا دیگر کجاست. همینطور که کور مال کورمال در جستجوی در خروج بودم چشمم به آسانسوری افتاد. دکمه را زدم. لحظاتی بعد قفس آهنی بسیار بزرگی جلویم باز شد. درست به قفس شیری می مانست که گنجایش ده ببر وحشی را دارد! ترسیدم سوار شوم. نمی دانستم این دیگر چه نوع آسانسوری است! چشمم به نور اتاقی در انتها راهرو افتاد. دوان دوان به طرفش رفتم. پیرمرد بلند قامتی در آن مشغول مطالعه بود. در زدم و وارد اتاقش شدم. گفتم جناب گم شده ام! به فریادم برس. پیرمرد کتابش را کناری گذاشت و گفت با من بیا. در راه پرسید نباید آمریکایی باشی؟ گفتم درست حدس زدی! (تعجب کردم از کجا چنین هوشمندانه حدس درستی زد!) اهل ایرانم. نگاهم کرد و لبخند معناداری زد و گفت «به آمریکا خوش آمدی.» تشکر کردم. گفتم. آقا ببخشید این زیر زمین کجاست که من آمده ام؟ گفت راه پله ها را اشتباه آمده ای. اگر به علائم نگاه می کردی متوجه می شدی. این پله ها فقط برای خروج اضطراری است! این ساختمان سه طبقه زیرین دارد و شما تا آخرین طبقه پایین آمده اید.

پرسید آمریکا چکار می کنم. قصه را گفتم و اینکه انسان شناسم. گفت من هم در دپارتمان انسان شناسی موزه کار می کنم. قدیمی ترین بخش موزه همین دپارتمان انسان شناسی آن است. گفتم چرا فرهنگ ها و اقوام سرخپوست و اقوام آسیایی و آفریقایی و اقیانوسیه قدیمی را در "موزه تاریخ طبیعی" گذاشته اید؟ اینها که بخشی از طبیعت نیستند؟ گفت: «بله این به تاریخ شکل گیری این موزه باز می گردد.» نمی دانم. نکند آمریکایی ها بقیه مردم دنیا را جز حیوانات و گیاهان طبقه بندی می کنند؟!

اجازه دهید نکته ای را اعتراف کنم. رفتار پیرمرد بسیار مرا متأثر کرد. بعد از آنکه متوجه شد از اینکه در طبقات زیرین موزه مضطرب شده ام و نگرانم که مبادا مرا به عنوان فردی که تعمداً به این زیر زمین آمده تا عملیات تروریستی انجام دهد متهم کنند! در نهایت مهربانی کتابش را کنار گذاشت و با من به طبقه همکف آمد تا مرا به در خروجی راهنمایی کند. ضمن اینکه بعد از آنکه متوجه شد انسان شناسم پیشنهاد کرد اگر دوست داشته باشم حاضر است با من داخل غرفه ها بیاید و برایم درباره اشیاء موزه توضیح دهد. راستش انتظار این نحوه برخورد از آمریکایی ها را نداشتم. این روحیه را بعدتر در برخورد با دیگران نیز دیدم که خواهم گفت. نمی خواهم این برخوردها را به همه کس و همه چیز تعمیم دهم اما با آن شناختی که در جامعه ایران و حتی تا حدودی در سطح جهانی از انسان و فرهنگ غربی می شناسیم یا به ما شناسانده اند جور در نمی آید. برای من انسان و جامعه غربی و به خصوص آمریکایی اش اغلب شعر اخوان ثالث را تداعی می کند که:
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد
پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد
نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است!!!
موزه را ترک کردم. اما این پرسش برایم به وجود آمد که موزه تاریخ طبیعی آمریکا، همه چیز از سراسر جهان داشت، جز چیزی که بتوان آن را آمریکایی نامید! و این راز و رمز بزرگی آنهاست. اینکه بدانیم چگونه سرمایه تاریخ و طبیعت جهانی را از آن خود کنیم. امروز دروازه های آمریکا به روی نخبگان جهان و تمام میراث تاریخی بشر گشوده شده است تا زیور و زینت این امپراتوری شوند. دولت آمریکا همین لحظه که من در حال نوشتن هستم (پانزدهم ژون 2004) در حالیکه از هر خصومت و دشمنی بر علیه دولت ایران و مآلاً ملت ایران –چون ضررهایش به جیب ملت می رسد- ابا ندارد، نمایشگاه بزرگی شامل 45 قطعه سرامیک که معرف سنت 5 هزار‌ساله سرامیک ایران باستان است به کمک بنیاد آرتور سکلر نیویورک، در موزه دنوس تراورس سیتی میشیگان برگزار‌ کرده است. هر روز در سراسر آمریکا می توان نمونه های فراوانی از این گونه فعالیت ها دید.



Sunday, June 20, 2004

واشنگتن
کنفرانس غروب روز یکشنبه تمام می شد. دیدم اگر بخواهم یکشنبه را کنفرانس بمانم مجال کافی برای دیدار از واشنگتن نخواهد ماند و نوبت به زیارت کاخ سفید نخواهد رسید! در واقع سفر ما به آمریکا از این لحظه آغاز می شد. به اطلاعات هتل مراجعه کردیم تا درباره نحوه رفتن به شهر و جاهای دیدنی شهر کسب اطلاع کنیم. تنها چیزی که در آن لحظه در نظر داشتم که حتماً ببینم موزه اسمیتزونین بود. لندن جستجویی درباره واشنگتن کرده بودم تا موزه های این شهر را بشناسم. دیدم سايت «سفر فرهنگى» موزه هنر متروپوليتن (نيويورك)، موزه بريتانيا (لندن)، مجموعه موزه هاى واتيكان (رم)، موزه پرادو (مادريد)، موزه هرميتاژ (سن پترزبورگ)، موزه اسمِتزونین (واشنگتن دى سى)، موزه هنرهاى مدرن (نيويورك)، موزه يوفيزى (فلورانس)، مركز فرهنگى ژرژ پومپيدو (پاريس)، موزه تيت (لندن) و موزه گوگنهايم (اسپانيا) را به عنوان ده موزه بزرگ جهان معرفی کرده است. این بود که بازدید از اسمیتزونین را از واجبات شمردم!

خانم خوش برخورد و صمیمی بود و در نهایت مهربانی با مراجعه کنندگان رفتار می کرد. طبق معمول اول یک گونی نقشه، راهنما، و کتابچه های مخصوص توریست های گرامی تحویل مان داد! و گفت این سهمیه امروزتان، و برای فردا سهمیه تازه ای می دهد! بعد هم گفت برای دیدن واشنگتن دو راه داریم. یکی اینکه بیست و هشت دلار بدهیم و با تور برویم. در این صورت باید با قطار تا جایی می رفتیم و بعد با اتوبوس تور دور تا دور پایتخت آمریکا را سیاحت می کردیم! راه دوم این بود که با مترو به واشنگتن برویم و بعد در منطقه «مال» پیاده شویم و به انتخاب خودمان از موزه ها، ساختمان کنگره، بنای یادبود واشنگتن، کاخ سفید و دیگر چیزها دیدن کنیم.

راه دوم را برگزیدم. نه تنها مقرون به صرفه تر می نمود، بلکه از این طریق بهتر و بیشتر می توانستم با مردم آمریکا تماس پیدا کنم. در اتوبوس های تور اغلب آدم ها توریست اند و از قماش خودم! من هم که در جستجو مردم آمریکا و سرنخی بودم تا با آنها سر سخن باز کنم و حدیثی برای سفرنامه ام بسازم و از این حرف ها! راه دوم را مناسب تر دیدم. اگرچه تجربه خوبی از تورها دارم و می دانم وقتی فرصت محدودی داریم بهترین راه برای بیشترین بازدید توریستی همین تورهاست. صبح اول وقت رأس ساعت نه بامداد کفش های نو و تازه و تنگم را پا کردم و راهی واشنگتن شدم! آخ که این کفش ها که از فرط بزرگی به لیموزین می مانست چه قدر پایم را آزار داد.

