|
یادداشتهای یک مردم نگار از غرب |
|
Saturday, January 31, 2004
ایرانی ها از منظر یونانی ها هرودوت (84--432 BC) اولين غربی است که درباره فرهنگ و شخصيت ايرانيان تحقيق و تفحص نموده است. هرودت علاوه بر لقب «پدر علم تاريخ» مردم شناسان او را بخاطر بکارگيری روش مشاهده و توجه به رسوم و سن فرهنگی «بنيان گذار» دانش مردم شناسی نيز می شناسند (Hammersley 1990: 2; Rowe1965: 67). بويژه گزارش هرودوت درباره «امپراتوری پارس» (ايران) اهميت و ارزش شناختی بارزتری نسبت به مباحث ديگر کتاب او دارد. Rowe در مقاله «بنيادی ها رنسانسی مردم شناسی» می نويسد: «ريشه تاريخی مردم شناسی به هرودت و گزارش او از نواحی غربی امپراتوری پارس بر می گردد.» (همان). غرض اينکه، هرودوت درباره تلی يونانيان از مردم ايران می نويسد: «پشينيان مردم ايران زمين با چشم بيگانه ديده اند و آنها را کمترين شمرده اند. آنها شيوه زندگی ايرانيان را درک نکرده اند و اغلب خصمانه به آنها نگريسته اند. در نتيجه ضرورت دارد که هم منشاء تعصب خودمان را بشناسيم و ميزان درستی و اعتبار منابعی که درباره ايرانيان برای ما اطلاعات می آورند» ((Hirsch 1985: ix هرودوت برای اصلاح تلقی يونانيان مثال های متعددی از رسوم و سنن ايرانيان می آورد. در جايي می نويسد: «هيچ ملتی بسهولت ايرانيان رسوم ملت های ديگر را اخذ و اقتباس نمی کنند. آنها لباس را از مادها اقباس کرده اند، چرا که آن را بهتر از لباس خودشان يافتها اند. و در جنگ ها زره مصريان را بتن می کنند. به محض ديدن اشيا و لوازم لوکس، فورآ مثل آن را می سازند و آن را از آنِ خودشان می کنند. از ميان چيزهای نوظهور، آنها شهوت رانی غير طبيعی را از يونانی ها آموخته اند. هر کدام چندين همسر دارند و همچنان تعداد زيادی زنان صيغه ای . هرودوت درباره تربيت در ايران می نويسد: «ايرانيان پسران شان را از سن 5 تا 20 تحت مراقبت دقيق قرار داده و سه چيز را به آنها تعليم می دهند: سوارکاری، تيراندازی با کمان، و راستگويي. ...آنان معتقدند هر چيژ که انجام آن غير قانونی، صحبت کردن درباره آن نيز عملی غير قانونی است. فاجعه آميزترين عمل در نظر ايرانيان در اين جهان دروغ گفتن است، و بعد از آن قرض گرفتن، زيرا قرض گيرنده هم ناگزير می شود دروغ بگويد (Herodotus 1882: 222 ). همچنين هرودوت از اينکه مردم ايران بمناسبت سالگرد تولد شان جشن می گيرند تعجب کرده و می نويسد:«از تمام روزهای سال ، روزی که بيش همه روزها اکثر مردم ايران جشن می گيرند، روز تولد Birthday است. در اين روز معمول است که خانه را تزيين و مجلل می کنند و مرسوم بيش از روزهای ديگر بخورند. (همان 203)، و بعد شرحی از چگونگی جشن تولد بين فقرا و ثروتمندان و تفاوت های آن ارائه می کند. يکی ديگر از چيزهايي ها که هرودوت آن را عجيب يافته اينست که مردم ايران روی ميز غذا می خورند و عادت به نشستن روی زمين ندارند (همان 406). البته امروزه اين امور معکوس شده و ايرانيان اغلب چنين می پندارند که جشن تولد و ميز و مبلمان از اروپا وارد ايران شده است، درحالیکه گزارش هرودوت نشان می دهد در آن زمان غربی ها آشنايي با اين سبک زندگی نداشتند. همانطور که «کت و شلوار» لباس ايرانی بود که قرن ها پيش به اروپا رفت، و بعد دوباره وقتی به ايران بازگشت لباس غربی شناخته شد. جدای از توصيف های بکر و دست اول هرودت از گذشته فرهنگ ايرانی، هرودت تلاش می کرد تا با ارائه گزارشی از ارزش های مثبت ايرانيان نگرش يونانيان را نسبت به ايرانيان اصلاح کند و در ضمن همان طور که خودش در ابتدای جلد اول می نويسد «راز عظمت و شکوه امپراتوری پارس را به شناسد و به يونانيان نيز بشناساند» هرودت شاهد جنگ های خونين ميان دو امپراتوری بزرگ آن روزگار يعنی ايران و يونان بود و يکی از علل اين جنگ عدم شناخت يونانيان از ايران بود. يونانی ها ايرانيان را «بربر» به معنای وحشی می ناميدند و در نوشته های خود اغلب با بربرها از آنان نام می بردند. بعد از هرودت بسیاری از نویسندگان یونانی در باره امپراتوری پارس و ایرانیان نوشته اند، از جمله مشهورترین آنها افلاطون و ارسطو مشهورترين فيلسوفان کلاسيک غرب است. هر دو آنها نگرش منفی به ایرانی داشتند و تاثیر عمیقی بر نگرش نسل های متمادی بعد از خود در باره ایرانیان بجای نهادند. ارسطو که فصلی از کتاب سیاست خود را به خٌلقيات ايرانيان اختصاص می دهد. ارسطو در این کتاب «ايرانيان» را «بربرها» می نامد و معتقد است بربرها بر حسب طبيعت «برده» هستند، زيرا آنها فاقد خِردند» (Hirsch 1985: 194).
Thursday, January 29, 2004
ايرانی ها يکی از تلاش های علمی که مردم شناسان خارجی در شناخت «شخصيت ملی» ايرانيان انجام داده اند، پروژه ای است که در سال 1355 توسط گروهی از مردم شناسان آمريکايي با همکاری چند تن از ايرانيان انجام شد. اين گروه ادامه دهنده پروژه ای بودند که در دانشگاه کلمبيا بنام «فرهنگ ها معاصر» در دست اجرا بود. نتايج پروژه دانشگاه کلمبیا در کتاب «مطالعه فرهنگ های دور» (1953( منعکس شده است. روش تحقيق اين گروه مبتنی بر مباحثه، مصاحبه، و تحليل و نقد آثار ادبی و هنری معاصر ايران بود. اعضای گروه با متخصصان روان شناسی، جامعه شناسی و مردم شناسی ايران و همچنين مردم عادی مصاحبه می کردند و جمع متخصصان آمريکايي و ايرانی درباره شخصيت ملی ايرانيان بحث می کردند. جلسات بحث و گفتگوی هفتگی به مدت شش ماه در تهران تشکيل دادند. مهمترين نکته روش شناختی آنها «تحليل ترمينولوژی و واژه هايي که ايرانيان در توصيف «شخصيت» خود بکار می برند، بود. به زبان انگليسی بحث می کردند و اعضای ايرانی گروه درستی کاربرد مفاهيم فارسی را چک می کردند. مباحث جلسه ضبط و به نحو دقيق نوار پياده و خلاصه آن بين اعضا تکثير می شد. اعضای گروه مصاحبه هايي با مردم عادی انجام می دادند و هريک از آنها به نقد يک فيلم و دو داستان معاصر می پرداختند. در نتيجه اعضای ايرانی گروه هم نقش «اطلاع رسان» و در عين حال «تحليل گر» را داشتند. علت اين تحقيق آن بود که «آنها احساس می کردند بخش زيادی از تحقيقاتی که خارجی ها درباره ايران کرده اند، اگر چه از نظر جغرافيايي درباره ايران انجام داده اند، اما نگرش ايرانی و نگاه درونی به موضوع نداشته اند.» آنها درصدد ارزيابی مجدد نظريه های شخصيت ملی نيز بودند. بیتسون بخشی از نتايج مطالعه گروهی را که در باره شخصیت ملی ایرانیان بحث می کردند در مقاله ای با عنوان «مطالعه ای در باره روابط درونی بین مجموعه ای از مشخصه های ایده آل ایرانی»که با همکاری اعضای گروه نوشته شد، در کتاب «ابعاد روان شناختی خاورميانه» (1977) منتشر کرد. در زیر خلاصه ای از آن مقاله ارائه می شود. ايرانی ها وقتی جامعه خود را نقد می کنند، مجموعه ای از «ويژگی های منفی» درباره سياستمداران و تجار می گويند. اينها ويژگی هايي شهری است که عمدتآ به طبقات متوسط و متوسط بالای تهرانی ها و اصفهانی منتسب می شود. ويژگی ها عبارتند از «زرنگ» ، حسابگر ، فرصت طلب ، متظاهر يا دو رو ، زد و بند چی ، چرب زبان ، پشت هم انداز يا چاخان . مفسران خارجی هم اين صفات را به ايرانيان نسبت داده اند. عنصر درونی اين ويژگی ها آن است که بين رفتار و نيت تفاوت وجود دارد. در عين حال، ايرانيان ويژگی های مثبتی را بخود نسبت می دهند و معتقدند بعضآ خارجی ها فاقد آن هستند. در اينجا با شخصی مواجه هستيم که مهربان، فروتن و متواضع است. او حساس، با عاطفه ، دلسوز و خونگرم، دست و دلباز، وفادار، و معتقد به عالم روحانی است. ايرانی گاهی ارزيابی مثبتی از نوعی سادگی و همبستگی بنام «صفای باطن» دارند. معادل انگليسی برای صفای باطن وجود ندارد، اما می توان آن را inner purity يا sincerity ترجمه کرد. ما معتقديم اين صفت برای فهم چهره فرهنگی شخصيت مثبت ايرانی کليدی است. وقتی از افراد خواستيم ويژگی های شخصيت مطلوب خود را ترسيم کنند، ديديم که حضرت علی (ع) انسان کامل در ذهن آنها بود. شخصيت حضرت علی (ع) دو جنبه فيز يکی و معنوی برای مردم ايران دارد. شخصيت حضرت علی (ع) مهمترين ويژگی انسان ايده آل ايرانی را که «صفای باطن» است منعکس می کند. خصلت فيزيکی حضرت علی (ع) در واژه «جوانمردی» و «لوطی گری» و صفت معنوی او در «درويشی» خلاصه می شود. اين دو منظومه صفات در شخصيت فردی مانند «پوريای ولی» پهلوان قرون ميانه که به تصوف گراييد، نيز منعکس شده است. فضيلت های ايده آل قهرمانی و معنوی ايرانی ها بدون ترديد به عوامل سياسی و جغرافيايي در تاريخ ايران و شيوه هايي که ارزش های ايرانی در جهان اسلام جای گرفته است، مربوط می شود. همچنين با ديگر کشورهای اسلامی نيز بی ارتباط نيست. لوطی گری با ايده آل های اعراب از فضيليت مردانگی و شرف و درويشی نيز با عرفان و تصوف که بسادگی «صحرا» در جهان عرب است قرلبت هايي دارد. در ادامه به تحليل نهادهای اجتماعی «خانقاه» و «زورخانه» و تحليل شخصيت درويش و لوطی در داستان های فارسی معاصر پرداخته اند. در جدولی ويژگی های لوطی و درويش را توضيح داده اند. ویژگی های شخصیتی درويش درونگرایی Introversion آرامش Calmness عدم دلبستگی Detachment بی تعارف Courteous to all avoid taarof معنویت گرا Spirituality پرهیز از مادیگرایی Withdrawl from the material self denial نسبی گرا Relativist ناهشیاری Unselfconscious Hard to offend ویژگی های شخصیتی لوطی برون گرا Extroversion دارای احساسات و عواطف شدید که ناگهان بروز می کند Subject to strong emotion, dramatically expressed Means customary ta’arof lateraly متعهد به پیوندهای دوستی Interpersonal commitment (friendship) دست و دلباز و با سخاوت Lavish and generous فداکار Self-sacrifice شخصگرا Personalist با غیرت و حساس به غرور فردیConcern with personal honor ويژگی ها مشترک آنها عبارت است از: عدم حسابگری، دارای صفای باطن و يکسان بودن رفتار و احساس آنها يا ظاهر و باطن، مادی گرا نبودن و عدم تعلق به نظام پايگاه های اجتماعی. لوطی و درويش برخی صفات بنيادين شخصيت ملی ايرانی را منعکس می کند. نکته اساسی در اين تحقيق آن است که اين تحقِيق بيش از آنکه نشان دهد «ايرانی» و «شخصيت ملی» آن کيست و چيست، نشان می دهد «شخصيت ايده آل» ايرانی چيست. به عبارت ديگر، ايرانيان آرزو می کنند از برخی ويژگی های منفی که ذکر شد اجتناب کنند، و در عين حال ويژگی های مثبتی که حول «صفای باطن» شکل گرفته است، را تحقق بخشند. اگرچه از زمان تحقيق تا به امروز ربع قرن گذشته و تحولات زيادی در جامعه ايران بوجود آمده است، و اين تحولات بر نحوه رفتار و شخصيت ايرانيان لاجرم تاثير گذار بوده است، اما با توجه شناختی که هم به منزله مردم شناس و هم ايرانی از فرهنگ ايران دارم، اگر بخواهيم از ديدگاه روان شناسی اجتماعی و مردم شناسی شخصيت ايده آل ايرانی ها را تعريف کنيم، همچنان شخصيتی همچون حضرت علی (ع) و پوريای ولی خواهد بود. و همچنان «صفای باطن» مهمترين صفت شخصيتی است که در سطح روان شناسی اجتماعی می توان در روان جمعی ايرانيان جستجو کرد. بهترين شاهد تجربی برای اين موضوع قضاوت و شناختی جمعی ايرانيان از محمد خاتمی رييس جمهور است. همه می دانيم که خاتمی تا چند ماه قبل از انتخابات فردی ناشناخته برای توده های مرد بود، اما ناگهان به منزله شخصيتی محبوب در قلب مردم نفوذ کرد. هرکس به نوعی محبوبيت او را توجيه می کرد، اما وجه قالب او صداقت و يکرنگی بود. هنوز نيز علی رغم انتقاداتی به دولت او وجود دارد، صفای باطن و صداقتش سرمايه شخصيت او شده است.