ایستگاه مترو جنب هتل بود اما از فرط خلوتی و آرامش، باورمان نمی شد اینجا ایستگاه متروست! آرامشی که به هیچ وجه به جنب و جوش ایستگاه های مترو لندن شباهتی نداشت. تصور ما از چیزها اغلب حاصل اولین مواجه و مشاهده ما از آنهاست. مترو را برای اولین بار در 1999 در لندن تجربه کردم. ایستگاه های مترو در لندن اجتماع انسانی بزرگی هستند که به شهرک یا محله ی قدیمی با امکانات مدرن تجهیز شده اند. اغلب مانند کلیساها و معابد بزرگ دارای معماری تاریخی و کلاسیک اند، شبانه روز انباشته از شهروندانند، و هر کدام دارای فروشگاه های بزرگ کالاها و خدمات اند. مردم لندن در ایستگاه های مترو زندگی می کنند، و پاره ای از حافظه تاریخی و جمعی ملت بریتانیا در ایستگاه های مترو شکل گرفته است. مترو یکی از نمادهای هویت بریتانیایی است زیرا اولین واگن ها و خط آهن ها در بریتانیا ساخته شدند. از اینرو حوادث بسیاری از فیلم های کلاسیک و رمان های تاریخی در حول و حوش ایستگاه های قطار شکل گرفته اند.

صبح یکشنبه راهی واشنگتن شدم. قطارها فاصله بتزدا تا واشنگتن را 20 دقیقه طی می کنند. وقتی وارد ایستگاه شدم، به نحو ناخودگاه دنبال گیشه خرید بلیط رفتم. اما گیشه ای وجود نداشت. پله ها را پایین رفتم. دنبال گیشه فروش بلیط بودم. اما هر چه بیشتر جستم، کمتر یافتم! به جای آن می بایست از روی نقشه مسیر سفر و مبلغ کرایه آن شناسایی می کردم، بعد پول را داخل ماشین های خودکار می گذاشتم. ایستگاه چنان خلوت بود که احساس وحشت کردم! از فروشگاه، گیشه های مطبوعات، کافه، و دیگر چیزها خبری نبود. چند قدم آنطرف تر، گیشه ای بود که مرد تنومند سیاهپوستی در آن نشسته بود. سر در گم بودم که چطور بلیط تهیه کنم که مسافری از راه رسید. سلام کردم و درخواست کمک نمودم. با نهایت گشاده رویی و محبت، راه و روش کار را نشانم داد.

داخل سکوی مسافران شدم. مترو به تونل سیمانی بسیار بزرگ می مانست. از تابلوهای رنگارنگ تبلیغاتی آن گونه در لندن به آن خو کرده ایم در آن خبر نبود. متعجب بودم که چرا تبلیغات به مترو راه نیافته است! در عین حال قدر تبلیغات در متروهای لندن را هم دانستم. هیچ خاصیتی نداشته باشند، که ندارند! لااقل بر زر و زیور در و دیوار می افزایند و از یکنواختی و کسالت باری محیطی می کاهند. نه تنها از تبلیغات خبری نبود، قطارها نیز لخت و برهنه به چشم می آمدند! قطارهای بزرگ و خالی از جمعیت، بدنه ای عریان داشتند! در عوض با سرعت و آرامشی لذت بخش دل تونل سیمانی را می شکافتند و به پیش می رفتند. برخلاف ایستگاه ها و تونل های لندن که اغلب از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر متفاوت است، سراسر مترو واشنگتن یکدست از قالب های مکعبی بتونی ساخته شده است. در واقع، این امر ناشی از یک باره تأسیس شدن مترو در این شهر است. مترو در لندن از سال 1861 آغاز به کار کرده است. از آن زمان تاکنون ذره ذره و به تدریج توسعه پیدا کرده است. در نتیجه هر گوشه آن متناسب شرایط زمان شکل و معماری خاص آن دوره را دارد.

وارد قطار شدم. قطاری خلوت و بسیر پهناورتر از قطارهای لندن! دیدم قطارهای آمریکایی هم مثل ماشین های شان ریزه میزه است! کنارم دو نفر که روی لباس های شان نشان صلیب سرخ داشتند بودند. بلند قامت و بلوند بودند. پیدا بود آمریکایی اصیل اند! روز قبل متوجه شدم آمریکایی ها – لااقل آنها که من دیدم- خیلی خوش برخوردند و اگر از آنها آدرس جایی را بپرسی با روی گشاده و مهربانی فوق العاده ای پاسخ می دهند. من هم بهانه ای بهتر از جستجوی آدرس برای سر سخن باز کردن نمی دانستم. خودم را معرفی کردم و گفتم می خواهم واشنگتن را ببینم. کجا پیاده شوم بهتر است؟ گفتند «مال». این را می دانستم. پرسیدم "مال" کجاست؟ گفتند ما به آنجا می رویم. «ایستگاه سنتر» پیاده می شویم و از آنجا به بعد را پیاده می رویم. پرسیدن اهل کجایی؟ گفتم ایران. چشم های شان چهار تا شد! گفتند «از تهران می آیی؟» گفتم نه از لندن می آیم. اما ایرانی مهاجر ساکن لندن نیستم. در دانشگاهی در تهران درس می دهم. گفتند اینجا برای چه آمده ام. گفتم کنفرانسی بود که تمام شد و حالا هم مانده ام تا واشنگتن را ببینم. گفتند واشنگتن شهر خیلی قدیمی است. ساختمان هایش کهنه و هوایش آلوده است. ولی موزه ها و جاهای دیدنی زیاد دارد. لیندا دوست آمریکایی مان هم می گفت واشنگتن قدیمی و کثیف است. این را از آمریکایی ها زیاد شنیده ام. خدا کند از مراغه ما قدیمی تر نباشد!

گفتند چه چیزی بیشتر مورد علاقه تان است؟ گفتم من انسان شناسم و به فرهنگ و مسائل اجتماعی و تاریخی علاقه دارم. یکی شان کمی فکر کرد و گفت: «آهان، دوست داری با زندگی سرخپوستان آشنا شوی؟» گفتم بله. آن را هم دوست دارم. گفت: «"موزه ملی تاریخ آمریکا" همین اول حیابان دست راست مملو از چیزهای مختلف درباره سرخپوستان است. البته هنوز این موزه را نرفته ام فیلم آن را دیده ام!» گفتم می خواهم موزه اسمیتزونین را ببینم. گفتند اسمیتزونین مجموعه ای از چندین موزه بزرگ است. یکی از آنها همین موزه ملی تاریخ آمریکاست. همه آنها توی "مال" هستند. بروی آنها را می بینی. پرسیدم شما اهل واشنگتن هستید؟ گفتند نه ما برای مراسم «روز یادبود» به واشنگتن می رویم. پرسیدم روز یادبود چیست؟ گفتند برای گرامیداشت یاد پایان جنگ جهانی دوم هر ساله در این روزها به مدت چهار روز در واشنگتن جشن می گیرند. امروز مردم موتور سیکلت سوار می شوند و در «خیابان کانستیتوشن» مانور می دهند. گفتم همه می توانند در آن شرکت کنند؟ گفتند بله. اما شما که موتور ندارید می توانید تماشا کنید! ایستگاه پیاده شدیم. همراه شان راهی شدم. چند قدمی نرفته به مکدونالد رسیدیم. صبحانه نخورده بودم و راهم را به طرف مکدونالد کج کردم! آنها هم راه "مال" را نشان دادند و خداحافظی گرمی کردیم.

خیابان ها خلوت بود. گمان کردم صبح اول وقت است و مغازه ها هنوز کرکره های شان را بالا نزده اند! گمانم این بود که واشنگتن نمی تواند خلوت باشد. ساختمان ها نو و مدرن بود و فعلاً خبری از آن تاریخ، کهنگی و آلودگی هوا که می گفتند نبود. در نهایت هم چندان تاریخ و قدمت ندیدیم! اگرچه لابد حق با آمریکایی هاست. واشنگتن که نام "جورج واشنگتن" اولین رییس جمهوری این دیار را با خود دارد، قدیمی تر از شهرهای دیگر این کشور است. برای ملتی که اقیانوس ندیده اند، رودخانه دریایی است پهناورتر از اقیانوس! چنانکه ما ملت ایران "دریاچه خزر" را "دریا خزر" می نامیم! همین طور ملتی که دویست سال بیش ندارد، ساختمان پنج روزه را بنای ماقبل تاریخ می شناسد!

صبحانه را جای شما خالی خوردم و خودم را برای یک روز تماشایی و پر تجربه آماده کردم. خیابان تمییز تمییز بود. گویی همه جا برای ورودم آب و جارو کرده بودند! کم کم ساختمان های بلند با معماری رومی پیدا شدند. سمت چپ ساختمان آشنایی با گنبد سفید دیده می شد. تابلوها Capitol یا «کاخ کنگره» را نشان می دادند. اول تعجب کردم. گمانم بود این بنای گنبدی "کاخ سفید" است. به طرف ساختمان رفتم. خیابان پنسیلوانیا را عبور کردم. از مقابل "مجسمه جورج مید" فرمانده نیروهای متحد در یک گوشه عالم هم گذشتم! می بینید ژنرال ها همه جا مجسمه شان سیاه و بدن شان آهنی است! بله، درست آمده بودم اینجا «Constitution Ave» بود، همانجا که مال هم می گویند. "کاخ کنگره" بر روی بلندی قرار داشت و اطراف آن باغ بزرگی بود. اطراف بنا مانند بناهای روم باستان سراسر یله بود. به کلیسا می مانست تا ساختمان اداری! شباهت تام و تمامی به کلیسای سنت پل لندن داشت. کاخ کنگره در سال 1963 تکمیل شد . از آن زمان تاکنون مهمترین بناد دموکراسی و حاکمیت مردم در این کشور بوده است. پرچم آمریکا که مهمترین نماد ملی آن است در سمت غرب و شرق گند کاخ برافراشته بود. این پرچم ها جز در مواقعی که رییس جمهور اعلام "عزای عمومی" می کند، همیشه برافراشته اند. هنگام عزای عمومی یا ایام یادبود نیمه برافراشته می شوند. برخلاف آنچه تصور می کردم چندان انباشته از پلیس های گردن کلفت و قلچماق نبود! اگرچه بدون کس و کار هم نبود. گل ها و درختان زیبایی در باغ کنگره بود.

پله ها را بالا نرفتم. از همان پایین قد و بالای کاخ را نگاهی کردم. نمی دانم چرا رغبت نکردم داخل آن شوم. شاید به خاطر خلوتی محیط بود. اگر کاخ کنگره دیدن داشت، لابد هزاران نفر برای دیدنش هجوم می بردند؟! طبق معمول توریست های ژاپنی همان حوالی بودند! سه نفرشان که زودتر از من از خواب برخاسته و بر گرد کاخ کنگره طواف شان را به جا آورده و در حال خارج شدن بودند، التماس دعا داشتند تا از آنها عکس بگیرم. اطاعت کردم و پرسیدم اینجا کنگره است یا کاخ سفید؟ گفتند کاخ سفید در آن سوی حیابان کانستیتوشنال است.

راهم به طرف خیابان ضلع جنوبی کاخ کنگره کج کردم. خیابان های اطراف کنگره سراسر ساختمان های اداری و وزارتخانه های دولتی بود. اغلب ساختمان ها با معماری رومی، بسیار بزرگ و دیدنی بودند. در مقابل یکی از آنها مجسمه مردی بود که کتابی را در دست داشت و زیر آن نوشته بود «حضرت قانون»! و در سوی دیگر آن مجسمه ی عدالت بود. لابد ساختمان "قوه قضاییه" شان بود! نیم ساعتی ساختمان ها را متر کردم! کم کم دریافتم اینجا ناحیه مرکزی واشنگتن دی سی است.


Saturday, June 19, 2004

ایرانیان آمریکایی
یکی از سخنرانان کنفرانس جمشید مومنی از دانشگاه هاروارد بود. پروفسور مومنی درباره ویژگی های جمعیتی ایرانیان در آمریکا صحبت کرد. اگرجه در سخنرانی اش نبودم اما رضا کتابچه مفصلی که مومنی منتشر کرده بود را برایم آورد. بر اساس سرشماری های رسمی جمعیتی، در سال 1980، یعنی سال آغاز انقلاب اسلامی 123 هزار ایرانی مقیم آمریکا بوده اند. در سال 1990 این رقم به 235 هزار نفر و در سال به 338000 نفر افزایش پیدا می کند. این جمعیت به ترتیب در ایالت های کالیفرنیا، نیویورک، تگزاس، ویرجینیا و مریلند ساکن هستند. جناب مومنی معتقدند اگر دو درصد ضریب خطا و کم شماری را در نظر بگیریم، در این صورت حداکثر جمعیت ایرانیان مقیم آمریکا 406 نفر خواهد بود. خوب، این ارقام با آنچه که در بین ایرانیان درباره میزان مهاجران ایرانی شایع است اصلاً جور در آمدنی نیست! می گویند جمعیت ایرانی مقیم آمریکا بین 2 تا 3 میلیون نفر است. حتی برخی معتقدند 5 میلیون! حال، علت این همه اختلاف در آمارها چیست، معمایی است حافظ! پروفسور مومنی علل و دلایل مختلفی برای این اختلاف ذکر می کند. از جمله یکی هم روحیه "یک کلاغ چل کلاغ کردن" ایرانی جماعت می داند! به هر حال، تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها! نمی شود جمعیت ایرانی "تهرانجلس" (لس آنجلس سابق!) که به تنهایی سیصد هزار نفر است از کل ایرانیان آمریکایی بیشتر باشد! مگر آنکه تهرانجلس را استان 29 ایران بشماریم!

به هر حال، آنچه به ایرانیان مقیم آمریکا بزرگی و اهمیت می دهد تعداد و کمیت آنها نیست، بلکه ثروت، دانش، تخصص و کیفیت آنهاست. گفته می شود نزدیک به شش هزار استاد دانشگاه در آمریکا ایرانی تبارند. همچنین ثروتمندترین اقلیت این کشور شناخته می شوند. به دلایل مذکور ایرانیان مقیم آمریکا "اقلیت" بانفوذ و پرقدرتی هستند که با ایرانیان در دیگر کشورهای جهان و حتی ایرانیان مقیم وطن قیاس ناپذیرند! کارشان چنان بالا گرفته است که یکی از آنها می گفت ما در اینجا دولت تعیین می کنیم، تو دهن دولت می زنیم! برای همین بوش و حتی فرمانداران و شهرداران آمریکا قدرت و نفوذ ایرانیان را به رسمیت شناخته اند و "پیام نوروزی" می دهند! برخلاف ایرانیان داخله، ایرانیان خارجه به خصوص ساکنان آمریکا بسیار وطندوست و ناسیونالیست اند! یکی می گفت ایران دوستی ما ناشی از دوری هم هست. از قدیم گفته اند دوری و دوستی! پرسیدم از کجا این سخن را می گویی؟ گفت بسیاری از ایرانیانی که چند سال اخیر به ایران بازگشته اند، دیگر آن شور و هیجان وطندوستی شان فروکش کرده است! می گفت ما تصویری از جزییات و فرایند تحولات ایران نداریم. فقط از دور دستی به گرمی حوادث داریم و بس. از اینرو بیشتر بر اساس آن خاطره مان از گذشته که برای مان خاطره انگیز و شیرین است، ایران را می بینیم. حرفش را باور کردم. به تجربه آموخته ام که گذشته هر قدر تلخ باشد وقتی خاطره شود، شیرین و گواراست.