Wednesday, January 28, 2004
ساختار نابرابر در نظام اجتماعی ایران يکی از نظريه های مطرح درباره تعارف ايرانی نظريه ساختار روابط نابرابر اجتماعی قدرت است. اين نظريه بيش از هر کس توسط انسان شناس آمريکايي ويليام بيمن در کتاب زبان، پایگاه اجتماعی و قدرت در ایران (1986) بررسی و حمايت شده است. بيمن بحث خود را با اين عبارت آغاز می کند که «قرن های متمادی است که جامعه و تمدن ايرانی توجه محققان وافراد عادی را بخود معطوف کرده است و هيچ نشانی از فروکش کردن آن نيز ديده نمی شود. اين نکته قابل توجه است که در ميان تمام آنچه درباره هنر، معماریادبيات و تاريخ سياسی و نظامی ايران نوشته شده است، موضوع روابط اجتماعی بين فردی از مهمترين موضوعات محققان ايرانی خارجی بوده است» و بعد به تبيين موضوع پرداخته و می نويسد: «البته اين موضوع تعجب کسانی را که مدتی در آنجا بوده اند بر نمی انگيزد، زيرا کيفيت زندگی اجتماعی در ايران از ديگران، حتی نزديک ترين همسايگانش به طرز معناداری متفاوت است. (1986:1) به اعتقاد بيمن «کليد فهم نهادهای اجتماعی و سياسی ايران در فهم ديناميسم های «رفتار بين فردی» نهفته است، زيرا در مسير پيچيد گی های نهفته در تعامل های چهره به چهره است که «قدرت» رد و بدل، اتحاد ها شکل گيرفته، وظايف بر دوش افراد گذاشته، و درباره استراتژی ها تصميم گيری می شود.» (همان 1) به اعتقاد بيمن «رفتار بين فردی» ايرانی بدون ترديد وجهی زيبايي شناسانه دارد- مهارت در تعامل با توجه به ارزيابی ارزش فرد در جامعه انجام می گيرد. اين زيبايي شناسی به استعاره های مختلف می انجامد. طرح ها و نقش های ظريف قالی ايرانی، پيچيدگی های فوق العاده در وزن و قافيه شعر کلاسيک فارسی و تلفيق پيچيده تلخ و شيرين و غم و شادی در موسيقی کلاسيک ايرانی، همه احساس و بافت تعامل اجتماعی در زندگی روزانه ايرانی را منتقل و منعکس می کنند. (همان 2) بيمن نتيجه می گيرد که رفتار بين فردی در ايران به نحو گسترده ای با زبان درهم پيچيده است. درهم تنيدگی زبان و تعامل اجتماعی در ايران، به اعتقاد بيمن بنيان نظريه هاي ويليام جيمز، جان ديويي، و پي يرس را که بين «زبان» و «زمينه اجتماعی » قائل به جدايي هستند به چالش جدی می کشد. به اعتقاد او نظريه های کلاسيک زبان شناسی قادر به تبيين رفتار ايرانی نيستند. او به نظريه باختين در باره زبان شناسی نزديک است که زبان را امری انضمامي و«وضعيت مند» مي داند. يعني در وضعيت است كه زبان معنا مي يابد. به نظر باختين اين گفتار است که اهميت دارد نه زبان. . گفتار به بيان در موقعيت انضمامي و در يك زمان و مكان خاص گفته مي شود و از اين جهت معنا مي يابد. همچنين باختين اعتقاد دارد زبان، بالقوه داراي خصوصيت گفت وگويي است، يعنی زبان به شكل مجرد و خنثي وجود ندارد، بلکه در بطن خودش گفت وگو را به همراه دارد. با توجه به اين ديدگاه، بيمن فرهنگ تعارف در ايران را به منزله نوعی زبان در بستر يا زمينه اجتماعی خاص تحليل می کند. به اعتقاد بيمن زبان فارسی دارای ساختار گرامری ساده و متغيرهای سبکی بسيار غنی است. اين امر به فرد کمک می کند تا به اشکال مختلف احساس خودش را به ديگری منتقل کند. فرد گزينه های متعددی برای انتخاب دارد. اين انتخاب با توجه به «زمينه عملی» تعامل انجام می شود. جامعه ايران چارچوب هايي را برای فرد فراهم می کند تا «رفتار زبانی» «نرمال» و «مورد انتظار» در قالب آن صورت گيرد. اين چارچوب ها به گونه ای است که امکان اجرای نمايش عالی را از «بيان زبانی» فراهم می سازد. به اعتقاد بيمن دو حوزه گسترده تقابل فرهنگی نمادين در زندگی ايرانی نقش اساسی ايفا می کند: اول تقابل ميان «درون» و «بيرون» ، دوم، تقابل ميان «سلسله مراتب» و «برابری» . بيمن استدلال می کند که تقابل درون و بيرون يکی از اصول حاکم بر انديشه ايرانی است. از نظر فلسفی اين تقابل به صورت دو امر «ظاهر» و «باطن» وجود دارد. باطن جايگاه احساسات و باورهای درونی و حقيقی فرد است که به منزله محل آرامش و صلح درونی همواره ستايش می شود. در مقابل، «ظاهر» که کمتر ستايش می شود، عرصه کنترل شده ای است. در اين عرصه است که «ادب» تبلور می يابد. رفتارها و گفتارها در اين عرصه بايد حساب شده و کنترل شده انجام گيرند. ظواهر هم برای زندگی ضروری و در عين حال محل بروز فساد و نفوذ دنيای دنی تلقی می شوند. به هر حال گفته می شود که در هر شرايطی «ظاهر را حفظ کن». اين باور، بنيان رفتار ايرانی است. بيمن نشان می دهد که تقابل ظاهر و باطن در معماری کلاسيک ايرانی نيز به صورت «بيرونی» و «اندرونی» بازتاب يافته است. محوطه بيرونی به پذيرايي از افراد «غير» و «ديگران» و «اندرونی» به «خودی» ها اختصاص دارد. آنگاه بيمن به تقابل فرهنگی نمادين در حوزه زبان می پردازد. به اعتقاد او زبان فارسی دارای امکاناتی است که تمايزات ميان سلسله مراتب و پايگاه اجتماعی status و نابرابری ميان افراد در آن منعکس می شود. تمايز ميان سلسله مراتب های اجتماعی امری جهانی است، اما در برخی جوامع مثل هند، ژاپن و ايران اين تمايزات «اهميت نمادين خاص» دارند. در اينجاست که بيمن بنيان تئوريک نظريه خودش را پی ريزی می کند. بيمن استدلال می کند در فرهنگ ايرانی در عين وجود سلسله مراتب نوعی برابری و دوستی نزديک نيز وجود دارد. اين پيوند انتظارات متقابل شديدی ايجاد می کند که اغلب قابل برآورده شدن نيستند. رابطه اجتماعی بين فرد برتر و قزد فروتر بر نوعی مبادله است. به اين معنا که اگرچه فرد برتر دستور می دهد و الزاماتی بر دوش فرد فروتر می گذارد، اما بايد پاداش ها و مرحمت هايي نيز در حق فروتر اعطا کند. فرتر نيز در قبال آن اطاعت می کند. وقتی تقاضا ها و انتظارات دو طرف تامين شود اين رابطه پايدار است. در چنين شرايطی «تعارف» نيز بيان صميميت و سپاسگزاری طرفين است. اما تعامل بر مبنای انتظارات افراد از يکديگر و انتظارات نيز برپايه فهم و ارزيابی که طرفين تعامل از پايگاه اجتماعی هم دارند صورت می گيرد. تعارف نيز فرايند «آيينی کردن» انتظارات رفتاری که از آن پايگاه های اجتماعی بر می خيزد است. (همان 58). از اينروست که نوع و سطح تعارفات تابع پايگاه اجتماعی فرد است، بطوری که اگر آنها را جابجا کنيم بی معنا و گاهی توهين آميز می شود. برای مثال، اگر تعارفات مرسوم فرد عالی رتبه را در باره کارگر ی ساده اعمال کنيم، ممکن است فرد احساس کند که مسخره اش می کنند! بيمن استدلال می کند در تعامل اجتماعی فرد تلاش می کند که با رعايت «استاندارد» ها و «عرف» به نحو «مناسب» و قابل قبول، و در عين حال، با استفاده از «استراتژی» هايي به نحو «موثر» در راستای منافع و علايق اش رفتار کند. اين استراتژی ها به فرد امکان می دهد که «فرم» و «محتوی» پيام هايي که در تعامل ايجاد می شود را به نحوی متناسب «زمينه اجتماعی» تفسير کند. به اعتقاد بيمن در تعامل اجتماعی ايرانی همواره نوعی «زرنگی» وجود دارد. زرنگی، استراتژی هايي برای «موثر» کردن تعامل و کنترل فرايند تفسير پيام هايي که در جريان تعامل رد و بدل می شود است (همان 9). در نتيجه، به اغتقاد بيمن، در حاليکه در فرهنگ ژاپنی تاکيد اصلی بر «مناسب بودن» تعامل است، فرهنگ ايرانی بر «موثر بودن» آن تاکيد می کند. تعارف نوعی استراتژی زرنگی است که در آن طرفين به نحوی برای تامين بهتر و موثرتر کردن تعامل در راستای منافع خود تلاش می کنند. به اعتقاد بيمن يکی از اصول «ارتباط» اجتماعی در ايران اين است که در جريان ارتباط دو فرد شکل پيام (آنچه گفته می شود) و محتوای آن (آنچه منظور گوينده است) را نمی توان با معيار واحدی سنجيد (همان 27). به عبارت ديگر، نبايد منظور گوينده را از معانی واژگانی که به زبان می آورد فهميد، بلکه معنای آن بر اساس تفسيری که طرفين می کنند معلوم می شود. ايرانيان روزانه بارها «قربان يکديگر می روند» در حاليکه ممکن است حتی با يکديگر خصومت عميق داشته باشند. عباراتی در زندگی روزمره بکار می برند که معنای آن را تنها خودشان می فهمند، نه ناظر بيرونی. حتی شرع شيعه نيز اصل «تقيه» را که نوعی کتمان کردن است تجويز می کند. در تمام سطوح اين تفاوت بين آنچه گفته می شود و آنچه منظور واقعی گوينده است وجود دارد. به اعتقاد بيمن اصل ديگر ارتباط اجتماعی در ايران «عدم اعتماد» است (همان 32). عدم اعتماد اجتماعی فرايند زرنگی در تعامل را تشديد و به پيچيده تر شدن ارتباط می انجامد. تعارف استراتژی برای ابراز و در عين حال کتمان عدم اعتماد اجتماعی افراد به يکديگر است. همان طور که استدلال خواهم کرد تمام نکات بيمن در پرتو تئوری ديگری نيز قابل تفسير است که در انتها به آن خواهم پرداخت.
Monday, January 26, 2004
جنبش ساده زیستی simplicity Movement پیشرفت های علم و فناوری علی رغم تمام دستاوردهای مثبت و سازنده شان در زمینه بهبود کیفیت زندگی انسان، با پیامدهای مخرب نیز همراه بوده است. از اینرو در چند دهه اخیر تلقی انتقادی در جامعه اروپا از علم شکل گرفته و رواج یافته است. در این تلقی به تعبیر راوتز علم «مجموعه ای از دانش های رمزآلود ، غیر انسانی، و سلطه جویانه شناخته شده است» (Ravetz 1996: 24). به طور مشخص از دهه 1960 به بعد جنبش انتقادی بر علیه نگرش های تثبیت شده علم در اروپا شکل گرفت. این جنبش به تعبیر دیکسون بر پیامدهای مخرب اجتماعی «توسعه لگام گسیخته فناوری» تاکید نهاد (Dickson 1988: 30 ). در دهه شست مردم اروپا نه تنها در برابر کاربرد سلاح های اتمی و مواد رادیو اکتیو، بلکه حتی در مقابل کاربردها صلح آمیز علم مانند DDT، «عامل پرتغالی» (گیاه کش سمی)، و کاربرد صلح آمیز مواد رادیواکتیو موضع انتقادی گرفتند و دانشمندان را «جادوگران سیاه» نامیدند. این نگرش همچنان در قالب جنبش «زندگی ساده» ، یا «جنبش ساده زیستی» مدافعان محیط زیست یا «محیط گرایان» همچنان ادامه دارد. رشد و سلطه «مصرف گرایی» که تا حدی ناشی از رشد علم و فناوری در زمینه فراهم سازی امکان تولید انبوه و مهار ناشده کالاها و خدمات است، باعث ناخشنودی هایی در میان مردم شده است زیرا انسان امروز احساس می کند آشکارا به ابزار ساده ای در خدمت بازار کالاها و کارخانجات در آمده است. رشد فرقه های عرفان گرایی، جادوگری، و ادیان و سنن بدوی در اروپا و آمریکا واکنشی به مصرف گرایی است. این جریان در سال های اخیر با طرح مسئله دستکاری در ژنتیک انسان (GMOs) و مسئله کلنینگ قوت بیشتری گرفته است. این گروه علم را ذاتآ بد یا خوب نمی دانند بلکه معتقدند علم باید با در نظر گرفتن و مراعات اصول و ارزش های اخلاقی بکار گرفته شود (Soden 1996). از اینرو به اعتقاد «سودن» یکی از رهبران و شارحان نقد علم، علم باید از نظر محیط زیست و از نظر اجتماعی مسئول، منعطف، خود کنترل کننده و «خود محدودساز» باشد؛ و مهمتر اینکه علم برای رسیدن به نقطه کمال باید اخلاقی باشد (Soden 1995: 2).
Thursday, January 22, 2004
تاثیر زندگی در خارج بر هویت و شخصیت دانشجویان ورود به فرهنگی تازه و جديد، تجربه پيچيده ای است. همان طور که به فرهنگ جديد وارد می شويم، مجموعه ای از مفروضات، ارزش ها، مفاهيم، ادراکات و شيوه های رفتار تازه ای را با خود وارد فرهنگ می کنيم. فرد وارد شده به خارج ناگزير می شود در مواجه با مجموعه تازه ارزش ها و مفروضات فرهنگی به بازبينی و ارزيابی آنچه باخود آورده است يعنی همان «بار و بنه فرهنگی» اش بپردارد، و تصميم بگيرد چه مقدار از آن را می خواهد بکار بندد، چه مقدار را کنار بگذارد، و چه مقدار را موقتآ رها کرده تا در موقعيت های ديگر بکار بندد. اين تجربه می تواند بسيار دشوار و عذاب آور، و در عين حال لذت بخش باشد. اکثر مردم هر دو حالت لذت و دشواری را تجربه می کنند. شناخت ماهيت اين تجربه بين فرهنگی می تواند باعث کاهش رنج و عذاب اين تجربه و همچنين سازنده تر ساختن آن شود. فردی که برای زيستن وارد جامعه ی جديد و خارجی می شود ناگزير بايد خود را با محيط و جامعه جديد سازگار و منطبق سازد. سازگای نيز مستلزم تغيير است. در «سازگاری بين فرهنگی» تغييرات مربوط به تفکر و رفتار هنگامی ضرورت دارد که از يک فضای فرهنگی به فضايي کاملآ يا تقريبآ متفاوت وارد می شويم. از اينرو ماهيت و چگونگی سازگاری ها و تغييرت لازم به ميزان و چگونگی «تفاوت» های موجود ميان دو فرهنگ، و هدف های فرد از سفر به جامعه جديد دارد. سه دسته عوامل بر نحوه سازگاری فردی که به فرهنگ جديد وارد می شود تاثير می گذارند: 1) عوامل موقعيتی: شامل عوامل زيستی و بقا (آب و هوا، غذا، مسکن، زبان، حمل و نقل، پول )؛ نظام اجتماعی حمايتی (به ميزانی که فرد از حمايت اجتماعی بيشتر بهره مند شود، رضايت بيشتری از محيط خواهد داشت. و به ميزانی که رضايت فرد افزايش يابد، سازگاری فرد با محيط هم سهل تر و سريع تر انجام خواهد شد.)؛ ارتباط با هموطنان؛ سلامتی؛ وضعيت حقوق و قانونی تثبيت شد؛ و توانايي زبانی. 2) ميزان آگاهی و شناخت فرد از فرهنگ بومی خودش و فرهنگی که به آن سفر می کند. سفر به فرهنگ خارجی باعث می شود فرد هم به فرهنگ خودش خودآگاهی کسب کند و هم از فرهنگ ديگری آگاه شود. در پايان راه فرد به اين نتيجه می رسد که فرد خودش و ديگری نه برتر است و نه فرو تر، بلکه آنها تنها با هم متفاوت اند. 3) مشخصات فرد: افرادی که تمايل بيشتری به حفظ وضع خود دارند و در مقابل تغيير مقاومت می کنند، به سختی می توانند با محيط های جديد سازگار شوند. 4) الگوهای ارتباطی: سازگاری با محيط مستلزم درک و شناخت فرهنگ، زبان، رسوم، ارزش ها و باورهای آن محيط است. لازمه چنين شناختی نيز ارتباط اجتماعی است (Foust 1981: 8-9.