در حین کنفرانس گفت و گوهای زیادی با "ایرانیان آمریکایی" داشتم. جویای کسب و کار و حال و احوال شان بودم و اینکه چه برداشت و تلقی از زندگی در آمریکا و همچنین چه تصوری از ایران و آینده آن دارند. همه از وضعیت اقتصادی خود بیش از حد رضایت داشتند! همین طور از تحصیلات و تسهیلات شان نیز راضی بودند اما همچنان دل و دماغ شان پیش ایران بود. یکی از ایرانیان مقیم آمریکا حسین دوست حمید بود. جوانی است بلند قامت، خوش چهره، و سی هشت و نه ساله از دیار یزد. پزشک متخصص است و همچنان دوره تخصصی ایی در آمریکا می خواند. پنج شش سالی است به ایالت اوهایو شرف یاب شده و از اقامتش در آمریکا راضی است. علت مهاجرتش را پرسیدم. گفت: «در ایران مطب داشتم و از درآمد و موقعیتم هم راضی بودم. تنها مشکلی در ایران می دیدم ناسالم بودن فضای کار و رقابت ناسالم بین پزشکان بود که گاهی برای یک بیمار به جان هم می افتادند. محیط بیمارستان ها و فرهنگ حاکم بر نظام و جامعه پزشکی ایران فرهنگ سالمی نیست. ارزش های حرفه ای و شایسته سالاری در جامعه پزشکی ایران کمتر مورد توجه است. از این حیث جامعه پزشکی آمریکا واقعاً ستودنی است. امکانات برای تحقیقات در دانشگاه ها و مراکز تحقیقات پزشکی ایران محدود است.» از آمریکایی ها و برداشتش از فرهنگ آمریکایی پرسیدم. گفت: «آمریکایی ها خیلی خانواده دوست اند. شاهد هستم که گاهی صدها کیلومتر راه را می روند تا به خواهرشان در بیمارستان سر بزنند. در حالیکه می توانند با یک تلفن احوال او بپرسند. ما که حودمان را خیلی خانواده دوست می دانیم این جور کارها را نمی کنیم. بچه ها در فرهنگ آمریکایی که مورد احترام و توجه اند. قبل از آمدن به آمریکا تصور دیگری از این جامعه داشتم. مردم خوش برخوردی هستند. اگرچه در روابط شان عمیق نمی شوند و تنها تا جایی با آدم دوست می شوند که هزینه ایی برای شان نداشته باشد. پول برای آمریکایی همه چیز است. حتی احساسات شان را با پول می سنجند. کسی را که خیلی دوست بدارند می گویند "یک میلیون دلار دوستت دارم!". موفقیت در زندگی برای آمریکایی ها خیلی مهم است.»
حسین ما را یک وعده استیک مهمان کرد. به یک رستوران بزرگ نزدیک هتل مان رفتیم. عجب استیکی! یک گوساله را درسته کباب کرده بودند! استیک غذا ملی و سنتی آمریکایی هاست. میراث دوران گاوچران ها و مزارع سینمایی شان و اسب دوانی های آنهاست! از بس فیلم های کابویی دیده ایم که تاریخ آمریکا پاره ای از خاره جمعی بشریت شده است. گویی همه ما روزی روزگاری گاوچران بوده ایم. یادش بخیر! 120 دلار هزینه سه پرس غذا شد. البته بدون احتساب انعام! چیزی که در رستوران جلب توجهمان کرد میز کنار دست ما بود. جمعی ژاپنی گویا عروس دعوت کرده بودند. طبق معمول عکس می گرفتند و با چشم های بادامی شان لبخند می زدند! کاردهای بریدن استیک هم به ساتور می مانست. حسین گفت اینها کارد پنیر بریدن است!

بیشتر شرکت کنندگان در کنفرانس ایرانی های مقیم آمریکا بودند. یکی از آنها می گفت ایرانیان مقیم آمریکا دو دسته اند. یکی "ایرانی های آمریکایی" یعنی نسل اول مهاجران و کسانی از ایران آمده و ساکن آمریکا شده اند، دوم "آمریکایی های ایرانی". یعنی فرزندان نسل اول، کسانی که در آمریکا متولد و بزرگ شده اند. نسل اول هنوز تجربه و "خاطره مشترک" از سرزمین آبا و اجدادی خود دارند و زبان فارسی زبان مادری آنهاست. اما آمریکایی های ایرانی اغلب هنوز ایران را ندیده اند، و فارسی را هم یا اصلاً نمی دانند یا آنکه شکسته بسته چیزهایی را می فهمند. اما در هر حال همه آنها خود را ایرانی می دانند و به سرزمین و فرهنگ ایرانی افتخار می کنند. ایرانیان آمریکایی امسال نوروز مفصلی را در نیویورک برگزار کردند، چنانکه مثل توپ صدا کرد! در خیابان های نیویورک رژه رفتند و هشت ارابه بزرگ مزین به نمادهای ایران باستان در خیابان ها به راه انداختند و نشان دادند که به راستی فرزندان کورش اند!

با یکی از آنها که از همان آغاز انقلاب تا به امروز آمریکا بوده گفت و گوی مفصلی داشتم. استاد دانشگاه است و از وضع خود راضی و بسیار به آینده ایران خوشبین بود. یکی از سرگرمی هایش خواندن روزنامه ها و سایت های ایرانی است و سعی می کند روحیه و فرهنگ ایرانی را در خانواده اش حفظ کند. با وجود آنکه خودش رفت و آمدی با ایران ندارد بچه هایش را برای آشنایی با ایران و فراگیری و تقویت زبان فارسی به ایران می فرستد. سال گذشته پسر 22 ساله اش را برای یادگیری بهتر زبان فارسی و آشنایی با وطن به ایران فرستاده است. پسرش از تهران و اغلب شهرهای بزرگ و تاریخی ایران دیدار کرده و قرار بوده است شش ماه در ایران بماند، اما آن قدر به ایران علاقه مند شده است که یازده ماه می ماند و می خواهد دوباره به تهران بازگردد. از پسرش نقل می کرد که زندگی در ایران را پر نشاط تر و زنده تر از آمریکا یافته و گفته است «مردم تهران خواب ندارند و با سرعت بیشتری راه می روند! خیابان های تهران از هالیود مهیج تر و جذاب تر است!» از روحیه تلاش و کوشش مردم ایران تعریف می کرد. می گفت پسرم معتقد است ایرانیان مردم آرمان خواه و جستجوگری هستند. همه از وضع خود ناراضی اند و می خواهند همه چیز را تغییر دهند. ایرانی ها بسیار شجاع اند و از این که به تغییر جهان و زندگی خودشان فکر کنند هراسی ندارند! از پسرش نقل می کرد که جذابیت ایران مردم آن است، در حالیکه جذابیت آمریکا فروشگاه های آن! پرسیدم چه چیز مردم ایران را جالب و قابل توجه یافته، گفت: «پسرم می گوید مردم ایران خیلی عجیب اند، در آن واحد یک پای شان در قرون وسطی است، و یک پای دیگرشان در قرن بیست پنجم! امامزاده می روند و تعطیلات شان را در حرم امام رضا (ع) می گذزانند، نذری می دهند، برای امام حسین (ع) گریه و زاری می کنند، روزی هزار بار به خدا، حضرت عباس و امامان سوگند می خورند، هرکارشان یک عالمه انشاء الله و ماشاء الله دارد و یا علی مدد، و در عین حال دنبال حکومت سکولارند، موسیقی پاپ گوش می دهند، مدرن ترین محصولات تکنولوژی روز را مصرف می کنند، و آمریکا را می پرستند!» پرسیدم اینکه جذابیت و زیبایی ندارد. همه اش تناقض است! گفت: «پسرم معتقد انسان در چالش با تعارض ها و تناقض هایش رشد می کند. آمریکایی ها مشکل شان این است که ذهن شان فاقد هر گونه سوال در باره جهان است. خیال می کنند دنیا یعنی همین که آنها دارند. تخیل آمریکایی ها خیلی محدود است. برای همین به محض آنکه با مشکلی مواجه شوند دست و پای شان را گم می کنند و راه چالش با مشکلات و حل کردن آن را نمی دانند. اما ایرانی ها ذهن پویایی دارند. هر ایرانی روزی هزار بار فاصله قرون وسطی تا امروز طی می کند! ظاهراً یک اسکیزوفرنی است اما در اصل یک پویایی است. برای همین در ذهن شان دنیاهای مختلفی وجود دارد. ایرانی ها مثل آمریکایی ها تک بعدی نیستند!» گفتم من هم با پسر شما هم عقیده ام. ما تا دلتان بخواهد تخیلات داریم اما دریغ از یک جو تعقلات! برای همین هنوز هشت مان گرو نه است و اندر خم یک کوچه مانده ایم. گفتم نمی شود حالا ما مقداری تخیلات به آمریکایی ها بدهیم و آنها هم به ما کمی فروشگاه بدهند؟! پای ذهن مان در نتیجه رفت و آمدها طولانی بین قرون وسطی و قرن بیست و پنجم طاول زده و خون آلود است. کاش می شد مدتی ما طعم تنبلی و تک بعدی بودن را بچشیم و آمریکایی ها هم از مزایای یک ذهن پویا بهره مند شوند؟!


Friday, June 18, 2004

شکاف ها و شکافتنی ها!

شکاف ها و شکافتنی ها!
یکی از برنامه های کنفرانس پخش فیلم های مستند یا داستانی شبه مستند درباره ایران بود. روز دوم کنفرانس بود که حمید اتاق پخش فیلم را کشف کرد! کشف ارزشمندی بود. یعنی به کشف کردنش می ارزید. نتوانستم همه فیلم ها را ببینم. یعنی مجال آن نبود. آنها را هم که دیدم نصفه نیمه بود! بین سخنرانی ها و پنل ها به تماشای فیلم ها می رفتم. این بود که نمی توانستم منظم از ابتدا تا انتهای یک فیلم را ببینم.

یکی از فیلم ها که عنوان و مشخصاتش را نمی دانم اما اکثر بخش های آن را دیدم، تصاویر مختلف و گزینشی از زندگی جوانان تهران بود. در یک بخش، تصاویری از عاشورا، زنجیر زنی، قمه زنی و دعای کمیل و توسل را نشان می داد؛ در بخشی دیگر، کوه های تهران و دربند و توچال و اسکی و دختران تهرانی و عرق و ورق و رقاصی و آواز و از این قرتی بازی ها! در جایی عده ای تهدید می کردند که بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر است، و خانم هایی که حجاب اسلامی را رعایت نکنند ال می کنیم و بل می کنیم! در مقابل عده ایی دیگر مقابل دوربین از آزادی و تجدد، حقوق بشر، اینکه جوانان درک نمی شوند و از این حرف های قلمبه سلمبه می زدند! جای دیگر، شکاف فقیر و غنی در قاب دوربین افتاده بود. عده ای در کاخ های اشرافی، اتومبیل های رنگارنگ، لباس های مُد روز، رختخواب های پر قو، و ناز و نعمت های خداداد! و در مقابل، تصاویری از کلیه فروشان، کودکان خیابانی، دختران خود فروش، مردان غیرت فروش و در یک کلام آنها که گدایی می کنند تا محتاج خلق نشوند! صحنه ای به انبوه معتادان "تابلو" یی و ارازل و اوباش و جوانان وحشی شده اختصاص داشت، و در مقابل مردان و زنان اهلی را نشان می داد که زیر چرخ های بوروکراسی رشوه می دهند و بابت تنفس اکسیژن هم التماس هر کس و ناکس می کنند! قطعات دیگر فیلم نماز جمعه بود و راهپیمایی روز قدس، روز مبارزه با استکبار، روز 22 بهمن، هفته بسیج، هفته کذا و کذا وقس علی الهذا! و در مقابل صف مخالفان و ناراضیان رژیم جمهوری اسلامی از هر کوی و برزنی آه و فغان شان به آسمان بود که چه شد آن استقلال، آزادی و بقیه حرف ها! در یک کلام فیلم شکاف های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه ایران را نشان می داد و این پرسش را طرح می کرد که آیا بالاخره این شکاف ها روزی پُر خواهد شد؟ و اینکه جامعه ایران با این شکاف ها به ترکستان می رود یا سمت بوستان؟!

یکی دیگر از فیلم ها داستان مادری بود که فرزندش هنگام سربازی در جبهه ها شهید شده بود. تعادل روحی اش را از دست داده بود اما ظاهراً سالم می نمود و رفتاری کاملاً طبیعی داشت. باور نمی کرد که فرزندش هرگز باز نخواهد گشت. واقعاً گمان می کرد دو هفته دیگر سربازی فرزندش تمام می شود و خواهد آمد. جلو دبیرستان ها، دانشگاه ها و هر جا دختری می دید عکس پسرش را نشان می داد و می گفت پسری دارم عزیز در دانه و یکی یک دانه که دو هفته دیگر از سربازی می آید. تحصیلات، ثروت، زیبایی، جوانی و ادب دارد و از این حرف ها. آیا حاضری با او ازدواج کنی؟ عده ای او را مسخره و برخی نصیحتش می کردند؛ برخی نیز می پذیرفتند که عکس شان را به پیرزن بدهند که آن را به پسرش نشان دهد تا اگر پسندید به خواستگاری بروند! فیلم با این صحنه تمام می شد که مادر پیر، ده ها عکس روی دیوار کنار عکس پسر شهیدش چسانده بود و خیره به آنها نگاه می کرد. و در پایان هم نوشته بودند که «این فیلم بر اساس ماجرای واقعی ساخته شده است.»

یکی دیگر از فیلم ها، صحنه هایی از رفتارهای عجیب و غریب فرقه های دروایش کردستان و کرمانشاه و نمی دانم کدام شهرشاه دیگر بود! واقعاً مو به تن بیننده سیخ می شد! شمشیر و کارد را مثل راحت الحلقوم داخل گلوی شان فرو می کردند، و در حال سماع پشتشان را با کارد می زدند، شیشه می خوردند و از این وحشی بازی ها! باورش مشکل است، اما حقیقت دارد. عده ایی هنوز در عالمی به سر می برند که درک آن برای اکثریت ناممکن است. ایران موزه عجایب الغرایب است! خداوند عاقبت همه را به خیر کند.

فیلم دیگری درباره برگزاری انتخاب شورای شهر در یکی از شهرهای جنوب بود. اینجا حکایت فرق می کرد. داستان، حکایت شیرین ورود زنان به عرصه سیاست بود! شیرزنی بود روستایی که خانه را مدیریت می کرد، ده مرد را در کارهای سخت حریف بود و هزار هنر می دانست. در یک کلام، زرنگ بود. هیچ واژه ای به اندازه "زرنگی" حکایت از عمق وجود مردان ما نمی کند. در این فیلم، اما زنی زرنگ بود! دائماً گوش به زنگ اخبار رادیو بود، برای شوهرش تبلیغات می کرد، کشاورزی و دامداری و مهمانداری می کرد! خلاصه همه کاره بود، اما افسوس که در نهایت هیچ کاره! زیرا قرار بود شوهرش که جز خوردن و خوابیدن و حرافی چیزی نمی دانست، عضو شورای شهر شود! فیلم دیدن داشت. همه جور کالای فمنیستی دیده بودم جز این جورش را!