( با توجه به اهميت و گسترگی دانشجويان خارجی در جهان و همچنين ارزش منحصر بفردی که تجربه فرهنگی که زندگی در خارج دارد، تحقيقات گسترده ای درباره اين موضوع در دهه های اخير انجام شده است. از همان آغاز فرايند افزايش ميزان دانشجويان خارجی در جهان در دهه 1960 مسئله تاثيرگذاری محيط خارجی بر بينش و نگرش دانشجويان به منزله يک پرسش يا موضوع دانشگاهی توجه محققان را بخود جلب کرد. از همان ابتدا «آموزش ميان فرهنگی» يا تحصيل در خارج و کشوری غير از کشور خود به تعبير سيگل (1950) يکی از مصاديق بارز «فرهنگ پذيری» شناخته شد و توجه مردم شناسان، متخصصان آموزش، علوم تربيتی و روان شناسی را بخود معطوف کرد. بررسی های اوليه نشان داد که مدت اقامت، و ميزان تجربه يا ميزان قرار گرفتن در معرض تجربه های مختلف اجتماعی عوامل تعيين کننده شدت، نوع و ميزان تاثيرات محيط بر نگرش و بينش دانشجو در اين فرايند فرهنگ پذيری هستند (Siegel 1956: 54). قرار گرفتن در معرض تجربه های تازه، اين امکان را برای دانشجو فراهم می سازد تا در پرتو تجربه، دانش و بينش متفاوت به ارزشيابی ارزش های بومی خود بپردازد و آنچه را تا کنون بديهی و مسلم می پنداشته است يا اساسآ متوجه وجود آنها نبوده است را به نحو آگاهانه ای درک و ارزريابی انتقادی کند. شايد مهمترين تاثير زندگی در خارج برای دانشجويان شکل گيری يک نگرش تطبيقی در باره خود و ديگری است. اين نگرش تطبيقی چشم اندازه و بديعی از فرد و جامعه او ايجاد می کند. در يک بررسی در 1960 مشخش شد که آموزش ميان فرهنگی فرايندی است که منجر به تغيير فهم، نظام ارزش يابی، و رفتار دانشجويان خارجی می شود (Herman and Schild 1960 (. قرار گرفتن در ميان دو فرهنگ، تجربه ای است مهيج و کم نظير که دانشجويان خارجی تجربه می کنند. شايد عميق ترين لحظه، هنگامی است که «عدم توافق ميان دو فرهنگ» احساس می شود. گاهی اين لحظه، هنگامی است که مهاجر در انتخاب لباس خود برای شرکت در يک ميهمانی يا کلاس درس ناگزير می شود بين لباس بومی يا لباس خارجی يکی را بناگزير انتخاب کند. بررسی ها نشان می دهد اگرچه مهاجران در هر جا که باشند بر هويت و فرهنگ بومی شان تاکيد می ورزند و حتی بيش از آن در سرزمين مادری نسبت به هويت و فرهنگ حساسيت نشان می دهند و به آن خودآگاهی دارند اما در نهايت مهاجران بسوی هويت «چند رگه» و «چل تکه» تحول پيدا می کنند. اين سرنوشتی است که برای انسان امروز محتوم شده است. به تعبير ادوارد سعيد «ديگر هيچکس امروز يک چيز ناب و خالص نيست. برچسب هايي مانند هندی، زن، مسلمان، يا آمريکايي چيزی بيش از نقطه يا لحظه شروع نيستند. در تجربه واقعی لحظه ها سريع پشت سر گذاشته می شوند (Said 1993: 336 ). يکی از بررسی های اخير مطالعه اتنوگرافيکی است که بنام «سنت ها و رسوم مرزی» (1999) منتشر شده است. در اين کتاب عده ای از دانشجويان ملت های مختلف هندی، نيجريه، پاکستان، بلغارستان، نروژ، بوسنی، مالزی، ترنيداد، چين و کره جنوبی تجارب فرهنگی خود از دوران تحصيل در دانشگاه های آمريکايي را نقل می کنند. در اين کتاب نويسندگان از تجربه مواجه آنها با فرهنگ و ارزش های جامعه آمريکا و نحوه سازگاری، پيوند، نفی، يا بازسازی و تفسير مجدد آنها توسط خودشان سخن می گويند. مروری بر مطالب کتاب نشان می دهد که چگونه دانشجويان دائمآ ناگزير بوده اند تصميم بگيرند که در مواجه با ارزش های آمريکايي و ارزش های بومی خودشان کدام را انتخاب کنند، چگونه ميان آنها آشتی و همزيستی بوجود آورند، و دائمآ به ارزيابی و سنجش دو فرهنگ متفاوت بپردازند. اين فرايند ارزيابی، بازخوانی، و بازتفسير «خود» و «ديگری» فرايند عامی است که نه تنها برای دانشجويان، بلکه چنانکه ميرنسکی و کوشينسکی نشان داده اند تمام مهاجران به هنگام اقامت در فرهنگ جديد آن را طی می کنند. به اعتقاد اين دو روان شناس اجتماعی «مهاجرت يک فرايند درونی عميق است که در آن يک تعامل معنادار- که منجر به تحولات مهم عميق در هر دو سو می شود- بين مهاجر و جامعه رخ می دهد» 1989: 731) (Mirsky and Kaushinsky. در يک بررسی تجربی در سال 1948 نشان داده شد که دانشجويان مکزيکی که در آمريکا تحصيل کرده اند بعد از اتمام تحصيلات تغييرات آشکاری در نگرش ها و بينش ها آنها بوجود آمده بود. اين تغييرات شامل موارد زیر بود: • تمايل بيشتر به حل مشکلات به روش های علمی، • در نظر گرفتن فايده ی عملی امور به منزله بالاترين معيار ارزش ها، • تمايل به تاکيد بر چيزهايي که برای زيستن ضروری هستند، • و تاکيد بر اهميت طبقه متوسط (Loomis and Schuler 1948). همچنين در يک بررسی تجربی در باره دانشجويان عربستان سعودی در 1980 تغيير نگرش اجتماعی دانشجويان نسبت به برخی ارزش های بومی دانشجويان مشاهده شد. عبدالله صالح البنيان فارغ التحصيل دانشگاه کارلينای شمالی آمريکا در رساله دکتری اش نشان می دهد که ارزش ها و نگرش های دانشجويان در زمينه های زیر با تغییرات آشکاری همراه بوده و دستخوش تحولات اساسی و عميق شده است: • جايگاه زنان، • روابط خانوادگی، • و ارزش های شغلی و حرفه ای بويژه نگرش دانشجويان در زمينه حقوق زنان از نگرش سنتی نابرابرخواهانه به نگرش مساوات جويانه مدرن تحول عميق تری پيدا کرده است. ارزش های شغلی سنتی مانند امينت، و پرستيژ و اعتبار شغلی به ميزان اندکی بسوی ارزش های کارکردی تغيير يافته بودند. اما اين تغييرات ناچيز و کمتر از ديگر زمينه ها بوده است ( ( Al-Banyan 1980. بررسی های مختلف نشان می دهد که ميزان تاثير پذيری دانشجويان در زمینه های مختلف تا حدود زيادی تابع زمينه اجتماعی و شرايط فرهنگی کشور بومی دانشجو است. دانشجويان با ذهنی و ضميری خالی از هرگونه تجربه به کشور خارجی وارد نمی شوند. افراد معمولآ اطلاعات و مشاهدات خود را با دانسته ها و تجارب پيشين خود مقايسه و ادغام می کنند و آن دسته اطلاعات را بهتر و سريع تر جذب می کنند که تنقض و تعارض کمتری با تجارب و بينش ها و دانسته های پيشين آنها داشته باشد. به اعتقاد جرويس اين امری کاملآ طبيعی است زيرا افراد تلاش می کنند تا جهان بينی و طرز تلقی يکپارچه و هماهنگی داشته باشند (Jervis 1975). در نتيجه همواره بايد اين ملاحظه را داشته باشيم که مواجه فرد مهاجر – اعم دانشجو يا غير آن- با فرهنگ و جامعه ميزبان تابع عوامل گوناگون است و در مرحله های مختلف دوره مهاجرت، واکنش ها و مواجه های متفاوت دارد. در نتيجه بسته به نوع مشکلات و مسائلی که مهاجر با آن مواجه می شود، تجربه و نگرش و فهم متفاوتی از فرهنگ ميزبان در او شکل می گيرد. بررسی های مختلف نشان می دهد که دانشجويان خارجی بيش از دانشجويان ديگر احتمال و امکان مواجه با مشکلات برايشان وجود دارد و در عين حال کمتر از دانشجويان بومی به منابع و امکانات دسترسی دارند. در نتيجه دانشجويان خارجی از نظر روان شناختی آسيب پذيرتر از ديگر دانشجويان هستند.» (Pedersen 1994; Klineberg and Hart 1979 (. از جمله اين مشکلات در مرحله اول اضطراب و وحشت از برخورد تبيعيض آميز و همراه پيشداوری های نادرست منفی بومی های کشور ميزبان با آنها به منزله افراد خارجی و بيگانه است. در مرحله دوم احساس غربت و دوری از خانه و وطن است. البته ميزان و شدت و سطح مشکلات تا حدودی به سوابق آشنايي دانشجو از محيط و آمادگی های آموزشی و دانشگاهی که قبل از سفر در کشور خود بدست آورده است بستگی دارد (Furnham and Trezise 1983). بر اساس يک بررسی تجربی، مشکلاتی که عمومآ دانشجويان خارجی در غرب با آن مواجه می شوند سه دسته اند: 1. مشکلات ناشی از تفاوت فرهنگی و زندگی در جامعه ای خارجی. عمده اين مشکلات عبارتند از: • تبيعيض نژادی و نگرش های منفی کشور ميزبان به آنها • مشکلات زبان و ناتوانی در ايجاد ارتباط کلامی مناسب • مشکلات مسکن و داشتن محل زندگی مناسب • مشکلات غذا و محدوديت های مذهبی، فرهنگی، و زيستی آن • محدويت ها و فشارهای مالی • مشکلات روان شناختی، غربت و تنهايي 2. مشکلات ناشی از تاخر در بلوغ فکری و نداشتن حس استقلال . 3. مشکلات ناشی از تفاوت نظام آموزشی و فرهنگ يادگيری و آموزش ((Furnham & Tresize1983. دانشجويان ايرانی- همانند ديگر دانشجويان خارجی- کم و بيش تمام اين مشکلات را تجربه می کنند. اين تفاوت ها باعث می شود که دانشجوی ايرانی در بدو ورود به دانشگاه، و حتی گاهی تا مدت های طولانی، دچار نوعی «احساس سردرگمی» در زمينه وظايف يا نقش های مورد انتظار از او در فرايند ارتباطی اش با دانشگاه و استاد راهنمايش شود. انسان شناسان اين وضعيت فرد تازه وارد در محيط فرهنگی کاملآ متفاوت را «شوک فرهنگی» می نامند (1960Oberg ). در واقع «شوک فرهنگی» در ميان دانشجويان نوعی واکنش طبيعی به وضعيتی است که فشار روحی و ناگوار ناشی از عدم آگاهی از انتظارات استاد، عدم وقوف به هنجارها و استاندارهای دانشگاه، و ناتوانی در پيش بينی اطمينان بخش درباره آينده و انجام موفقيت آميز دوره تحصيلی است. تاکنون دو بررسی تجربی درباره مشکلات دانشجويان ايرانی در خارج انجام گرفته و منتشر شده است. بررسی اول، تحقيقی است که توسط روان شناس بزرگ و صاحب نام اتو کلاينبرگ و همکارانش در 1979 انجام شد. اين بررسی که به روش پيمايشی و با استفاده از پرسشنامه و مصاحبه در ميان دانشجويان يازده کشور جهان انجام شد، اولين بررسی جامع و شناخته شده در اين زمينه است. اتوکلاينبرگ و همکارانش ضمن تاکيد بر مشکلات مختلف مسکن، زبان، و....تاکيد می کنند که تفاوت های فرهنگی و تفاوت های «سبک يادگيری» و آموزش و پژوهش در ايران و کشورهای غربی يکی از مهمترين مشکلات در راه پيشرفت تحصيلی دانشجويان بوده است Klineberg et al.1980)). اين موضوع در بررسی که در سال 1995 در زمينه «گفتمان دانشگاهی، سبک های يادگيری و بسترهای فرهنگی دانشجويان ايرانی» دکتری در دانشگاه ولانگانگ استراليا انجام گرفت، به نحو دقيق تری بررسی شد. اين تحقيق به روش «اتنوگرافيک» يا «مردمنگاری» انجام شد و نتايج آن در 1999 انتشار يافت. خانم دکتر سندمن-گی، مدرس و متخصص آموزش در دانشگاه ولانگانگ، در نتيجه گيری نهايي تحقيق خود علاوه بر اشاره به «مشکل زبان»، و «محدوديت زمانی»- اينکه دانشجويان ايرانی بايد در مدت سه سال رساله خود را بپايان برسانند- به «مسائل فرهنگی» اشاره می کند و آنها را مشکلات اصلی دانشجويان دانسته و اين مشکلات را به صورت زير خلاصه و فهرست می کند: • شيوه ها و اسلوب فکری : دانشجويان ايرانی در پرسش کردن و طرح سئوال، کٌند و آهسته عمل می کنند، اما در زمينه پذيرفتن ايده هايي که می آموزند و بخاطر سپردن و حفظ کردن آنها-بخصوص جزييات پر آب و تاب-سريع هستند. • استرس های فرهنگی: نگرانی ها و محدوديت های مذهبی، اجتماعی، و سياسی در کنار استرس های خانوادگی و مشکلات زبانی، اضطراب و تشويش های دانشجويان را تشديد می کند. • انزوا و محروميت اجتماعی: به دليل تفاوت های فرهنگی، مذهبی، و اجتماعی، ارتباطات دانشجويان با مردم محلی استراليا محدود و در نتيجه از کمک ها و حمايت های اندکی از طرف جامعه بهره مند می شوند. • سوء فهم ها فرهنگی: به دليل مشکلات زبان و ارتباط اجتماعی و وجود تفاوت های فرهنگی، اشکال گوناگونی از بدفهمی ها و سوء فهم های فرهنگی بين دانشجويان، استادان و کارکنان دانشگاه بوجود می آيد که اين سوء فهم ها به کمک ها و حمايت های استادان از دانشجويان ايرانی لطمه می زند. خانم سندمن-گی در نتيجه گيری نهايي تحقيق خود می نويسد: «اين بررسی نشان می دهد که هم استادان راهنما و هم دانشجويان ايرانی در زمينه شناخت و درک وظايف، ماهيت گفتمان های رشته و زمينه مطالعاتی، و روشی که اينها بايد تعليم داده، آموخته و بکار گرفته شوند، با مشکلات ناشی از اختلاف فرهنگی مواجه اند» (Sandeman-Gay 1999: 47). علی رغم مشکلات مذکور، مرحله نخست ورود به جامعه و فرهنگ ديگر با لذت و نشاط خاصی همراه است. آشنايي با پديده های تازه، متفاوت، و گاهی شگفت و اعجاب انگيز برای همه لذت بخش است. علاوه بر اين جدا شدن از وطن به معنای برداشته شدن چتر سنگين «کنترل و نظارت اجتماعی» نيز هست. فرد در محيط زادگاه خود فردی «آشنا» و «شناخته شده» است. در نتيجه جامعه رفتار و منش او را نظارت و کنترل می کند. اما با ورود به محيط خارجی فرد به يک «غريبه» تبديل می شود که بسياری از حساسيت ها و کنترل های اجتماعی نسبت به او وجود ندارد، اگرچه با محدوديت های خاص «غريبه بودن» مواجه است. در نتيجه فرد مهاجر در محيط جديد احساس استقلال بيشتری نسبت به سرزمين مادری خود می کند. بخصوص برای مهاجرانی که از جوامع و محيط های سنتی تر و بسته تر به جوامع بازتر اروپايي مهاجرت می کنند، اين احساس آزادی و استقلال اهميت زيادی در ايجاد شور و نشاط اوليه در مهاجر ايفا می کند. اما اين شور و نشاط با احساس نوستالژی يا دلتنگی و حس غربت و دوری از وطن در می آميزد و عيش مهاجر منقص می شود. از اينرو مجموعه تحولاتی که در نگرش، احساس و بينشن مهاجر بوجود می آيد را نمی توان بصورت مجزا در يک مرحله خاص سنجيد بلکه بايد ديد در انتهای راه که بعد از اقامت چند ساله بوجود می آيد مطالعه کرد. دانشجويان با توجه به اقامت طولانی مدتی شان تمام مراحل زندگی در يک محيط خارجی را تجربه می کنند. بررسی های تجربی نشان می دهد که دانشجويان خارجی در ابتدا با يک شادی و سرور بزرگی ناشی از آزادی و استقلالی که در محيط جديدی بدست می آورند مواجه می شوند. در همين مرحله دانشجويان تمام مهارت های اجتماعی خود را برای سازگار کردن خود با محيط بکار می بندند. اما مدتی بعد مرحله آگاهی از خود و وطن فرا می رسد. در اين مرحله مهاجر احساس می کند که بيش از حد از فرهنگ و سرزمين مادری اش فاصله گرفته است و اين فاصله ممکن است به قيمت از دست رفتن هويت او تمام شود. از اينرو تقلا برای حفظ هويت آغاز می شود. در اين مرحله دانشجو در صدد يافتن و توسل جستن به ارتباطات، امور و مردمی که او را به کشورش متصل کنند بر می آيد. اهی اين مرحله با نوعی پرخاشگری نسبت به محيط خارجی و احساس بيگانگی شديد با آن است (Hoffman 1989). در نهايت، به تعبير ميرسکی و کوشينسکی «مرحله طبيعی سازی» فرا می رسد. در اين مرحله اغلب دانشجويان به نوعی سازگاری بين هويت تاريخی و بومی خود با محيط جديد می رسند و نوعی «سبک زندگی فردی» خاص خود را خلق می کنندMirsky and Kaushinsky 1989: 738)). اما در پايان راه، به هنگام فارغ التحصيلی، دانشجويان چه در کشور ميزبان و خارجی بمانند و چه به کشور خود بازگردند، در هر حال ديگر همان فرد اوليه نخواهند بود. آنها هويتی جديد و تجربه ای عميق از مواجه ی با چند فرهنگ را دارند. چگونگی خلق اين «سبک زندگی فردی» يا هويت تازه که از تعامل «خود» و «ديگری» حاصل شده است، تمام آن «تجربه بين فرهنگی» است که تحصيل در خارج را به منزله «آموزش بين فرهنگی» از تحصيل در کشور خود متمايز می کند. اگرچه دانشجويان، توريست ها و پناهندگان و مهاجران از حيث زيستن و اقامت در يک کشور خارجی وجه مشترک دارند، اما تفاوت های آشکاری ميان دانشجو، توريست و مهاجر وجود دارد. اول اينکه دانشجو برای تحصيل به خارج می آمده است، نه شغل يا اهداف ديگر. ثانيآ بر خلاف توريست ها، دانشجويان ناگزيرند برای تکميل تحصيلات خود مدت طولانی در کشور خارجی اقامت کنند. ثالثآ ، بر خلاف «مهاجران» و «پناهندگان» دانشجويان ناگزيرند علاوه بر اقامت طولانی به بازگشت خود به کشورشان بی انديشند و برای آينده زندگی خود در وطن برنامه و هدف داشته باشند.