آنچه که اکثر فیلم های مستندی که دیدم نشان نمی دادند زندگی آن عده از مردم ایران است که نه عرق می خورند، نه قمه می زنند؛ آنهایی که نه علی اللهی اند و نه دشمن علی و آل علی (ع)؛ آنها که نه هر روز یک مدل ماشین عوض می کنند، نه از شدت گرسنگی دنبال مشتری برای کلیه های شان می گردند؛ آنها که نه خودفروشی می کنند و نه به زن و ناموس مردم کاری دارند؛ آنها که نه نماز جمعه می روند و نه بر علیه نماز جمعه شمشیر می بندند. خلاصه، منظورم اکثریت مردم قشر متوسطی است که دارند زندگی می کنند. همین!

درست است که روشنفکر و فیلمساز برای بیان مشکلات و کمک به شناخت مسائل اجتماعی تلاش می کند، و رسالت هنرمند، روشنفکر و کسی که کار فکری می کند "نقد اجتماعی" است، اما این نحوه کار هم یک جایش می لنگد! این که تنها و تنها سیاهی ها را دیدن، نوعی ارائه تصویری غیر واقع بینانه و تحریف شده از واقعیت و کلیت حرکت یک جامعه است. من هم مثل شما مخالف این هستم که فیلمسازان ما درباره افتتاح فلان پروژه یا توسعه صنایع نیشکر فیلم بسازند! این کار را "صدا و سیما" به نحو احسن انجام می دهد! اما نمایش یک سویه بدبختی ها، شکاف ها و ذلت های ما هم نتیجه ای بیش از ایجاد یأس و بدبینی و ارائه شناخت نادرست از یک مملکت ندارد. حال چاره درد چیست؟ شما بهتر می دانید.


Thursday, June 17, 2004

لولیتا خوانی در تهران
آخرین پنل به گفتگوی زنان نویسنده ایرانی خارج درباره آثارشان اختصاص داشت. در این پنل خانم ها آذر نفیسی، مهرانگیزکار و مهناز افخمی صحبت کردند. هر سه آنها جایزه "یار شاطر" را که توسط "انجمن مطالعات ایرانی" به یک نویسنده زن داده می شود برده اند. سالن پر بود. حضور مردان پر رنگ تر از زنان بود. مردان روشنفکری ایرانی به نظر می رسد به سر عقل آمده اند، یا به سر عقل شان آورده اند! کم کمک دارند درمی یابند که دوران تک صدایی سپری شده و در دنیای امروز تنها حرف کفایت نمی کند بلکه باید "حرف شنوی" شان را تقویت کنند! در غیر این صورت کسی صدای شان را نخواهد شنید.
هر کدام طبق معمول به گونه ایی قصه سرنوشت زن ایرانی را حکایت و روایت کردند. شاید از همه جالب تر نفیسی بود. نفیسی خانم چهل پنجاه ساله باریک اندامی بود که با اشتیاق زیادی صحبت می کرد. کتاب «لوليتا خواني در تهران» او این روزها در آمریکا و سراسر جهان به جز ایران ولوله ای افکنده است! پیش از آن کتاب او را در کتابفروشی های لندن دیده بودم اما در واشنگتن و بتزدا جزو کتب پر فروش همه جا بود. شاید بی مناسبت نباشد کمی درباره این کتاب بنویسم زیرا لولیتا خوانی پدیده ایی شده است که در خارجه نه تنها همه "اهل کتاب" و بلکه نااهلان نیز درباره آن صحبت می کنند!
لولیتا خوانی در تهران شاید مهمترین کتاب نویسنده ایی ایرانی است که تا این حد در بین عامه مرم خارجه نفوذ و مقبولیت یافته است. این کتاب بیش از ششصد هزار نسخه در زبان انگلیسی فروش رفته است و 22 كشور دنيا هم آن را براي ترجمه خريداري كرده‌اند. در گزارشی که روزنامه نيويورك تايمز اخیراً منتشر کرد، آمده است که مؤسسه "رندم هاوس" اين كتاب را پيش از آنكه نوشته شود به مبلغ 30 هزار دلار خريد اما قصد نداشت بيشتر از 12 هزار نسخه از آن را منتشر كند. اما فاجعه 11 سپتامبر و محبوبيت اظهارنظرهاي خانم نفيسي در رسانه‌هاي آمريكا باعث شد كه چاپ اول كتاب افزايش يابد. محبوبیت نفیسی تا آنجا رسیده است که كمپاني ماشين‌سازي آئودي از او درخواست کرده است در آگهي‌هاي تبليغاتي این کمپانی شركت كند و در عوض این کمپانی هزينه سخنراني‌هاي آذر نفيسي را در 5 شهر مختلف را می دهد.
لولیتا خوانی شرح زندگی نفیسی در تهران و سال های تدریس او در دانشگاه است. سال های 1367 این طورها بود که من هم یک بار بر حسب اتفاق در یکی از کلاس های نفیسی شرکت کردم. عموزاده ای دارم که لیسانس زبان در دانشگاه علامه طباطبایی می خواند و از محبوبیت نفیسی بین دانشجویان تعریف می کرد. آن قدر گفت و گفت که مشتاق دیدارش شدم! به خاطر دارم که با اشتیاق و علاقه زیادی درس می داد و در کلاس انگلیسی را با لهجه اصیلی صحبت می کرد. البته این نظر عمو زاده بنده بود و من در آن روزگار لهجه اصیل زبان مادریم را هم به سختی تشخیص می دادم چه رسد زبان های خارجه! به هر حال شاهد بودم که نفیسی لااقل در یکی از دانشجویانش خیلی نفوذ داشت!
"لولیتا خوانی در تهران" داستان رُمان خواني هاي پنهاني نفیسی در جمع چند تن از شاگردانش در تهران است. نفیسی و دانشجویانش با هم رُمان هاي جين آستين، اف. اسکات فيتز جرالد، مارک تواين، ولاديمير ناباکوف و برخی ديگر از نویسندگان غربی برای دانشجویان می خوانند و نقد می کنند. دانشجویان رمان لولیتا نوشته ناباکوف را با علاقه زائد الوصفی می خوانند. از این نظر کتاب او نوعی آموزش نقد ادبی و همچنین آموزش زبان انگلیسی است. اما شهرت کتاب به این دلیل نیست. ابداً. نفیسی در مصاحبه اش با نیوزویک در پاسخ به این پرسش که چرا لوليتا اثر معروف ناباکوف اين قدر براي مخاطبان تان اهمیت داشت؟ مي گويد «لوليتا استعاره اي است از وضعيت ايران. هامبرت، شخصيت اصلي رُمان لوليتا، قبلاً دختري را به نام آنابِل ديده است. از آن پس، هر دختري را که مي بيند رؤياي خود از آنابِل را بر واقعيت او تحميل مي کند. جمهوري اسلامي، رؤياي خود را بر ما تحميل کرده و واقعيتِ ما زنان را مصادره نموده است. اين جمله هامبرت ترحم برانگيز است که: «هرشب آن دختر بايد به آغوش من بازگريزد، چون او هيچ جاي ديگري براي رفتن ندارد». این عبارات نفیسی نشان می دهد که لولیتا خوانی بیش از هر چیز اثری فمنیستی و "نقد سیاسی" است. به هر حال، من بی تقصیرم اما همین نکته به تنهایی کافی است تا این کتاب را در هر کوی برزن چون برگ زر خرید و فروش کنند و بخوانند!
شنبه و یکشنبه را به استماع سخنرانی های کنفرانس و کمی هم گشت و گذار در بتزدا اختصاص دادیم. در این دو روز اتفاق خاصی رخ نداد جز آنکه انبوهی از آدم ها در هتل هایت درباره ایران هر چه دلشان خاص گفتند و شنفتند! شرح ده ها سخنرانی که هر کدام از دری سخن می گویند دشوار است. از اینرو ناگزیر به همان عناوین اکتفا کنید.