Tuesday, January 20, 2004
من و موسیقی یادداشتی در باره یک کنسرت زيبايي، صفت ذاتي اشيا نيست، بلكه در نفس بيننده است. زيرا كه نتيجه فعاليت روحي كسي است كه زيبايي را به اشيا نسبت مي دهد يا در اشيا كشف مي كند. براي كسي كه قادر به اين كشف باشد، زيبايي همه جا يافت مي شود و پيدا كردن آن عبارت از«هنر» است. كروچه بمنظور کمک به زلزله زدگان بم گروه «ارکستر مجلسی تهران» به رهبری لوریس چکناوریان، و همچنین شهرام ناظری در سالن «رویال فستیوال هال» در هیجدهم ژانویه (2004) برنامه موسیقی اجرا کردند. یکی از سه هزار شنونده این برنامه مردمنگاری بود که در ردیف G در صندلی در نزدیک ترین نقطه سن به گروه ارکستر نشسته بود و با دستان و قلمش به برنامه ی موسیقی گوش می سپرد. در زیر حاصل شنیده های او را بخوانیم. برنامه از سه قسمت تشکیل شده بود. ابتدا گروه اکستر و ناظری برنامه اجرا کردند، بعد پانزده دقیقه استراحت دادند و در عین ویدئو کلیپی از آوازهای ایرج بسطامی پخش کردند. در پایان شهرام ناظری و گروه ارکستر مجددآ برنامه اجرا کردند. نمی خواهم گزارش دقیقی از برنامه داشته باشم، بلکه هدف بیان برداشت و احساس خودم از برنامه ها و به بیانی دقیق تر از موسیقی است. ساعت هفت تا ده شب یکشنبه هیجدهم ژانویه (2004) برایم لحظه باشکوهی بود، زیرا به تجربه تازه ای دست یافتم و «زیباشناسی شنیداری ام» را آزمودم. نخستین بار بود که در لندن به سالن موسیقی می رفتم. از این نظر مشتاق بودم تا با فضا و کیفیت این سالن ها آشنا شوم. رویال فستیوال هال در کنار ایستگاه مترو بین المللی«واترلو ایست» دقیقآ جنب پل بزرگ و دیدنی«لندن بریج» قرار دارد. این سالن موسیقی در آخرین روزهای سلطنت «جورج هفتم» در 1951 ساخته شد. رویال فستیوال هال یکی از چند مجموعه بزرگ سالن های تئاتر و موسیقی متمرکز در «ساحل جنوبی رودخانه تیمز» است. سالن های «کویین الیزابت هال» ، «پارسل روم» ، «هیوارد گالری» ، «نشنال تیاتر» ، «نشنال فیلم تیاتر» و «موزه تصاویر متحرک» جز «مجموعه ساحل جنوبی» هستند. این مجموعه در ابتدا به منظور اجرای «فستیوال بریتانیا» توسط شهرداری لندن احداث شد. رویال فستیوال با ظرفیت 3000 صندلی، بزرگترین آنها بشمار می رود. از آن زمان تاکنون چندین مرتبه نوسازی و تجهیز شده است. از جمله اینکه در سال 1988 کتابخانه بزرگ تخصصی شعر در آن ایجاد شد. در 1995 «کاخ مردم» و رستوران 200 نفره در آن ساخته شد. در سال 1997 سیستم آن لاین سالن راه اندازی شد که از جامع ترین وب سایت های اطلاعاتی در زمینه موسیقی است. سال 1999 با بودجه 12.5 میلیون پوندی بازسازی مجدد شد. در حال حاضر چندین گروه ارکستر دائم در آن استقرار دارند. وارد سالن که شدم انبوه جمعیت همهمه افکنده بود و خبر از شور و نشاط موسیقی ایرانی می داد. انبوه جمعیتی که می رفت به کمک موسیقی غبار تکرار و یکنواختی و بی معنایی از چهره زندگی روزمره برگیرد. چهره ها و لهجه ها بوی ایران می داد، اگرچه لباس ها هر کدام نشان دیاری داشت. آشنایان نزدیک چندانی نیافتم جز سه چهار نفری که آنها نیز مثل من به تماشای نخستین تجربه شان از سالن موسیقی می رفتند! با وجود این، حسی پنهان همه را بهم آشنایی می داد. همه برای ابراز همدردی با هموطنان و شنیدن موسیقی ایرانی آمده بودیم. شعر مولانا، سه تار، دف، ویلون و شهرام ناظری و چکناوریان رشته های پیوند همه کسانی هستند که به زبان فارسی واژه هویت شان را تعریف می کنند. و وقتی در رویال فستیول هال لندن باشی این کارکرد موسیقی بیش از تالار وحدت تهران تبلور و روشنی می یابد. در اینجا بهتر می توان این واقعیت را که تاریخ یک قوم را در موسیقی آن باید یافت، می توان دید. ایرانیان مقیم بریتانیا بر خلاف ایرانیان مقیم آمریکا اجتماع انسجام یافته و فعالی در حوزه فرهنگ نیستند از اینرو برگزاری اینگونه برنامه ها فرصت های استثنایی و نادری برای آنها برای تمرین مشق هویت ایرانی شان است. شور اشتیاق در چهره ها و چشم های مردم مشتاق موسیقی ایرانی در هر گوشه سالن موج می زد. مطابق برنامه اعلام شده راس ساعت هفت در اصلی سالن باز شد. استقرار مردم نیم ساعتی بطول انجامید. وقتی بر روی صندلی استقرا یافتم مردی کنارم پرسید «چکناوریان باید ارمنی باشد؟» گفتم بله. چون مسلمانان اسامی فارسی و عربی دارند! نام او مسلمانی نیست! پرسیدم فارسی می دانید؟ گفت نه. گفتم چگونه می خواهید از موسیقی ایرانی لذت ببرید؟ گفت «من و همسرم به مینیاتور ایرانی علاقه مندیم. منزلمان مان هم همین نزدیکی هاست. راستش بیشتر برای کمک به زلزله گان آمده ایم تا موسیقی.» عمیقآ نگران بازماندگان زلزله بم بود. گفت: «بیست و پنج سال پیش زلزله شهر ناپل ایتالیا را خراب کرد. مردم اروپا در آن روز برای کمک به بازماندگان و بازسازی شهر کمک های زیادی کردند. اما دولت ایتالیا به بهانه جلو گیری از رشد مافیا کمک ها را صرف کمک به مردم نکرد. هنوز هم کسانی از بازماندگان آن زلزله می شناسم که در اروپا سرگردانند.» گفتم: «انشاء الله دولت ایران کمک ها را صرف مردم خواهد کرد چون بم مافیا نداشت!» در تمام لحظات ارکستر، زیر چشم نگاهم متوجه دوستان انگلیسی بود. آیا می توان بدون دانستن زبان فارسی با موسیقی آن ارتباط برقرار کرد؟ به نظر می رسید متاثر شده اند. در پایان کنجکاویم را با آنها در میان گذاشتم. که خواهم گفت. ساعت هفت و سی دقیقه، لوریس چکناوریان با هیآت مخصوص رهبران ارکستر، پله های ورود به سن را طی کرد و جمعیت با کف های ممتد به استقبال او رفت. بر روی سکوی کوچک مخصوص رهبر ارکستر قرار گرفت. پیش از آنکه بنوازد، با لباس هایش ما را از فضای معمول زندگی و از آنچه بدان خو کرده ایم، دور می کرد. به همین دلیل تماشایی و جذاب بود. موهای سفید و فرفری، پالتو پشت گرد مشگی، پیراهن و جلیقه سفید فرم مخصوص، به او تشخص حرفه ای و هنری خاص بخشیده بود. گویی برای اجرای نمایش و بازیگری روی سن آمده بود. پیدا بود انسانی متمایز از دیگران است. او یک موسیقیدان و رهبر بود، و باید متمایز می نمود. باید با تمام قابلیت ها و به کمک آنچه دارد توجه همه را بخود معطوف می ساخت تا آهنگ سکوت سالن را پر کند و فضا برای نواختن آماده شود. بعد از او به ترتیب خاص بیست و پنج عضو ارمنی ارکستر او در جایگاه شان قرار گرفتند. خانمی بلند قامت با ویلونی بدست و موهایی به رنگ قهوه ای روشن جلو آمد و بعد دیگران بر روی صندلی های مخصوص که صفحات نت جلو آنها نصب شده بود نشستند. همه لباس مشگی نمادی از همدردی با مصیبت زدگان زلزله بتن داشتند. موهای افشان و باز آنها حکایت از این می کرد که اگرچه برنامه توسط مرکز موسيقی ايران و کميته گردآوری کمک به زلزله زدگان بم و به همت بنياد ميراث ايران و مرکز رواج زبان و فرهنگ فارسی» برگزار شده است، اما گروه ارکستر مستقل اند. سن گنجایش گروه ارکستر صد نفره و گروه کُر 250 نفره را دارد. به همین دلیل گروه بیست و پنج نفره ارکستر، کوچک بچشم می آمد. چوبک مخصوص اشاره و رهبری در دستش، مانند فرمان اتومبیل بود. هر حرکتش تغییری در همه سرنشینان صحنه ایجاد می کرد. چکناوریان را می گویم. ارکستر بیش از آنکه آهنگ باشد هماهنگی است، نمایشی باشکوه و نمادین از انظباط پذیری و روح همکاری و همفکری جمعی بشر. هیچ حرکتی بی اشارت رهبر انجام نمی گرفت، حتی آنجا که به احساسات مردم پاسخ می دادند، اشارت چکناوریان مشخص می کرد کدامیک اول برخیزد یا کی بنشینند؛ و چگونه و کی سن را ترک کنند یا وارد سن شوند. بدون هیچ مقدمه و کلامی با فرمان رهبر ارکستر، برنامه آغاز شد. ابتدا مردم آهنگ سکوت را نواختند. در بستر سکوت، مارش تشییع جنازه از «اپرای رستم و سهراب» نواخته شد. آهنگی غمناک و پر سوز و گداز که تنهایی انسان را می رساند. موسیقی به تعبیر لورنس دورل «برای آن ابداع شد که تنهایی بشر را تصدیق کند.» و این تنهایی در هنگامی که انسان اسکندروار دست های خالی اش را از تابوت بیرون می گذارد تا نشان دهد که هر چه اندوخته است می نهد و می رود، عمیق تر حس می شود. بعد از آن ملودی «سه مینیاتور ارمنی» و بعد ملودی «افق عمیق و رقص دایره» و عشق از باله اتللو که تمامآ آهنگ ها غمناک ساخته چکناوریان بودند نواخته شد. شیرین ترین موزیک های ماندگار اغلب آنهایی هستند که اندوهناک ترین اندیشه های انسان را با خود دارند. برای همین موسیقیدانان بزرگ هیچگاه در صف گروه های پاپ و نوازندگان غنا نایستاده اند. قطعات ارمنی و افق عمیق از اینگونه بودند. و بعد ملودی های محلی ايران را نواختند و اجرای مدرنی از آهنگ های قديمی ايرانی همچون مستم مستم و دختر بويراحمدی را ارائه کردند. حرکات چکناوریان شرحی تئاتری بر معانی پنهان قطعاتش بود. حالات چهره و حرکات دست و پای چکناوریان پانتومیمی می مانست که نوازندگان آنها را بگونه ای و ما شنواندگان و تماشاچیان بگونه ای دیگر فهم می کردیم. برای نوازندگان هر حرکت یک نشانه بود مانند کلمه ای در متن، اما برای ما رقصی بود گاه تماشایی و لذت بخش و گاه فاقد معنا. گاهی حرکاتش تآلم و درد و گاهی شور و شعف را می رساند. لرزه های ممتد و شدید صورتش نمادی از دشواری کار رهبری و استرس ها و مقاومت های آن بود. گاه می اندیشید و گاه عمل می کرد. گویی. تا اینجا سرا پا گوش بودم و مانند لرزه نگار، ارتعاشات احساسم را بر روی کاغذ می نوشتم. گاه چیزی از احساس در درونم نقش می بست اما گمانم بود آن همه تلاش برای جاری کردن سیلی از احساس و انتقال عمیق ترین معانی ذهن انسان بود، که تنها اندک قطرات آن را در وجودم می یافتم. رنجی که تا پایان برنامه بردم احساس ناتوانی ام در ایجاد ارتباط و گفتگویی عمیق با ارکستر بود. فقط می دانستم تنها قطره ای از دریا احساس و معنای آنچه در فضا پراکنده بود نصیبم می شد. خودم را سرزنش نمی کنم. موسیقی زبان ساده ای است مانند دیگر زبان ها. حتی ساده تر از آنها، زیرا زبان روح ماست. اما برای فهم آن باید در خانه و مدرسه و محیط با ما به زبان موسیقی سخن بگویند. من در محیطی بزرگ شدم که بی آنکه موسیقی به من بیاموزند آن را شیطانی می نامیدند. امروز پسرکم در مدرسه می آموزد چگونه موسیقی بنوازد. او با نت ها و دستگاه ها و آلات موسیقی آشنا می شود. برای او امکان فهم و همزبانی با موسیقی هست اما من باید به سطحی ترین لایه های آن کفایت کنم. نه تنها در مدرسه و کودکی مجالی برای آشنایی با موسیقی نداشتم، بلکه بزرگتر که شدم نیز بوق ها و صدا های لخراش که زندگی شهری تهران را آغشته کرده اند، «حساسیت» شنیداریم را چنان کاست، که دیگر توان تمرکز بر موسیقی بدون کلام کلاسیک را از من گرفت. ارکستر لحظه ای مکث کرد و «اندک اندک» نوبت به «جمع مستان» رسید. چکناوریان به پایین سن رفت و شهرام ناظری را به سن آورد. مردی لاغر اندام با لباس مشگی و سبیل هایی که معرف تعلقات درویشی و مکتب موسیقیایی صوفیانه و پیوندهای قومی کردی اش بود. صدای کف و سوت شور و شوق و گرمی فضا را بیشتر می کرد. ناظری با صدایی صوفیانه با کلام سعدی آغاز کرد: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی بدر آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار و بعد صدای درویش با شعر مولانا به بام رسید: آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن روانه کن آیینه صبوح را ترجمه شبانه کن شبانه کن با صدایی رسا می خواند: عشق داغی است، داغی است که تا مرگ نيايد نرود . و موسیقی روح عشق است. و بعد سیاوش ناظری در کنار پدرش صدای بلند دف را در سالن پیچاند. گویی به تنهایی ارکستری است مرکب از دهها نوازند. چه حیرت انگیز است این دف. ناظری با صدایی زیبا می خواند: ای يار زندگی زيباست، زيباست ای زيبا پسند. آنقدر زيباست اين بی بازگشت که از برايش می توان از جان گذشت مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گيراندش و موسیقی صدای زیبایی است همان طور که نقاشی صورت آن است. وقتی صدای سه تار و دف او با کلام در می آمیحت، بگمانم رسید که موسیقی بیش از من بدنبال واژه ها می دود. رازی در کلام مولانا بود که موسیقی را برایم معناپذیر و قابل فهم می کرد، چنانکه گویی بی شعر چیزی از آهنگ در درونم مترنم نبود. زبان موسیقی را نمی دانستم، از اینرو از زبان شعر برای فهم آن مدد می گرفتم. اما شعر مولانا بیش از کلمه معنا می داد. سرود و صدای صوفیانه ناظری، سحر ستایش خداوند بود که با زبانی مهیج و شور انگیز در دلم می نشست و کلام فیلسوف و عارف بزرگ اسکاتلند توماس کارلایل بخاطرم می آورد که «موسیقی بدرستی گفته شده است که کلام فرشتگان است. در واقع، هیچ کلامی در میان کلمات به اندازه موسیقی ملکوتی نیست. موسیقی ما را نزدیکی بی نهایت می برد.» نه تنها موسیقی صوفیانه، که هر موسیقی که بتواند با لایه های عمیق ذهن و ضمیر ما پیوند بزند و ناخودآگاه ما را هوشیار کند، و ذهن ما را تحریک و خلاقیت در ما برانگیزد، کلامی ملکوتی است چرا که راه آفرینش و پویایی را در درون ما می گشاید. به همین دلیل است که همواره خلاق ترین انسان ها علاقمه مند ترین افراد به موسیقی بوده اند. انیشتین می گوید: «اگر فیزیکدان نبودم، احتمالآ یک موسیقیدان بودم. من اغلب به موسیقی می اندیشم.در رویاها و خیالاتم با موسیقی زندگی می کنم. من زندگیم با موسیقی می بینم.» اما می دانم که تنها نیستم. اندک اند آنانکه به اندک بهره ای از موسیقی قناعت نروزیده باشند. روزگار ما روزگار غریبی است. اغلب گوش های مان انباشته از صداهای دلخراشی است که خود به استقبال آنها رفته ایم و با نام موسیقی، شنیدن آنها را تحمل پذیر ساخته ایم. دیگر جا برای موسیقی تنگ شده است، و هر روز تنگ تر می شود. چنانکه موسیقی که بتواند روح خلاقیت و شور زندگی و پویایی را در ما بدمد با مشکل دروازهای آهنین در گوش ها ما روبرو می شود. اسکاروایلد می گفت: «البته موسیقی امر دشواری است. می بینید، اگر کسی موسیقی خوب بنوازد، مردم گوش نمی دهند؛ و اگر موسیقی بد بنوازد، مردم حرف نمی زنند!» و درست می گفت. متاسفانه. ناظری در دو نوبت خواند. نوبت اول در نیمه نخست بود. نوبت دوم در نیمه دوم برنامه. در میان برنامه نیم ساعتی استراحت دادند. در این فاصله نوای ایرج بسطامی در سالن طنین افکند. آوازی در باره وطن. چه دلنشین بود. اما غمین. او دیگر رفته است. نمی دانم درد فراغ دوری از وطن بود یا درد فقدان آن هنرمند بزرگ که صدای وطن بود. یا هر دو. هر چه بود قطرات اشک را در چشم بسیاری از مردم می دیدم که پنهانی می گریستند. نمی دانم انسان چرا وقتی می خندد قهقهه می زند اما به هنگام غم اشک هایش را پنهان می کند. مجلس با اجرای قطعات شاد ارکستر و همراهی و کف زدن حضار به پایان رسید. مطابق معمول دو کودک شاخه های گلی را تقدیم نوازنگان کردند. همان طور که گفتم هنگام بیرون رفتن با زن و شوهر بریتانیایی در باره برنامه صحبت کردم. پرسیدم از برنامه لذت بردید؟ همسرش گفت: «ارکستر برای ما کاملآ آشنا بود. پیانو ویلون و سازهای دیگر آن همه در اروپا رایج اند. من زبان آنها را می فهمم. فهم آنها چندان به زبان فارسی اتکا ندارد.» یاد سخن بیلی جوئل افتادم که «من فکر می کنم موسیقی خودش شفابخش است. موسیقی انفجار تبلور انسانیت است. چیزی است که همه از آن متاثر می شویم. هیچ تفاوتی نمی کند از چه فرهنگی هستیم، ما همه موسیقی را دوست داریم و می فهمیم.» و دیگری اشاره ای به دف و سه تار کرد و گفت: «البته صدای دف و سه تار را برای اولین بار می شنیدم. این صداها در موسیقی اروپایی وجود ندارد. گمانم آلات سنتی ایرانی هستند. واقعآ شنیدنی بودند. گفتید اسم شان چیست؟» و بعد روی کاغذی یادداشت کرد. و خانمش اشاره کرد که «من هم از موسیقی و آواز شهرام ناظری بیشتر لذت بردم. برایم تازگی داشت. موسیقی ایرانی چقدر آرام و ماندگار است. من وقتی صدای موزیک های خودمان را می بندم، همه چیز ناگهان از ذهنم ناپدید می شود. انگار اصلآ نشنیده ام. اما حالا صدای موسیقی ایرانی در گوشم است. برایم جالب است.» گفتم برای من هم موسیقی دف و سه تار قابل فهم تر و لذ بخش تر از ارکستر بود. اما نه به دلیل نو وتازه بودن آنها. اتفاقآ شاید به این دلیل که با دورترین نقطه هویت و زندگی من ارتباط داشت و من با آن آشناتر بودم. به تعبیر زیبای گوته: «تاثیر موسیقی خوب بخاطر این نیست که نو است، بالعکس. موسیقی هر چه با ما آشناتر باشد بیشتر و عمیق تر تاثیر می گذارد.»
Monday, January 19, 2004
دفاعیات من در دادگاه علم! سه شنبه ششم ژانویه با استاد راهنمایم قرار ملاقات داشتم. ساعت یازده و پنج دقیقه اتاقش بودم. اتاقش وسط کریدور دپارتمان انسان شناسی، طبقه پنجم ساختمان اصلی سواس در«میدان راسل» است. پروفسور ریچارد تاپر متخصص مردم شناسی ایران است. قد بلند، موهای بور، چهره آرام و خندان و سبیل های قابل توجهی دارد! پنجاه و چند ساله است اما هنوز پر انرژی و فعال است. امسال بازنشسته می شود. سی و هفت سال است تدریس می کند. رساله دکتری و اغلب کارهایش را در باره عشایر شاهسون دشت مغان انجام داده است. سال های اخیر در زمینه سینمای ایران کار می کند. یک کتاب در این زمینه منتشر کرده و یک دوره تدریس مردم شناسی رسانه ها در خاورمیانه در سوآس تاسیس کرده است که عمدتآ به سینمای ایران اختصاص دارد. آخر خاورمیانه جز سینمای ایران سینمای دیگر هم مگر دارد؟! مثلآ سینمای افغانستان یا عراق یا عربستان (که اصلآ ساختمان سینما هم در آن وجود ندارد چه رسد به صنعت فیلم و از این حرف ها) یا سینمای شیخ نشین ها! علاوه بر ایران در میان عشایر افعانستان و ترکیه هم کار میدانی کرده و به زبان های فارسی و ترکی و اردو هم تسلط دارد. زبان دانشگاهی دومش هم فرانسه است. علاوه بر سینما، در زمینه «اتنوگرافی خاورمیانه» و «فیلم اتنوگرافی» هم تدریس می کند. خانم دکتر زیبا میر حسینی هم همسرش است. دکتر میر حسینی انسان شناس توانا و در زمینه مطالعات انسان شناسی حقوقی زنان در اسلام و ایران صاحبنظر برجسته ای است. فیلم های «طلاق به سبک ایرانی» و «دختران فراری» او جوایز بین المللی زیاد برده اند. لابد فیلم هایش را دیده اید؟ اگر ندیده اید، نقد من بر فیلم «دختران فراری» در شماره سوم مجله انسان شناسی ایران را بخوانید. بگذریم. تق تق در را زدم. صدایی بلند گفت: «کام این!» در را باز کردم و داخل شدم. کت و شلوار بعلاوه پالتو مشگی داشتم. مثل همیشه! اگر عصایی داشتم لابد می شدم آدم حسابی! پشت مونیتور نشسته بود. سلام و احوالپرسی کردیم. مثل همیشه. از چند دقیقه تاخیر عذر خواهی کردم. باز هم مثل همیشه! قرار مان یازده بود. خندید. یعنی به تاخیرهای من عادت کرده است! یک جلد صحافی شده رساله ام را روی میزش گذاشتم. تا بحال رساله ام را ندیده بود! منظورم چاپ و جلد شده اش است. تعجب نکنید. دنیای اینترنت روش ارتباط استاد و دانشجو را عوض کرده است. همیشه نوشته هایم را ایمیل می کردم. او هم نظراتش را با ایمیل برایم می فرستاد. خوب یادم هست. فقط چند ماه اول نوشته هایم روی کاغذ پرینت می کردم. بعد همه ارتباطات ما مجازی شد! این اواخر روش ویرایش و نقد و نظر روی متن «وُرد» را هم آموخت و به من هم یاد داد. بعد از آن نظراتش را داخل متن می نوشت. با این که در بریتانیا رسم نیست استادان نوشته های دانشجویان را ویرایش کنند، (بگو کجای عالم رسم است!) زحمت ویرایش و غلط گیری رساله ام را با دقت و وسواس انجام داد. واقعآ کاری کرد کارستان. اگر دانشجوی دانشگاه های بریتانیا باشید منظورم را متوجه می شوید. برخی از استادان گاهی دو سه ماه سر می دوانند تا گزارش دانشجوی بیچاره را بخوانند چه رسد به اینکه مسئولیت ویرایش آن را هم بپذیرند. می دانم در این زمینه درد کشیده اید! در مملکت خودمان برخی استادان معظم اصلآ گزارش دانشجویان را نگاه نمی کنند چه رسد بخوانند. ویرایش پیشکش! دوره فوق لیسانس در یکی از تحقیقاتم در باره «زندگی و فعالیت های اقتصادی سیک های هندی مقیم تهران» (آنها که معبدی در خیابان صفی علیشاه دارند) در گزارش نوشتم سیک ها از ایران ادویه به هند صادر و از هند فرش دستباف به ایران وارد می کنند! و دو صفحه آن را شرح و بسط دادم! منتظر بودم استادم با خواندن این عبارات بپرسد این سیک های دیوانه چرا زیره به کرمان می برند و گیوه به سنجان! نه تنها اعتراضی نکرد، بلکه بالاترین نمره کلاس (18) را عطایم فرمود و مبلغی هم تعریف و تمجید که کارم شایسته نمره بیست است و این حرف ها! بگذریم. دستش درد نکند. هردوی آنها را می گویم! محبت ورزیدند. این را صمیمانه می گویم. دوستان دانشجوی ایرانی سوآس (که خوانندگان این وبلاگ هم هستند) می گویند اقبالم بلند بوده است که سوپروایزری صمیمی و نسبت به کارم دلسوز پیدا کرده ام. مقصود جلسه امروز بود. موضوع جلسه مان بحث در باره نحوه برگزاری جلسه دفاعیه من بود. صحبت را من آغاز کردم. مطابق معمول! گفتم «بار اول است دکتری می گیرم، از اینرو خواهش می کنم آداب و رسوم جلسه را با آب و تاب بیشتر شرح دهید!» گفت: «مگر دیگران چند بار دکتری می گیرند که بار اول تان است؟» گفتم: «خب، در مملکت ما بعضی ها شش هفت عدد دکتری دارند!» باز لبخندی زد و گفت: «خب لابد آنها بدون دفاع از چیزی دکتری می گیرند! مقصودم دکتری افتخاری است.» دیدم بحث جدی شد. گفتم: «شاید. اما می دانم دکتر یحیی آریان پور در زندگینامه اش فهرست بلندی از انواع دکتری بود.» بعد هم رفتیم سراغ اصل مطلب. یعنی او رفت، والا من هرگز از حاشیه رفتن سیر نمی شوم! گفت: «با توجه تجاربی که دارم نکات زیر را در وایوا (جلسه دفاع) در نظر داشته باش.» اجازه خواستم قلم و دوات را آماده کنم و دانه دانه آنها را بنویسم! او گفت و من اینطور نوشتم. • رسم است که «اگزمینرها» (ممتحن ها) ناهار مهمان دانشکده اند. اگر باشم خودم، اگر نه پروفسور جان پیل (مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان) از آنها پذیرایی می کند. پرسیدم پول پذیرایی را شما می دهید یا بعهده دانشکده است؟ حندید! متوجه شد می خواهم از جلسه یک سناریو اتنوگرافیک بنویسم! همین باعث شد با دقت جزییات را بیشتر شرح دهد. فکری کرد و گفت: «بودجه آن با دانشکده است. اما خب اغلب ممتحنین دوستان و همکاران ما هستند. ما هم نمی رویم از دانشکده پول پذیرایی از دوستان مان را مطالبه کنیم!» • همان طور که می دانی خانم دکتر مارتین از «رویال هاوی» Roral Hollowway ممتحن داخلی است (یعنی از دانشگاه لندن) و پروفسور جان دیویس از دانشگاه آکسفورد ممتحن خارجی (خارج از دانشگاه لندن) است. همان طور که قبلآ در باره آنها صحبت کرده ایم پروفسور جان دیویس چهره دانشگاهی مهمی در رشته انسان شناسی در دانشگاه آکسفورد و مسئولیت مرکز تحقیقات انسان شناسی آن دانشگاه را عهده دار است. در لیبی، ایتالیا و بسیاری از کشورها کار میدانی کرده است و در زمینه تاریخ و نظریه های انسان شناسی صاحبنظر مطرحی است. چون رساله شما در باره تاریخ مردم شناسی است، او از این نظر بیشتر به کار شما نگاه می کنم. خانم دکتر را مارتین را که می شناسید. خانم مارتین هم متخصص تاریخ ایران در عصر حاضر است و با توجه به اینکه شما هم مباحث تاریخی کارتان زیاد است او از این حیث کار را بررسی می کند. خانم دکتر مارتین وب سایت خواندنی دارد. اگر به Homepage دانشگاه هلوی بروید می توانید با نوشته و کلاس ها و و شخصیت علمی او آشنا شوید. شخصیت مهربان و دوست داشتنی او را در تصویری که آنجا گذاشته می توان دید. آقای دکتر سعیدی و دکتر جلایی پور هم از زمره شاگردان خانم دکتر مارتین بوده اند. به نظرم وب سایت خانم دکتر مارتین الگوی مناسبی است برای همه استادان دانشگاه. امیدوارم روزی چنین وب سایتی داشته باشم. بگذریم. مطابق مقررات، رساله های دکتری را دو نفر استاد بررسی می کنند. یکی از داخل دانشگاه و دیگر استادی از دانشگاه دیگر. • جلسه راس ساعت 2 شروع می شود و بین دو تا دو ساعت و نیم بطول می انجامد. بهتر است چند دقیقه زودتر در اتاق حاضر باشید (لابد لازم نباشد منتظر من بمانند!) این تذکر مخصوص دانشجویان ایرانی وقت شناس مثل من است! • جلسه در اتاق جان پیل یا من برگزار می شود. • حضور من در جلسه الزامی نیست. مطابق مقرارات استادان راهنما باید تمام مدت جلسه سکوت کنند. مطلقآ حق مشارکت در بحث را ندارند. از اینرو بهتر است من اصلآ داخل جلسه نیایم. این برای شما هم از نظر روان شناسی جلسه بهتر است. اما در دانشکده می آیم و منتظر نتیجه جلسه می مانم. • ممکن است ممتحنین جلسه را با تعریف و تمجید از کارت آغاز کنند و بگویند از کارت راضی اند. این به معنای آن نیست که کارت بدون اشکال و نقد است. آنها بسیار صریح و تند از شما سوال می پرسند و نقد می کنند. همچنین ممکن است هیچ تعریف و تمجیدی نکنند. این هم به معنای آن نیست که از کار شما ناخشنود هستند، بلکه صرفآ نخواسته اند در ابتدای جلسه گفتگو را با این شیوه آغاز کنند. • در ابتدای جلسه از شما می خواهند که خلاصه ای از تحقیق تان را ارائه کنید. بهتر است خلاصه ای کوتاه و دقیق ارائه کنی. لازم است از قبل برای این منظور بحثت را آماده کنی. مراقب باش بیش از حد روی نکات توقف نکنی. هر جا که لازم به بحث و شرح بیشتر باشد ممتحنین می پرسند. • هنگام معرفی کار حتمآ محدودیت ها و کاستی های تحقیقت را شرح بده. این کار نشان می دهد که از قلمرو و محدوده کارت آگاهی داری و بسیاری از نکاتی که احتمالآ آنها مورد نظر دارند شما پیشاپیش می دانی. در نتیجه آنها شما را وارد چالش در زمینه های نمی کنند. • ممتحنین قبلآ در باره رساله با هم گفتگو کرده اند و هر کدام نظرشان بصورت مکتوب نوشته و بهم داده اند. بنابر این آنها هم رساله را خوانده اند هم از نظرات یکدیگر بطور دقیق مطلع اند. • ممتحن خارجی آغاز کننده گفتگوست و معمولآ پرسش ها و نقد های تند و تیز را او بیشتر مطرح می کند. اگرچه ممتحن داخلی هم از ذکر آنچه بخواهد دریغ نمی کند. • در مقابل انتقادات ممتحنین صرفآ دلایلت را کوتاه و شمرده شرح بده و درصدد نباش حتمآ آنها با تو هم نظر شوند. ممکن است در زمینه ای شما با هم اختلاف نظر داشته باشید. جلسه جای متقاعد کردن یکدیگر نیست. • یادداشت برداری از نکاتی را که ممتحنین می گویند فراموش نکن. این امر نشان می دهد که بحث آنها را جدی گرفته ای؛ و ضمنآ برای تکمیل و ادامه تحقیقت در آینده این نکات مفید و مهم هستند. سریع و حرفه ای یادداشت برداری کن که ممتحنین ناگزیر نشوند مکث کنند. • ممتحنین ممکن است پیشنهادات کلیدی و مهمی برای ادامه تحقیقت، و انتشار آن ارائه کنند. همچنین ممکن است آنها اعلام کنند آماده اند «توصیه نامه» برای انتشاراتی ها بنویسند و هر کمکی برای نشر رساله می توانند ارائه کنند. شما هنگام انتشار رساله می توانی به ناشر بگویی که ممتحنین رساله ات چه کسانی بوده اند و آنها حاضرند کارت را تایید کنند. • ممتحنین در پایان جلسه یکی از چند نظر زیر را به کمیته دانشگاه ارائه می کنند. اول، ممکن است بدون پیشنهاد هر گونه اصلاحی کار شما را بپذیرند. این معمولآ بندرت اتفاق می افتد. دوم، ممکن است پیشنهاد بدهند که شما «اصلاحات جزئی» انجام دهید. اغلب اینگونه است. سوم، ممکن است پیشنهاد «اصلاحات کلی» بخواهند. بیست و چند درصد مواقع اینطور است. چهارم کار را «رد» کنند و «درجه ام فیل» بجای دکتری پیشنهاد کنند. همچنین احتمال بسیار نادری هم وجود دارد. اینکه کلآ رساله را رد کنند. مطمئن باش شامل حال شما نخواهد شد! • ممتحنین هرگونه اصلاحی که پیشنهاد کنند باید به نحو دقیق روشن کنند چه چیزی مورد نظرشان است. نمی توانند اظهار نظرهای کلی مثل روش شناسی را اصلاح کند یا استدلال هایش باید محکم تر شود و از این نوع چیزها بگویند. • ممتحنین پیشنهادات شان را بصورت مکتوب می نویسند و در فرم مخصوصی به کمیته ای به دفتر مرکزی دانشگاه لندن می دهند. کمیته اگر پیشنهادات و انتقادات ممتحنین را درست تشخیص داد، به شما ابلاغ می کنند که در یک فاصله زمانی معین آنها را انجام دهید. • کمیته معمولآ آنچه ممتحنین بنویسند می پذیرند مگر آنکه اختلاف نظری باشد یا دانشجو اعتراضی داشته باشد. در آن صورت به اختلافات رسیدگی می کنند. • تا دریافت مدرک سه یا چهار ماه بطول می انجامد اما در این فاصله نامه تایید جلسه دفاعیه و رساله شما را می دهند. • گواهی مدرک دکتری شما در روز «جشن فارغ التحصیلی» در 26 جولای اعطا می شود. شما را برای شرکت در جشن دعوت می کنند. اگر نخواهید در جشن شرکت کنید مدرک تان را به شما تحویل می دهند. • بعضی دانشکده ها رسم است بعد از جلسه دفاع، دانشجو استادان راهنما را برای شام مهمان می کند! ولی من شاید آن روز نباشم! • بعضی دانشجویان با ممتحنین دوست می شوند چنانکه گاهی برای همیشه با هم همکاری می کنند. حتی گاهی با هم ازدواج می کنند! مثل خودم که ممتحن زیبا در دانشگاه کمبریج بودم. اولین بار آنجا زیبا را دیدم. چند سال بعد هم با هم ازدواج کردیم. چهاردهم ژانویه پنج و سی دو دقیقه و سه ثانیه عصر دوازدهم ژانویه ایمیلم را باز کردم! مطابق معمول همه چیز در آن بود! از جمله ایمیل استادم. نوشته بود سری به وبلاگ «یادداشت های یک مردمنگار از غرب» زده و گزارشی که در باره جلسه مان داشته ایم را خوانده است! خوشحال شدم. بالاخره روزی در غرب رابطه استادان و دانشجویان باید بتدریج آنقدر صمیمانه شود که استادان یادداشت های روزانه دانشجویان را بخوانند. مثل ایران! اول نگران «سبیل های قابل توجه» اش شدم! منظورم اشاره ای بود که در پرتره ام از او آمده بود. اما بخیر گذشته بود و نوشته بود گزارش«جالب» و «amusing» است! نوشته بود «جلسه دفاعیه در اتاق من (یعنی او) برگزار می شود» و اینکه «اتاق را برای روز واقعه آماده می کند تا مناسب گزارش اتنوگرافیک من باشد!» باور کرده است که من همه چیز را می نویسم و همان لخظه در بوق وبلاگ می کنم و بگوش خلق می رسانم! حالا قدرت وبلاگ را دست کم بگیرید! البته حق دارد. خودش انسان شناس کهنه کار انگلیسی است و خوب می داند که یا باید