معلم الفباي ما
براي علي شريعتي



در كلاس نسل ما
او معلم الفبا بود
ما حرف ها و حروف را
از او آموختيم.
او به ما آموخت ا مثل انقلاب،
آ مثل آزادي،
ب مثل برابري.

ما خواندن را
از او آموختيم.
و نوشتن را.
و انديشه را،
او به خانه ي ما آورد.

واژه ها را او كاشت،
آب داد،
و رويانيد.

عرفان، علي، عدالت
شهادت، امت و امامت
تركيب هاي تازه درس او بود.

او واژه هاي هرز را كند.
عطر را
او به گلها داد.
واژه ها او را هنوز به ياد دارند،
او دوست واژه ها بود.

حج را كه هجي مي كرد
هاجر را ديد.
يك زن حبشي”
يك كنيز!
كنيزي سياه پوست،
زني كه در نظام هاي بشري،
از هر فخري عاري“
و ناگهان اسرار خدا را فاش كرد
و اكنون،”
در زير سقف اين خانه، دو تا!
يكي: خدا،
و ديگري: هاجر!“

و بعد
همه بي فلسفه آب خوردند،
نازيلا
به زمزم ايمان آورد
و افشين
سجاد را در آغوش گرفت

و هوشنگ
به حافظ تفأل زد.
او ما را به مصر برد،
اهرام را
او به ما نشان داد.
صداي برده ها را
او به گوش ما رساند،
و قانون برده داري را
ما با فرياد او ملغا كرديم.

بلال را
او به مناره مسجد ما برد.
او به ما آموخت:
سياه يعني بلال
بلال يعني سياه.

سلمان، عمار، ابوذر، ياسر،
خديجه، زينب، فاطمه،
و هاجر را
او به مدرسه ما آورد.

داريوش و منيژه را
او با سلمان و خديجه آشتي داد.
اسفند و عناب و كتاب قديمي تاريخ را
او در جيب ما گذاشت.

زرتشت را او نجات داد،
و نوروز را به او به روز كرد
او به ما گفت شاهنامه
نامه شاهانه نيست.

معلم الفباي ما
اهل كوير بود
و روزگارش بد.
لقمه ناني داشت
و پدري
كه از نسل سقراط بود.

اهل كوير بود،
و كروات داشت،
و عرفان مي آموخت.
شب هايش آرام و خنك،
اما روزهاي داغي داشت.

او “صداي پاي آب“ بود.
ما با او وضو مي گرفتيم
و نماز مي خوانديم.

از فرط سادگي پر از معما بود.
جامعه شناسي مي دانست
و عبادت مي كرد.
و دعاهايش لهجه غليظ حجازي داشت.

طوفاني بود و
وقتي مي وزيد
بذر شقايق
و آگاهي را به هر جا مي برد.
و ديوها از او وحشت داشتند.

تارش كه كوك بود
ديوها غيب مي شدند،
فرشته ها مي رقصيدند،
و ما از شوق گريه مي كرديم.

فرانسه مي دانست
و به ماسينيون و گورويچ
علي انسان تمام مي آموخت،
و براي ما
از وبر و عقلانيت
قصه ها مي گفت.
يادش بخير،
چه چيز ها مي گفت،
و چه شيرين.

مورخ بود،
و تنها به نسخه خطي تاريخ باور داشت.
چاپ هاي سنگي را
پر از غلط و شقاوت مي ديد.
و مي گفت
تاريخ را به چاپ نيز نسپريم
بوي ماشين مي گيرد.

مورخ بود،
و مدام به باستان شناسي
و رگ و ريشه شناسي ما مشغول.
به اعماق مي رفت
و مرجان مي آورد.

حرف هاي علمي مي زد
و كشفيات تازه داشت.
او مخالف موميايي كردن فرعون بود.
مي گفت اين رسم، ايراني نيست،
ما آن را از مصري ها آموختيم.
اين رسم انساني نيست
بگذاريد
بوي بد لاشه ها را
همه حس كنند،
بگذاريد مار و مور
فرعون را در پيش چشم هايش كيفر كنند.

و مي خواست ما را بجايي ببرد
كه صداي زنجير ها را بشنويم،
صداي سياهي.
و رنگ خاموشي را حس كنيم.

افسوس كه زندانبان او را برد
و او رفت
و رسم مومياي برجاي ماند و ماند،
و فرعون باز موميايي شد.

و اكنون
كه او نيست مدرسه خالي است.
و درس ها تكراري،
نفس ها سرد،
واژه ها بد بو،
همه جا پيچك و تلخك،
و باغچه خشكيده است.

بلال ديگر اذان نمي گويد،
سلمان، عمار، ياسر، ابوذر،
همه از مدرسه رفتند.

كوير ديگر معناي سكوت نمي دهد.
ديگر كسي عين القضات را نمي شناسد.
شاندل حرف تازه ايي ندارد.
سزر و فانون فراموش شدند،
و گورويچ مُرد.
ديگر جامعه شناسي در طاقچه ها نيست
باغچه ها بوي عقلانيت نمي دهند.

بسم الله نيست
تا ديوها غيب شوند
تاري نيست تا
فرشته ها به رقص آيند
و شوقي
كه ما برايش اشك بريزيم.

ديگركسي درس الفبا نمي دهد
همه فضانوردي
كامپيوتر و رياضيات پيشرفته مي آموزند.

بچه ها در كوچه ها سرگردانند
و نمي دانند
از كه آموختن را،
خواندن را،
و نوشتن را بياموزند.

صحن خانه سالهاست
بوي ميوه هاي تازه فصل را نمي دهد.
سالهاست كه گلويي تازه نيست.
حرفي از جنس زمانه در ميانه نيست


راستي چرا ديگر كسي واژه ايي نمي كارد؟
چرا ديگر كسي الفبا نمي داند؟
چرا ديگر كسي الفبا نمي آموزد؟
آيا كسي دوباره خواهد آمد
و دوباره خواهد پرسيد:
چه بايد كرد؟

لندن، شانزدهم ژوئن 2002



Wednesday, June 16, 2004

تجربه های فرهنگی
کنفرانس در غروب یکشنبه به پایان رسید و ما بعد از آن دو فرصت داشتیم تا وجب به قاره آمریکا را ببینیم! شب با حمید و رضا به تحلیل کم و کیف کنفرانس نشستیم. خود کنفرانس بود دیدنی! در مجموع همه راضی بودیم. هر یک از ما به گوشه ای از تجربه های مان اشاره کردیم. تحلیل نهایی مان این بود که نباید تنها به بررسی سیاسی بودن یا ارزش محتوایی این کنفرانس یا کنفرانس ها به طور کلی بسنده کنیم. ضمن اینکه سیاسی دیدن هر چیز نیز تا حدی ناشی از ذهن "سیاسی شده" ایرانی ماست که می تواند مسائل را بیش از آنچه هستند به سیاست نسبت دهد! از آنجا که در دو سه دهه اخیر جامعه ایران در نتیجه انقلاب اسلامی، جنگ، و چالش با نظام جهانی و همچنین چالش های داخلی دائماً با سیاست سروکار و در آن "مشارکت" داشته است، ذهن و ذهنیت انسان ایرانی سیاسی شده و به نحوه ناخودآگاه اغلب امور را از "زاویه دید" سیاست فهم می کند. در حالیکه سیاست تنها یک بعد مسائل را تشکیل می دهد نه تمام هستی را. اگرچه این سخن به معنای نادیده گرفتن یا نفی سیاسی بودن امور نیز نیست.

شرکت در کنفرانس های علمی برای دانشگاهیان کارکردهای مختلفی دارد. ساده ترین آنها ارائه گزارش از کارهایی که کرده ایم و استماع کارهای تحقیقاتی دیگران است. اما هدف اصلی آشنا شدن با تحقیقات و ایده های تازه نیست، بلکه دستیافتن به "تجربه های فرهنگی" تازه است. این تجربه ها طیف گسترده ایی را شامل می شود که شرح آنها خود مردمنگاری مستقلی است و در مباحث انسان شناسی علم امروزه جایی برای خود باز کرده است. تجربه های فرهنگی شرکت در یک کنفرانس به همراه دارد فهرست وار موضوعات زیر است:

• آشنایی با مجامع علمی و آشنایی با سازوکار و آداب و رسوم و فرهنگ کنفرانس ها. این نکته برای توسعه ایران بسیار مهم است زیرا یکی از مشکلات اصلی توسعه علم در ایران، "انزوای بین المللی" دانشگاه ها و دانشگاهیان کشور است. دلایل و علل زیادی در این امر دخالت دارند. از جمله آنها عدم آشنایی کافی دانشگاهیان با سازوکار و شیوه شرکت در این کنفرانس ها و به طورکلی مشارکت در اجتماعات بین المللی علمی است.
• آشنایی با روش ها و ابزارهای برگزاری یک کنفرانس. با توجه به این نکته که کنفرانس های دانشگاهی توسط دانشگاهیان سازماندهی می شود، ناگزیر هر یک از ما جایی باید روش ها و راهبردهای لازم در این زمینه را بیاموزیم.
• آشنایی و ممارست در نحوه ارائه یک پژوهش و مقاله در محافل دانشگاهی.
• آشنا شدن و برقراری ارتباط با پژوهشگران و محققان. شاید این امر بیش از تجربه های دیگر اهمیت داشته باشد زیرا دانش در نتیجه تعامل میان اعضاء "اجتماعی علمی" رشد می کند. شرکت در کنفرانس به معنای تحکیم و گسترش جهان زیست دانشگاهی فرد و پیوستن به اجتماع علمی است.
• آشنایی با کتاب ها و مجلات تازه که معمولاً در نمایشگاه های درون این کنفرانس ها برگزار می شود. در کنفرانس بتزدا نیز نمایشگاه بزرگی از تازه های نشر ایرانیان خارج از کشور ارائه شده بود.
• ارزیابی وضعیت تحقیقات، گفتمان ها و موضوعات علمی و تحقیقاتی در رشته های مرتبط با تخصص فرد.
• آشنایی با و دستیابی به تجربه زیسته و نزدیک از ارزش ها، باورها و به طورکلی سازمان و گفتمان غیر رسمی حاکم بر پژوشگران. این آشنایی به خصوص برای درک جامعه شناختی از عوامل موثر بر اندیشه های پژوهشگران و جهان زیست آنها بسیار اهمیت دارد.
• نیل به اعتماد بنفس و اشتیاق درونی بیشتر برای مشارکت در فعالیت های دانشگاهی و بین المللی.
• آشنایی با فرهنگ ها و جوامع مختلف. در این مورد همان طور که ملاحظه می فرمایید تجربه های نگارنده تا به این لحظه بیش از موضوع تخصصی مقاله ام به شناخت آمریکا و مسائل فرهنگی تجربه کرده ام مرتبط است.

هر یک از تجربه های فرهنگی مذکور می توانند سر فصل تازه ای برای بحث باشد. متاسفانه اغلب دانشگاهیان ایران که در کنفرانس ها شرکت می کنند اگرچه این تجربه ها را به دست می آورذند اما به ندرت آنها را مکتوب می کنند تا دیگران هم از آنها بهره مند شوند تا باعث ارتقاء فرهنگ دانشگاهی کشور شوند. کنفرانس یکی از مولفه های مهم فرهنگ دانشگاهی در جهان امروز است. ما همان طور که برای توسعه علم ناگزیر باید "روش های نوین تحقیق" را بیاموزیم، لاجرم باید روش های "عرضه علم" را نیز بدانیم. روش های تحقیق معطوف به تولید علم، و روش های برگزاری "گردهمآیی" های دانشگاهی نیز معطوف به "عرضه علم" است. همان طور که در زمینه محصولات کشاورزی و صنعتی ما با مشکل "بازاریابی" و "بسته بندی" مواجه هستیم، در زمینه علم و تحقیقات نیز این مشکل را به نحو غامضی تری داریم.

بگذارید تا نکته ایی را درباره کنفرانس های مربوط به مسائل فرهنگی و علوم انسانی بیان کنم. می دانیم که ایران ما در سال های اخیر "مملکت سمینار ها" شده است. هر روز در هر کوی و برزنی کنفرانس و سمینار و به قول دوستی "سه ناهار" تازه ایی می روید! اگرچه رشد کنفرانس ها باعث توسعه "گفت و گوی فرهنگی" و رشد فکری و علمی بیشتر جامعه می شود و در نهایت امکان مشارکت بیشتر نخبگان دانشگاهی و علمی در صحنه اجتماع را فراهم می سازد اما برخی از این کنفرانس ها یا با "بحران تماشاچی" مواجه اند! یعنی مستمع کافی ندارند، یا با "بحران محتوی". بحران محتوی این کنفرانس ها هم به ضعف رشد دانش های تخصصی و مقالات ارائه شده در این کنفرانس ها و هم به "جهت گیری صریح ایدئولوژیک" آنها که گاه حتی در نهایت به ارائه شعارهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی در قالب "قطعنامه" ختم می شود، مربوط است. بودجه اغلب این گونه کنفرانس ها از "جیب ملت" تأمین می شوند. ریشه مشکلات نیز همین فقره آخر است. از اینرو بهترین راه برای استفاده از کنفرانس به مثابه یک رسانه برای انتقال دانش و به منزله یک فضای اجتماعی برای گفت و گوی آزاد و انتقادی استقلال این کنفرانس ها از بودجه های حکومتی است. هویت مستقل مدنی شرط ماهوی نهادهای علمی و تحقیقاتی و دانشگاهی است. علم تنها درصورتی قابل قبول است که تا حد ممکن بی طرف و فارغ از جانبداری های صریح باشد. چنین تلقی از دانش است که به آن اعتبار و منزلت می بخشد. راه استقلال کنفرانس ها نیز آن است که هم استقلال نهادی پیدا کنند هم استقلال مالی. امروز اغلب کنفرانس های دانشگاهی با حمایت نهادهای عمومی، خیریه و مستقل مدنی و همچنین با کمک شرکت کنندگان در آنها تأمین می شود.

بدیهی است دانشگاهیان نیز تنها درصورتی حاضرند خودشان هزینه های شرکت در کنفرانسی را تأمین کنند که شرکت در کنفرانس هم بر دانش ها و اطلاعات تخصصی شان بیفزاید و هم بر "اعتبار و منزلت" حرفه ایی آنها. بنیان فعالیت های دانشگاهی "منزلت اجتماعی" است. یعنی دانشگاهیان برای کسب منزلت در اجتماع علمی و حرفه ای شان تلاش می کنند. کنفرانس هایی که دارای استقلال مالی و سیاسی هستند می توانند منبع تأمین چنین منزلتی شوند. اما وقتی که کنفرانسی فاقد "هویت مستقل مدنی" است، فرد نیز می داند که شرکت در چنین کنفرانسی در نزد همکاران دانشگاهی و حرفه ایی اش منزلت و اعتباری برای او ایجاد نمی کند. در نتیجه دلیلی برای پرداخت هزینه از جیب خود نمی بیند. این است که پول اگرچه همه چیز نمی آورد، اما گاهی می تواند همه چیز را نابود کند!




نویسنده: نعمت الله فاضلی




Archives
Previous Weblog
Archive Index
Home


Contact
email


Credits
Design by maystar
Powered by blogger


Stats