از انسان شناس ها پرهیز کرد یا درست کرد خانه ای در خورد پیل! کلاید کلاکهن انسان شناس کلاسیک آمریکایی در کتاب «انسان شناسی: آیینه برای انسان» می نویسد: «در رستوران بودم، کسی شغلم را پرسید. گفتم انسان شناس هستم. به محض شنیدن میزش را عوض کرد. کنجکاو شدم. پرسیدم چرا میزتان را عوض می کنید. گفت: من از شما می ترسم! انسان شناس باید چیز خطرناکی باشد!» نوشته بود پروفسور جان پیل - مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان - مسئولیت سازماندهی جلسه را عهده دار است و من هم باید چند دقیقه زودتر به اتاق پیل بروم تا «حرف های حکیمانه» ( words of wisdom) – عین عبارت استادم- او را در باره دفاع بشنوم! روز واقعه رسید. صبح اکرم مثل همیشه کله سحر بلند شد! اول، صبحانه ی شاهانه ای فراهم کرد. گویی مرا به نبرد گلادیاتورها می فرستد! بعد لباس هایم را اتو کرد و روی رخت آویز انداخت؛ و بعد هم عطر و گلاب را دم دست گذاشت! و سفارش کرد یادم نروم خوشبو از خانه بروم! و یک دنیا توصیه و اندرز که مواظب موهایم باشم، مواظب دگمه هایم باشم و ..! گویی خواستگاری می روم! روی صدایم تاکید داشت. آخر ما شرقی ها «چند باند» متولد می شویم! می گویم شرقی ها چون عرب ها، هندی ها و پاکستانی ها هم مثل ما بلندگو قورت داده اند! مبلغی هم غُر و لند کرد که چرا اجازه نمی دهند لااقل همسر دانشجو در جلسه دفاعیه شرکت کند. تلاش کردیم نشد. زنگ زدم خانم دکتر میرحسینی. گفت «جلسه دفاعیه جلسه بحث فنی و ارزیابی است. در کمبریج استاد راهنما را هم اجازه نمی دهند شرکت کند.» خب، جای شکرش باقی است که دانشجو حق شرکت دارد! بعد هم اضافه کرد که :«البته برخی کشورها مثل فرانسه دفاعیه جلسه عمومی و شرکت برای عموم آزاد است.» شستم خبردار شد! زهی به سعادت خودمان که از بیخ فرانسوی هستیم! در ایران گاهی دفاعیه مثل مجلس ختم است. در و دیوار ها اطلاعیه می زنند که آهای مردم فلان کس در حال فارغ شدن است! و در فلان سالن مجلسی برگزار می شود و ....!» بامزه تر اینکه گاهی مجلس چنان گُل می کند که استاد راهنما تحت تاثیر جو جلسه خودش به نقد رساله می پردازد! اکرم سر کار رفت. فرهنگ هم به مدرسه. من ماندم و یک رساله! تا ظهر مروری به آن کردم. بخصوص فصول اول و دوم و سوم که سال ها پیش آنها را نوشته بودم! در باره تاریخ انسان شناسی در ایران است. حر ف حساب من – اگر حرف حسابی در آن باشد – اینست که ما در ایران در مطالعات فرهنگی (انسانشناسی، فولکلور، مطالعات عشایری، باستان شناسی و ..) دست اندرکار تولید ایدئولوژی بوده ایم، نه دانش. جنس پرسش های ما در صد سال گذشته «پرسش های سیاسی» بوده است نه «پرسش های معرفتی». از اینرو گفتمان های انسان شناسی در ایران همان گفتمان های سیاسی هستند. منظورم ناسیونالیسم، مدرنیسم و ضد مدرنیسم، و اسلام گرایی. مبنای این گفتمان ها هم دعوا بر سر لحاف ملا نیست! دعوا بر سر دست یافتن به تعریفی از «هویت ایرانی اصیل» است. منتهی هر گروه برداشت خاص خود از «اصالت» و «فرهنگ» را دارد. هر کس – منظورم نخبگان و روشنفکران و محققان دانشگاهی است- متناسب «منافع» طبقاتی، گروهی و حزبی خود چیزی را «اصیل و ایرانی» یا «خودی» و بقیه را «غیر خودی» و گاهی هم بی خودی یا نخودی می داند! یکی غرب را عیر خودی، و دیگری عرب و اسلام را و آن دیگری هر دو غیر خودی می داند! لب مطلب اینکه همه چیز حول selfو other می چرخد. (پس عجیب نیست که وقتی نخبگان بر خر قدرت سوار می شوند، اولین اقدام مهم آنها تقسیم بندی شهروندان به خودی و بیخودی است!) بعد همه بسراغ ارائه «بازنمایی» از فرهنگ می روند. و از اینجا به بعد داستان «سه فرهنگ» شروع می شود. یکی فرهنگ ایران باستان، دیگر فرهنگ مدرن غربی، و سومی فرهنگ شیعی. خب، برای نشان این چند کلمه، حرف حساب یا ناحساب، چقدر نوشته باشم کفایت می کند؟ بله صد و دو هزار کلمه! یعنی دو هزار کلمه بیش از آنچه قانونآ اجازه دارم. مطابق مقررات دانشگاه لندن، حداقل حجم رساله دکتر هفتاد و حداکثر صد هزار کلمه است. البته بدون محاسبه پانوشت ها، یادداشت ها و منابع. با احتساب این بخش ها رساله من، صد و بیست هزار واژه بود. البته اینها ارزش کیلویی رساله است! اگر فکر بکری در رساله نباشد، حکایت همان است که می دانید. آن خشت بود که پُر توان زد! مار گزیده از همه چیز می ترسد! بخصوص از قطار! قطارهای لندن قابل اعتماد نیستند. گاهی ممکن است سی ثانیه و پنج دقیقه و یک ساعت تاخیر کنند! این بود که ساعت دوازده عازم سوآس شدم. یک آنجا بودم. دائم خیالم بود که لابد بوی عطر و گلابم همه جا را پر کرده است! می گویم لابد، چون دکترها می گویند «پیاز بویایی» ندارم! منظورشان اینست که هیچ بویی را حس نمی کنم! راست می گویند! ناراضی هم نیستم. اگر پیاز بینایی یا بدتر از آن، پیاز شنوایی و گویایی نداشتم، امروز چطور از خودم دفاع می کردم؟! اصلآ بو برای چه می خواهم. در کشورهایی از نوع ما، انسان هر چه بی بو و خاصیت باشد، و هر چه بوها، بخصوص بوی قرمه سبزی را تشخیص ندهد محترم تر و عاقبتش بخیرتر است! یک راست به طبقه پنجم و کریدور دپارتمان انسان شناسی رفتم. از آسانسور که بیرون آمدم، حال و هوای کریدور ساکت و آرام بود. احساس کردم آرامش قبل از طوفان است! لااقل برای من اینطور بود. اولین بار که پایم را به این راهرو گذاشتم احساس غریبی داشتم. احساس یک غریبه در سرزمین عجایب! و حالا احساس عجیبی داشتم، احساس یک آشنا در خانه و آشیانه اش. یکی یکی درها را پشت سر گذاشتم. بی آنکه تابلوها را نگاه کنم یک راست به «کتابخانه دپارتمان» که رو بروی اتاق تاپر است رفتم. کتابخانه مثل همیشه خلوت و آرام بود. اتاق کوچک سه در چهاری است انباشته از فیلم های مردمنگاری، مقالات و اسناد دانشجویی، کتاب های قدیمی و منابعی که دانشجویان گردآورده اند. مدیریت آن هم به عهده دانشجویان دپارتمان است. مهمترین کارکردش اعطای حس و حال دانشجویی به فضای دپارتمان است. نشانی از اینکه دپارتمان اسقلال و ارزش های دانشجویان را قبول دارد. اغلب یکی دو دختر چینی یا ژاپنی و گاهی هندی گوشه ای از آن می پلکند! دختر تایوانی که تازه شروع به تحصیل کرده است آنجا بود. مثل خودم حراف بود! انگلیسی اش به روانی و بلاغت زبان مادری اش نبود اما شیرین بود! وقتی گفتم منتظر شروع جلسه دفاع رساله ام هستم، از جا پرید و ذوق شد! حق داشت. او درست نقطه ای بود که من پنج سال پیش بودم، و من درست نقطه ای بودم که او آرزو داشت روزی به آن برسد! پی در پی و با هیجان سوال می کرد. موضوع رساله ات چیست؟ استاد راهنمایت کیست؟ با چه مشکلاتی روبرو شدی؟ چقدر نوشتن رساله بطول می انجامد؟ استاد راهنمایت چطور بود؟ بعد از دفاع کجا می روی؟ به کشورت باز می گردی یا اینجا می مانی؟ و تازه صحبت مان گل انداخته بود که ناگهان جان پیل مرا دید. به اتاقش رفتیم. پنجاه و سه چهار ساله و کمی خپل است و پیشانی بلندش کمی تا پشت سرش امتداد دارد! یعنی روزگار امتدادش داده است! اول بار در کلاس روش شناسی با او آشنا شدم. داستان کلاس و دوره او را جایی دیگر شرح داده ام. جان پیل متخصص آفریقاست اما با مسائل خاورمیانه و ایران بیگانه نیست. فرق زیادی هم بین ما نیست. لااقل روزگار هر دو مای سیاه است! هر وقت من را می بیند، اشاره ای به حوادث ایران و ماجراهای آیت الله جنتی و ...می کند! اول از انتخابات مجلس شروع کرد و اینکه Council of Guardian دارد دستاورهای چند سال تلاش مردم ایران برای دموکراسی را از بین می برد. گفتم غصه نخور! مردم ایران از نو کلاه سرشان نخواهد رفت. محافظه کاران قدرت حذف مردم ایران را ندارند. حرف هایم را باور کرد و کمی خوشحال شد! اگرچه خودم کمی مردد ماندم! اشاره ای هم به آمریکایی ها کرد. اینکه «از زمان گروگانگیری دیپلمات های آمریکایی، سیاستمداران آمریکا خل و چل شده اند. هنوز دارند انتقام آن را از ایران می گیرند.» گفتم: «والا چی بگم. به کمک صدام نیم میلیون مردم ما را کشتند و نیم میلیون هم لت و پار! حالا منظرند کی را بکشند؟!» بعد هم گفت: «اصلآ نگران نباش. ناهار را با ممتحنین با هم خوردیم. شما امتحانت را با موفقیت کامل گذرانده ای. بشدت از رساله ات تعریف و تمجید می کردند. سعی کن آرام و با اعتماد بنفس کامل باشی. کوتاه و شمرده به پرسش های آنها پاسخ بده. هدف امتحان، شکنجه کردن دانشجو نیست، بلکه شناخت بهتر او و رساله است.» گفت شکنجه یاد دفاع رساله فوق لیسانسم افتادم. استاد خدا بیامرزم آنقدر تا برگزاری جلسه مرا شکنجه کرد که روزی جلو دانشکده جلویش را گرفتم. خواستم با مشت و لگد، پیرمرد را متوجه رفتارش کنم. بخیر گذشت. محمود آنجا بود و نگذاشت. خب جوانی است و نادانی! آنها که استادند باید حساب کار دست شان باشد که ظلم را بقاعده کنند! روزی حکایتش را خواهم نوشت تا خلق بدانند در دانشگاه ها ما گاهی چه حوادثی اسف باری می گذرد. بگذریم. مبالغ زیادی هم از شخصیت و رساله و کارهایم تعریف کرد. تواضع و فروتنی اجازه نمی دهد آنها را دقیقآ بنویسم! اگرچه از نظر علمی درست نیست. من آموخته ام که مردمنگار بعد از انحام هر کاری باید تمام آنچه را می بیند و می شنود بنویسد! در پایان هم اشاره ای به کاغذهایی که روی میزش بود کرد و گفت: «اینها فرم مخصوص جلسه دفاعیه است. ممتحنین بعد از جلسه نظرات شان را در آن می نویسند و من آنها را به دفتر مرکزی دانشگاه کمیته فارغ التحصیلان می دهم.» جلسه دفاع نگاهی به ساعتش کرد. ساعت دو و سی دقیقه بود. فورآ در را بست و گفت برویم. و بعد وارد اتاق آقای تاپر شدیم. جان پیل اول وارد شد. دستش را به طرف پروفسور جان دیویس دراز کرد و گفت: اینهم آقای فاضلی! در را بست و رفت. پیل را می گویم. لحظه ای احساس کردم بره را به دهان گرگ سپرده است! اتاق آقای تاپر مثل همیشه فضای مستطیل شکل حاوی انبوهی از کتاب ها، فیلم ها، اسناد و تصاویر مردمنگاری دور تا دور دیوارهای آن. هر کدام یادآور خاطره ای از تحقیقات و فعالیت های دانشگاهی تاپر، که عمدتآ حول و حوش ایران و خاورمیانه می چرخد. چنان ذهنم متوجه جلسه بود که دقیقآ متوجه تغییراتی که در آرایش اتاق نشدم جز اینکه میزی مستطیلی در وسط اتاق گذاشته بود. ممتحنین دو طرف آن نشسته بودند و صندلی هم در ابتدا میز برای متهم کار گذاشته بودند! لبخند مهربان و صمیمی خانم دکتر مارتین باعث آرامش من شد. به نظرم لباس های سرخ رنگی بتن داشت، اما مطمئن نیستم. اما وقار استادی دانشگاه بر چهره و فرم لباس هایش نقش بسته بود. بعد هم نگاهی به پروفسور جان دیویس انداختم. تا نشستن من سر پا بود. کت و شلوار سرمی و کروات داشت. متولد 1938 است. جسمآ و روحآ مرد برجسته ای است! خصوصآ شکم مبارک شان که مستحق عوارض کمرشکن شهرداری است! از این حیث همان طور که استحضار دارید بنده نیز در شرف برجسته شدن هستم. دوستان اغلب به برجستگی هایم اشاره می کنند! اما برجستگی های فکری جان بمراتب بیش از برجستگی های دیگر اوست! جان Warden یا رییس «دانشکده All Souls» آکسفورد است. برای آنکه اهمیت و تاریخ این دانشکده را بدانید حتمآ به وب سایت آن سر بزنید. یکی از تاریخی ترین، برجسته ترین و فعال ترین مراکز علمی و آموزشی جهان است. بخصوص در رشته انسان شناسی. منابع آن لاین و رشته «انسان شناسی رایانه» آن بسیار قابل توجه است. جان، علاوه بر ریاست All Souls مدتی رییس «انجمن انسان شناسی اروپا» و «رییس انجمن سلطنتی انسان شناسی بریتانیا» بوده است. به یک معنا از ستون های انسان شناسی اروپا و بریتانیاست. مجموعه ای از چند ده کتاب و مقاله هم در کارنامه اش ثبت شده که در وب سایت All Souls می توان دید. با تمام این حرف ها، انگلیسی اش خوب نیست! چنان با لهجه بریتانیایی آکسفوردی حرف می زد، که چند بار مجبور شدم بگویم «می بخشید نمی دانم دقیقآ متوجه سوال شما شدم یا نه!» باید یک دوره «کلاس های زبان سینا» یا جایی مثل آن برود! در جلسه دفاع رسم است که External Examiner بحث را شروع کند، زیرا او ممتحن اصلی محسوب می شود. اما خانم دکتر مارتین اجازه گرفت و بدون هیچ مقدمه ای جلسه را آغاز کرد. آنها دو طرف میز نشسته بودند و من در راس آن دم در! دکتر مارتین پرسید: «contribution شما در این تحقیق چیست؟» یعنی این رساله چه فایده ای دارد و به حل چه چیزی کمک می کند؟ می دانستم این پرسش را حتمآ می پرسند، زیرا تمام کسانی دفاع کرده اند، سفارش کرده بودند که باید در این توضیح کافی بدهم. اینطور جواب دادم: «اول از اینکه وقت ارزشمندتان را به خواندن رساله من اختصاص داده اید و همچنین در این جلسه شرکت کرده اید صمیمانه تشکر می کنم.» ایرانی نمی تواند ایرانی نباشد. ادب شرقی حکم می کند این طور شروع کنم. و بعد «همان طور که می دانید این پرسش مهم را من در فصل مقدمه و در فصل نتیجه گیری رساله به نحو دقیق و مبسوط شرح داده ام. به نحو موجز خلاصه آن مباحث را در اینجا ذکر می کنم. این پژوهش از ابعاد مختلف زیر حائز اهمیت است: • اولین بررسی جامع و مبسوط در باره تاریخ انسان شناسی در ایران است. اگرچه در این زمینه چند مقاله وجود دارد اما این مقالات بررسی های کوتاه و کلی هستند. • انسان شناسی انسان شناسی از دهه نود تا به امروز یکی از گفتمان های غالب در انسان شناسی بوده است. اما این گفتمان عمدتآ تنها مطالعات انسان شناسی اروپا و آمریکا را در بر گرفته است. بررسی حاضر نخستین یا حداقل ز جمله نخستین بررسی های انسانشناسی انسانشناسی در جوامع غیر غربی است. • هدف غایی «گفتمان انسانشناسی انسانشناسی» شناخت و کشف «زمینه اجتماعی» و ابعاد ایدئولوژیک انسانشناسی است. این موضوع برای جامعه ایران که با چالش های شدید گفتمانی در عرصه فرهنگ، هویت و در نهایت قدرت مواجه است، دارای اهمیت نظری و عملی است. • توسعه رشته انسانشناسی وابسته به شناخت دقیق تاریخ آن است. همانطور که در غرب توسعه علمی از راه انباشت دانش و بازبینی دائم تحولات آن صورت گرفته است. این رساله آیینه ای است که در آن تحولات فرهنگ و علم مطالعه فرهنگ یعنی انسانشناسی در ایران را در آن می توان دید. • این مطالعه بررسی تطبیقی از تاثیر انسانشناسی غرب بر انسانشناسی در ایران است. از این نظر تلاش کرده ام تفاوت های میان انسانشناسی غربی و ایرانی را شرح دهم. در اینجا جان دیویس سخنم را قطع کرد. یعنی همین مقدار برای هفت جد ما کفایت می کند! جان بسراغ مباحث روش شناسی رفت. چیزی که انتظار آن را هم داشتم. پرسید: «چرا از تحلیل گفتمان استفاده کرده ام؟» و نقدی داشت بر آراء پست مدرنیست ها و «مابعد ساخت گرایانی» مانند فوکو (نظریه پردازی که آرایش در باب قدرت/دانش یکی از ارکان رساله من است). لب کلامش این بود که پست مدرنیست ها از ریشه و بنیان قائل به حقیقت نیستند. آنها قائل به نوعی «نسبیت گرایی» معرفتی و روش شناختی و فرهنگی اند و به نوعی مبلغ هرج مرج طلبی در عرصه شناخت هستند. گفتمان discourse و تحلیل گفتمان هم از مفاهیم کلیدی این پست مدرن هاست. در اینصورت شما که درصدد شناخت علمی هستید، چطور دچار تناقض نمی شوید؟ پاسخ کوتاه من که ظاهرآ او را قانع کرد این بود: «من گفتمان را به منزله نوعی جریان فکری و ایدئولوژی سیاسی بکار برده ام. به همین دلیل ناسیونالیسم، اسلام گرایی و بومی گرایی را گفتمان نامیده ام. در این مطالعه گفتمان در معنایی که ناقض درک حقیقت باشد مورد نظر نیست. اگرچه به فرمول رابطه دانش/قدرت وفادار هستم زیرا این فرمول حداقل در جامعه ایران به نحو بارزی آشکار است. اما داعیه جهانی پیوند دانش/قدرت را ندارم و نکرده ام.» نوبت به خانم دکتر مارتین رسید. پرسید: «مفهوم ناسیونالیسم از دیدگاه نظریه پردازان مختلف را بررسی و ذکر کرده اید اما تعریف مورد نظر خودتان را ارائه نداده اید. به نظر می رسد در بخش های مختلف تعاریف مختلفی از آن داشته اید؟» پاسخ من این بود که ناسیونالیسم به منزله یک گفتمان در انسان شناسی ایران محصول کاربرد آن به مثابه ایدئولوژی سیاسی است. ناسیونالیسم ایرانی توسط گروه های مختلف مذهبی و سکولار معانی متفاوتی داشته است اما در هر حال حول محور مفهمومی از هویت و فرهنگ ایرانی سامان می یابد. برخی بر زبان فارسی، برخی بر ایران باستان، برخی تشیع، برخی ملغمه از اینها، برخی نیز بر قومیت و نژاد ملی تاکید داشته اند. پاسخم خانم دکتر مارتین را قانع نکرد و قرار شد در جایی تعریف مشخصی از ناسیونالیسم ارائه کنم، تعریفی که با کاربردهای مختلف من سازگار باشد. در اصل این تنها نکته انتقادی بود که قرار شد انجام دهم. بهر حال، گفتم من انتقاد فوق را قبول ندارم اما به احترام خانم دکتر مارتین این کار را می کنم. یعنی مجبورم این کار را بکنم! از جمله انتقادات خانم دکتر مارتین این بود که در بررسی انسان شناسی در زمان محمد رضا شاه نگرش منفی داشته ام، در حالیکه در این دوره فعالیت های پژوهشی رونق داشته است. ضمن تایید درستی این سخن که در این دوره فعالیت های علمی رونق می گیرد، گفتم سعی کرده ام تا حد امکان بی طرف باشم. از اینرو فربه ترین فصل رساله ام بررسی این دوره است. می بایست اینرا هم می افزودم که بهر حال امکان اینکه تحت تاثیر گرایش های سیاسی ام قرار گرفته باشم هست زیرا من شدیدآ نگرش انتقادی به دوره پهلوی دارم و نمی توانم این را انکار کنم. بحث های دیگر جلسه جنبه انتقادی نداشت و معطوف به شرح بیشتر در باره برخی قسمت های مبهم بود. یا من اینطور برداشت کردم. بعد از یک ساعت و اندی از من خواستند که لحظه ای اتاق را ترک کنم تا هیات نظر خودش را اعلام کند. فورآ اتاق را ترک کردم و روانه کریدور شدم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که خانم مارتین مرا دعوت کرد. وقتی وارد اتاق شدم خانم دکتر مارتین با لبخند همیشگی اش، و گفت: آقای دکتر فاضلی تبریک عرض می کنم.» و بعد جان دیویس پیپش را آتش زد و پرسید: «خانواده تان اینجاست؟» گفتم بله. گفت: «زنگ بزن به آنها بگو شما کارتان را به نحو احسن انجام داده اید.» و بدین سان م فارغ شدم! وقتی به دوستم آقای دکتر سعیدی خبر دادم، گفت در ایران دیگر بجای «فارغ التحصیل» می گویند «دانش آموخته»! گفتم حق همین است. آنگاه می توان مدعی فارغ التحصیلی شد که قبلآ نطفه اندیشه و چیزی در ذهن دانشجو شکل گرفته و در دوران تحصیل بتدریج رشد و تکامل یافته باشد؛ آنگاه در روز و لحظه معینی –روز فارغ التحصیلی - که اندیشه به بلوغ و تولد می رسد، نوزاد مبارک دانشی نو متولد می شود. آنوقت فارغ شدن معنی دارد. در غیر اینصورت بهتر است بگوییم دانش آموخته!
Tuesday, January 13, 2004
نوشتن و فرهنگ هر که می نویسد لاجرم با فرهنگ سر و کار دارد. جلال آل احمد مقدمه نه تنها مردم عادی بلکه بسیاری از دانشگاهیان و تحصیلکردگان از ناتوانی در نوشتن رنج می برند. برای این گروه از دانشگاهیان نوشتن بصورت غولی در آمده است که گمان می کنند هرگز قادر به غلبه بر آن نیستند. طبعآ ضعف و کاستی در نوشتن بر میزان تولیدات علمی، خصوصآ در زمینه علوم انسانی و اجتماعی که با زبان ارتباط بیشتری دارند تاثیر می گذارد. تحصیلکردگان ایرانی وقتی به خارج می آیند با این کاستی بیشتر آشنا می شوند، چرا که می بینند شعار دانشگاه در غرب «چاپ کن یا بمیر» (publish or perish) است. اینکه چرا برخی از دانشگاهیان قادر به نوشتن نیستند، موضوعی است که بررسی آن نیازمند مطالعات تجربی و بررسی های گسترده ای است. در یادداشت زیر نکاتی را در باره نوشتن می نویسم تا برخی از مسائلی که باعث ضعف آثار قلمی دانشگاهیان در ایران می شود توضیح دهم. لازم بذکر است که بیان این نکات به معنای آن نیست که نگارنده خود نویسنده پر کاری هستم. به نوعی بیان نکات زیر شرح و کالبدشکافی از کم کاری خود نگارنده است. بخش اول به تعریف و تبیین نوشتن، و بخش دوم به موانع نوشتن اختصاص دارد. نوشتن چیست؟ نوشتن از جمله مهمترین مهارت های اختراعی بشر و زاده بزرگترین اختراع تاریخ یعنی «پیدایش خط» است؛ اختراعی که با ایجاد «تحول بزرگ» در سرنوشت فرهنگ و تمدن، «مبداء تاریخ بشر» شناخته شد؛ چنانکه بشر زندگی خود در دوره های قبل از آن را «ماقبل تاریخ» نامید. بعد از اختراع خط و قادر شدن بشر به نوشتن، «زبان مکتوب» نه تنها به منزله زبان حفظ، انتقال، و اشاعه دانش ها، تجربه ها و کلیه دستاوردهای فکری انسان تبدیل شد بلکه انسان توانست به کمک خط و نوشتن به خلق دانش ها، تجارب و دستاوردهای فکری جدید بپردازد. اگر خط نبود، نه تنها اندیشه های بشری، بلکه کلام خداوند که در قالب کتب آسمانی آمده است بدست ما نمی رسید. اینست که خط و نوشتن از ستون های تمدن و فرهنگ هستند. همان طور که بدون اکسیژن انسان قادر به ادامه حیات نیست، بدون خط و نوشتن نیز تمدن و فرهنگ بقاء و رشد نمی یافت. از اینرو تمام فرهنگ ها خط و نوشتن را به اشکال گوناگون ستایش می کنند و بر اهمیت آن تاکید می ورزند، اگرچه نحوه رویکرد فرهنگ های مختلف به نوشتن و مستعد ساختن زمینه های لازم برای خلاقیت های فکری و بیانی یکسان نیست، همان طور که سبک های نوشتن در فرهنگ های مختلف تفاوت می کند. فریدون مشیری در وصف آن می نویسد: «شرف دست همین بس که نوشتن با اوست.» «نوشتن کنش اجتماعی است نه فردی.» نوشتن نوعی تعامل اجتماعی بین فرد و دیگری است که در درون یک نظام اجتماعی معین انجام می شود. از اینرو نوشتن به مجموعه نظام اجتماعی که نویسنده در آن قرار دارد و متن در آن تولید و مصرف می شود بستگی دارد. برخی جوامع و نظام های اجتماعی اجازه «تولید فرهنگی» بیشتر را می دهند و برخی دیگر تنها در محدوده معینی امکان خلق و آفرینش های فرهنگی و از جمله «آفرینش قلمی» را می دهند. برای مثال، هر چه جامعه بیشتر بسوی «ارتباطات مکتوب» تحول پیدا کند و «ارتباطات شفاهی» جایگاه و نقش کم رنگی در مجموعه ارتباطات اجتماعی داشته باشد، نوشتن هم رشد بیشتری می یابد. از این منظر جوامع مدرن نسبت به جوامع سنتی گرایش و زمینه مساعدتری برای نوشتن فراهم می سازند زیرا در جوامع سنتی ارتباط شفاهی الگوی غالب ارتباطی است. «نوشتن ابراز خود ((self-expression و نوعی بودن است.» نوشتن اگرچه به کمک انگشتان دست انجام می شود اما در هر حال فعالیت فکری است که بر اساس فرمان های مغز صورت می گیرد و ریشه در عمیق ترین لایه های باور و احساس ما دارد. ما می نویسیم تا چیزی را از درون مان به بیرون منعکس کنیم. می نویسیم تا نشان دهیم که یا چه چیز هستیم. نوشتن نشان بودن نویسنده است یعنی نویسنده بودن. از اینرو به میزان رشد «فردیت» (individualism) در جامعه ای نوشتن نیز در آن جامعه رشد می کند. در جوامعی که در آنها فردگرایی رشد کرده است - مانند کشورهای اروپایی - در مقایسه با کشورهایی که «جمع گرا» هستند، مانند کشورهای آسیایی، میزان چاپ و نشر کتاب و مطبوعات چندین برابر بیشتر است. همچنین با مقایسه تاریخی کشورها از نظر رشد فردگرایی نیز می توان این واقعیت را دید. هر چه به گذشته باز می گردیم، میزان تولیدات فکری کمتر می شود. و بالعکس. نوشتن «کنش ارتباطی» (communicative action) است. ما می نویسیم تا حرف و سخنی را به دیگران منتقل کنیم. هیچ نویسنده ای صرفآ برای دل خود و در تنهایی مطلق نمی نویسند. من با فرض مخاطبی مشخص و معلوم می نویسم. در اینصورت نوشتن به منزله یک کنش ارتباطی، «الزامات نهادی ارتباط» را دارد. ارتباط هنگامی به نحو مطلوب برقرار می شود که آنچه هابرماس «موقعیت ارتباطی ایده آل» می نامد تحقق یابد. موقعیت ارتباطی ایده آل مستلزم ابزار ارتباطی، آزادی ارتباط، فقدان حاکمیت زور و سلطه، انگیزه و زمینه و سوژه ارتباطی، و زبان مشترک است. «نوشتن مانند شنا کردن و دوچرخه سواری یک مهارت عملی اکتسابی است». از اینرو آموختنی و آموزش دادنی است و میزان رشد آن به نحو عملکرد نظام تعلیم و تربیت در جامعه بستگی دارد. اغلب کسانی که خود را ناتوان از نوشتن می دانند، بر این باورند که نوشتن استعدادی مادرزادی است که خداوند آن را به برخی اعطا و از برخی دیگر دریغ ورزیده است. این تلقی نادرست ناشی از عدم شناخت نوشتن به منزله مهارت اکتسابی است. جعفر شهری در کتاب «طهران قدیم» می نویسد وقتی که تازه دوچرخه به تهران آمده بود مردم آن را وسیله شیطانی می نامیدند که جن ها آن را می رانند، چرا که از نظر مردم تهران این امر که دو چرخ بدون تکیه بر چیزی راه برود و کسی را هم بر دوش خود ببرد امری ناممکن می نمود. اما وقتی دوچرخه عمومیت یافت و حتی کودکان بر آن سوار شدن، کسی هرگز نپرسید دوچرخه بر اساس چه قاعده و قانونی می تواند ما را به اینسو و آنسو ببرد. نوشتن هم همین حکایت را دارد. آنانکه مهارت آن را آموخته اند و می دانند چگونه بر دوش قلم نشسته و سیر و سیاحت عالم کنند، قلم را به همان سادگی دوچرخه بخدمت می گیرند. اما «عملی بودن» مهارت نویسندگی و رانندگی دوچرخه به معنای بی قاعده بودن آنها نیست. «نوشتن کشف کردن است.» این سخن را ریموند کارور بر مبنای تجربه ادبی اش می نویسد. تجربه مردنگاری من نیز چنین بوده است؛ اگرچه مردمنگار از منظر حرفه ایی «مستندساز» و «تحلیلگر» تجربه هایی است که در «میدان تحقیق» - یعنی در میان گروهی از مردم - بدست آورده است نه در پشت میز. بسیاری از آنچه تا به امروز نوشته ام در حین فرایند نوشتن به آنها رسیده ام. بسیاری از مواقع نوشته ام متفاوت از اندیشه و قصد آغازینم از آب در آمده است. شاید بهترین مثال، اتوبیوگرافی یا «زندگینامه خودنوشت» من باشد. می خواستم در چند عبارت کوتاه خوانندگان کتابم را با خودم آشنا سازم، اما حاصل کار دو فصل کتاب در هشتاد صحفه شد. اعتراف می کنم در حین نوشتن زندگینامه ام بود که خودم را کشف کردم. پیش از آن شناخت شناسنامه ای از خودم داشتم نه شناخت انسان شناسانه. همین تجربه و لذت کشف کردن است که رنج و مشقت کار دشوار نوشتن، و پشت مونیتور گردن و پشت را خم کردن، آسان و تحمل پذیر می سازد. آنانکه می نویسند می دانند کدام «رنج» و کدام «لذت» را می گویم. حتی آنانکه نمی نویسند هم از «رنج نوشتن» به نیکی آگاهند و بیش از نویسندگان از رنج نوشتن می هراسند؛ و برای همین زیر بار نوشتن نمی روند و تن به این کار دشوار نمی دهند. کافی است بخاطر آوریم که اکثریت مردم از ناتوانی و بی حوصلگی شان برای نامه نوشتن یا نوشتن درخواست چیزی گلایه دارند، چه رسد به نوشتن کتاب و مقاله. اما بدون تردید این گروه «لذت نوشتن» را تجربه نکرده اند، چرا که اگر طعم آنرا چشیده بودند، مانند نویسندگان هرگز از نوشتن دست نمی کشیدند. لذت نوشتن چنان است که هنری میلر می گوید «پاداش نوشتن خود آن است.» «نوشتن پرسش کردن است.» اگر نوشتن اندیشیدن است، که هست، اندیشیدن هم به تعبیر زیبا و بلند مارتین هایدگر «با پرسش آغاز می شود.» از اینرو کسانی به نوشتن قادراند که توانایی اندیشیدن را بدست آورده اند و کسانی قادر به اندیشیدن اند که «پرسیدن» را آموخته اند. و پرسش گری مستلزم «محیط آزاد» است، محیطی که اجازه قلندری و گستاخی فکری و کنجکاوی و «تردید» در امور را بدهد. در محیطی که پرسش را «شبه افکنی» و «شبه افکنی» را کفر می نامند، نمی توان انتظار داشت که انسان ها جان شان را در مخاطره تیغ تکفیر و ارتداد قرار دهند. و پرسش گری عادتی فکری است که در فرایند تعلیم و تربیت در فرد شکل می گیرد یا شکل نمی گیرد. اینکه بر آموزش چگونه اندیشیدن بیش از آموختن اندیشه ها تاکید می شود، به همین دلیل ساده است. آلبرت انیشتین در برابر این پرسش که چه شد که به نظریه نسبیت دستیافت؟ گفت: «در کودکی وقتی از مدرسه باز می گشتم مادرم هر روز می پرسید آلبرت عزیزم بگو بدانم امروز چه سوال قشنگی در کلاست پرسیدی؟ من هم برای آنکه پاسخ جالبی به مادرم داده باشم دائمآ کنجکاو بودم تا سوال تازه ای از معلمم بپرسم. این بود که حس کنجکاوی و پرسشگری در من رشد کرد. بعدها کنجکاوی ام سر از سیارات و کیهان شناسی و نظریه نسبیت در آورد.» بنابر این، نویسنده کسی است که جهان را به مثابه یک پرسش می بیند و به خواننده اش هم می آموزد که چگونه جهان را به مثابه یک پرسش ببیند. همین. «نوشتن خلق کردن است»، «خلق ایده» ای نو. خلق کردن یعنی «خلاقیت»؛ و خلاقیت در خلاء صورت نمی گیرد. خلاقیت محصول تجربه های ماست. به میزانی که تجربه های ما متنوع تر، گسترده تر و جهانی تر است، به همان میزان ذهن ما خلاق تر است. به میزانی که فرهنگ های بیشتری را درک و تجربه کرده ایم به همان میزان اندیشه ی ما بازتر و باروتر است. به همین دلیل کسانی که «هویت مرزی» دارند، یعنی در جایی متولد، در جایی دیگر تحصیل و در سرزمینی دیگر اشتغال داشته اند، و زندگی سیال و سیاری دارند، بیش از انسان های یکجانشین در آفرینش های فکری و هنری نقش داشته اند. تجربه فرهنگ های مختلف تنها یکی از انواع تجارب ماست که به بارور شدن خلاقیت ها کمک می کند. تجربه های عمیق و گاه دردناک همواره منشاء خلق آثار بزرگ هنری و فکری جهان بوده اند. برای همین است که گفته می شود «جنگ و صلح» تولستوی چیزی جز حکایت و روایتی از تاریخ جنگ های روس نیست. و اگر پدر چارلز دیکنز ورشکست و روانه زندان نمی شد، هرگز رمان های «نوشته های پیک ویک»، «آلیورتویست»، «دیوید کاپرفیلد» و «انتظارات بزرگ» خلق نمی شد. اجازه بدهید مثال تازه تری بزنم. محمد شکری بزرگترین رماننویس مراکش در ماه دسامبر 2003 درگذشت. محمد شکری در هشت سالگی خانواده اش را از دست داد و تا بیست و یک سالگی در خیابان ها از راه تکدی گری زندگی می کرد. بعدها در سال 1981داستان دوران غم انگیز خیابان خوابی و خیابان گردی اش را در رمانی بنام «بخاطر لقمه ای نان» شرح داد. از آنجا که این رمان چهره فقر، ظلم و نابرابری در کشور مراکش را به وضوخ نشان می داد، چاپ آن تا سال دو هزار و یک در مراکش ممنوع بود اما «طاهر ابن جلدون» روشنفکر بزرگ عرب در فرانسه، آن را در همان سال1981 به فرانسه ترجمه کرد و شهرت جهانی برای محمد شکری آورد. نه تنها در ادبیات و هنرها بلکه در علم نیز تجربه باعث خلاقیت و «نوآوری» می شود. فرانتس بوآس بینانگذار انسان شناسی آمریکا، در اوایل قرن بیستم به مدت یک سال در «دره مرگ» در مکزیک، که تابستان هایی داغ پنجاه درجه حرارات دما دارد، بنام دوره گرد شیر فروشی می کرد تا بتواند کم کم در بین مردم قبیله ای که ساکن آنجا بودند نفوذ کند و اهالی قیبیله او را به عنوان فرد محلی و دوست بپذیرند. نتایج مطالعات میدانی بوآس در این دره نه تنها موجب حفظ یک گونه زبان منحصر بفرد در جهان و جلوگیری از نابودی آن شد بلکه «انقلاب بواس» در انسان شناسی را بوجود آورد. همچنین برانیسلاو مالینفسکی پدر انسان شناسی مدرن، تمام نوآوری هایش محصول چهار سال تجربه زندگی (1914 – 1918) در جزایر تروبریاند و قبایل آرگونات در غرب اقیانوس آرام بود. مثال ها را می توان به تمام انسان شناسان بزرگ از روث بنه دیکت و مارگارت مید و لوی اشتراوس تا کاروزان تازه کار امروزی مثل من بسط داد. اگر تجربه بیست سال زندگی در روستا، و بعد در تبریز و بعد در تهران و امروز در لندن نبود، من نیز قادر به نوشتن نبودم. موانع نوشتن چیزهای بسیاری است که مانع نوشتن می شوند بدون آنکه هیچکدام ارتباط چندانی با نبوغ و استعداد داشته باشند. «ارتباط چندان» تعبیر درستی نیست. ارتباطی با نبوغ ندارند. مطمئن باشید. اگرچه نبوغ نویسندگان و دانشمندان بزرگ بوعلی سینا، داستایوسکی، فردوسی، شکسپیر و انیشتین را هم نمی توان منکر شد. یا لااقل من انکار نمی کنم! برای آنکه برای شناخت آنچه مانع نوشتن می شود راه دور نرویم ابتدا از مفروضات نادرست در ذهن حودمان شروع کنیم، آنها که از تحم چشم به ما نزدیک ترند! خواندن جای نوشتن را نمی گیرد. اگرچه خواندن جرم نابخشودنی نیست و در شرایطی مستحق پاداش است. وقتی نیما می گوید «هیچ چیز ما را نجات نمی دهد جز خواندن» من نمی توانم سخن آن «پیر مرد که چشم ما بود» را نادیده بگیرم. اما با وجود این، اجازه دهید این را «خطای اول» بنامیم، چون بیش و قبل از هر چیز مرتکب آن می شویم! ما همه به تجربه می دانیم که «خواندن گاهی ابزار نبوغ آمیزی برای گریز از اندیشیدن است.» این واقعیت را کسانی باید بیشتر بخاطر داشته باشند که می خواهند صرفآ از راه خواندن اندیشمند شوند. بله «خواندن برای ذهن مانند ورزش برای بدن است»، اما برای شرکت در مسابقات قهرمانی باید نوشت. تنها نوشتن قادر است ذهن ما را مولد و نوآور بار آورد. اگرچه نمی توان انکار کرد که بدون خواندن هم راه بجایی نخواهیم برد. عنوان و القاب نمی توانند جای نوشتن را بگیرند! اجازه دهید این امر را «خطای بزرگ» یا همان «جرم نابخشودنی» بنامیم، چون سوء استفاده از «نمادها» به معنای کشتن آنهاست. برخی از دانشگاهیان باور دارند که عناوین جای خالی اندیشیدن را پُر می کنند. سال ها پیش «پرمود تبرا» پیشنهاد نبوغ آمیزی داد. گفت: «پیشنهاد من اینست که مدرک دانشگاهی را در روی کاغذهایی چاپ کنیم که در مدت پنج سال بپوسد و باطل شود!» البته جلال آل احمد مدارک دانشگاهی را تا رسیدن آن روز تحریم کرد! و با زیرکی در آخرین لحظه از پذیرفتن مدرک دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران شانه خالی کرد و در توصیف واقعه گفت: «بلایی رسیده بود، بخیر گذشت!» جلال اهل معامله و مغلغ گویی نبود. صریح نوشت: «یکی از موفقیت های بزرگ من این بود که خداوند وسوسه دکتری گرفتن را از دانشکده ادبیات را در دل من کشت و برای همین هم هست که ادبیات را دلم زنده نگهداشت.» جلال می دانست در مملکت ایران مدرک دکتری بجای آنکه بپوسد، دارنده اش را می پوساند! و مهمتر اینکه مانند مارک تواین اعتقاد داشت «بهتر است شایسته مقامی باشیم و آن را نداشته باشیم، تا اینکه آن را داشته باشیم و شایسته اش نباشیم.» مدارک دانشگاهی را کم ارزش نمی دانم. ابدآ. اما مانند آلمانی ها معتقدم : «افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در اینست که در همانجا بمانی!» دقیقآ منظورم اینست نه بیشتر! گاهی مدارک دانشگاهی موجب اشباع شدن حس هویت جویی فکری افراد می شود و در نتیجه این عده خود را بی نیاز از تلاش بیشتر (بخوانید نوشتن بیشتر) می دانند. ریموند بُودن در کتاب «منطق اجتماعی» با بررسی عملکرد استادان دانشگاه هاروارد می نویسد استادان دانشگاه که از عناوین بالایی برخوردارند، بتدریج «انگیزه اجتماعی» برای تلاش برای کسب هویت علمی و دانشگاهی را از دست می دهند، زیرا خود را از نظر اجتماعی اشباع شده می دانند. «دانیل جی بورستین» این گروه استادان صاحب نام را دیده بود که گفت: «یکی از نشانه های آدم مشهور اینست که نامش بیشتر از خدماتش ارزش دارد!» دانش به تنهایی برای نوشتن کفایت نمی کند، بلکه نویسنده به تخیل بیش از دانش اتکا دارد. انیشتین می گفت: «تخیل مهمتر از علم است، زیرا علم محدود است اما تخیل همه جهان را در بر می گیرد.» درست می گفت! زیرا علم محصول بسط تخیل انسان است. اگر سفر به ماه ابتدا در تخیل انسان نمی گنجید، پای انسان هرگز به آن سرزمین دور نمی رسید. اگر انسان خیال پرواز را در سر نپرورانده بود، از دست برادران ویلبرایت هم کاری ساخته نبود! از اینرو وسعت اندیشه و توان نوشتن هر کس به اندازه دامنه خیال اوست. دانشگاهیانی که از نوشتن عاجزند، بدلیل بی دانشی آنها نیست، بلکه به دلیل ضعف قوه خیال آنهاست. در «جامعه اطلاعاتی» امروز که همه انسان ها ناگزیر در هجوم سیل آسای دانش و اطلاعات قرار دارند، نه تنها دانشگاهیان بلکه همه لاجرم دانشمندند! و انبان همه انباشته از دانش و دانستنی هاست. اما از خیل انبوه دانشمندان تنها کسانی مولد علم اند که دانش را با تخیل خود درآمیزند. و تخیل تنها زمانی بخدمت دانش در می آید که بر روی صحفات سفید تجسم و تجسد مادی پیدا کنند؛ در غیر اینصورت تخیلات ما اوهام بی معنایی بیش نیستند. فاکنر می نویسد: «گفتم كه نويسنده به سه منبع نياز دارد:تخيل، مشاهده و تجربه.» .پس این سخن انگلیسی ها را برای همیشه بخاطر داشته باشیم که «هوش بدون تخیل و رویاء، پرنده بدون بال است.» لازمه نوشتن اعتقاد به داشتن عقل کامل نیست بلکه بالعکس لازمه نوشتن باور به ناتمامی و ناقصی عقل ماست! آنانکه خود را «دانای کل» می دانند دلیلی ندارد برای بیشتر دانستن تلاش کنند! پس آنانکه احساس می کنند بدلیل ناتمام بودن خرد، خود را از نوشتن باز داشته اند بشتابند. اما دقیقآ مشکل از اینجا آغاز می شود. اندک آنانکه طالب عقل بیشترند. رساله «گفتار در روش» دکارت با این عبارت آغاز می شود که: «تنها چیزی که مردم از خداوند طلب نمی کنند عقل بیشتر است زیرا همه گمان می کنیم در این زمینه خداوند عدالت را رعایت کرده و به هر کس بقدر کفایت عقل عطا فرموده است!» نویسندگان به این دلیل نمی نویسند که از آنچه می دانند یا باور دارند راضی هستند؛ بالعکس به این دلیل می نویسند که دانسته های شان را در معرض نقد و نظر و آزمون قرار دهند. در اجتماع دانشگاهی نوشتن برای طرح پرسش هاست نه باورهای قطعی و یقینی. به سیاق آلبرت هوبارد که می گفت «بهترین نسخه برای نادان ماندن این است که شخص از عقایدی که دارد راضی باشد و به معلوماتش بسنده کند!» می گویم بهترین نسخه برای دانایی این است که آنچه می دانیم را بنویسیم تا نشان دهیم به آنچه می دانیم بسنده نکرده ایم. نوشتن انسان را به نبوغ می رساند نه بالعکس. چون تجربه نشان داده است آنانکه اندیشه های شان را نوشته اند به نبوغ هم رسیده اند. کافی است به آنانکه نابغه می دانیم نظر کنیم. ویلیام فاکنر این واقعیت را اینگومه تجربه کرده است: «اوايل گمان مي بردم كه تنها چيزي كه نويسنده بايد از آن برخوردار باشد، استعداد است. اما حالا تصور مي كنم كه، نويسنده تازه كاري كه تازه شروع به نوشتن كرده، بايد بي اندازه بردبار باشد و براي دست يافتن به آنچه مي خواهد، بارها تلاش و تقلا كند.» .پس «نبوغ خودت را باور کن و هر چه می اندیشی بگو» مطمئن باش. برای نوشتن شور و شوق مهمتر از اندیشه تابان است، زیرا تجربه نشان داده است غالبآ کسانی اندیشه های تابان داشته اند که شوق نوشتن داشته اند. بهتر اینست که مانند چارلز باکستون بصورت کلی تر قضاوت کنیم و بگوییم «در موفقیت شور و شوق بیش از قابلیت اثر دارد.» نوشتن هم نوعی موفقیت است. آنچه یک نوشته را خواندنی و جذاب می کند، زحمت و نیرویی است که برای تهیه آن بکار رفته است نه مرکب و کاغذ یا قیمت قلمی که مطلب را با آن نوشته اند! نوشتن مثل هر کار دیگری ابتدا از خودش شروع می شود، یعنی نوشتن. آنانکه منتظرند ابتدا فکر بکری به ذهن شان برسد و بعد دست بکار نوشتن شوند، هرگز چیزی نخواهند نوشت. بنابر این نوشتن یک فعالیت است و مثل هر فعالیت دیگری، تنها وقتی با موفقیت بیشتر همراه می شود که نیرو و تلاش بیشتری صرف آن شود. و آنها که گمان می کنند با زحمت کم نتایج بسیار می گیرند، جای میز تحریر و میز تجارت را اشتباه گرفته اند! وقتی بوتسلاو می گوید «وقتی چیزی بدون سعی زیاد قابل خواندن است، سعی زیادی در نوشتن آن بکار رفته است.» به این معناست که اگر می خواهیم چیز قابل خواندنی بنویسیم، باید سعی و نیروی زیادی صرف آن کنیم. سعی به تنهایی کفایت نمی کند، صداقت هم لازم است. توماس جفرسون می گفت: «صداقت اولین فصل کتاب معرفت است.» من مایلم آن را به اینصورت کامل تر کنم که «اولین اصل کتابت هم هست.» البته ممکن است عده ای این را باور نداشته باشند. زیرا «حقیقت چیز کسالت آور و خسته کننده ای است. در عوض دروغ و کذب جذاب، هیجان انگیز و دوست داشتنی!» این یک حقیقت تلخ است. من هم ناگزیر می پذیرم! اما این باعث نمی شود که ما سرمایه صداقت خود را برای نویسنده شدن هزینه نکنیم زیرا همه می دانیم «سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.» پس برای نویسنده شدن راه طولانی در پیش نداریم. کافی است سفره دلمان را باز کنیم و قدری، نه بیشتر، از آن حرف و حدیث هایی که با خود زمزمه می کنیم را با صدای بلندتر روی کاغذ ثبت کنیم. شما را درک می کنم، ما اغلب گمان می کنیم این حرف ها که گفتن ندارد! توضیح واضحات مضحک است! اشتباه لپی بزرگی اینجا رخ داده است که باید هرچه زودتر جلوی آن را گرفت. زیرا بزرگترین نویسنده ها اغلب مانند آندره ژید اعتراف کرده اند که «مهمترین چیزها برای گفتن آنهایی بودند که فکر می کردم لازم نیست بگویم زیرا بسیار واضح بودند.» همچنین سال بلو برای اینکه نویسنده ای تواناتر از آنچه بود بشود همیشه می گفت: «از اینکه نمی توانم بقدر کافی جزییات زندگی روزمره را ببینم رنج می برم.» حتی فیلسوف برجسته ای مانند آیزیا برلین صمیمانه اعتراف می کند که «من همواره مستعد به دست دادن توصیفات رنگارنگ از چیزهای بی اهمیت بوده ام.» در اینجا ناگزیرم یک سوء تفاهم را شرح دهم. توجه به جزییات به معنای دراز گویی نیست. من مانند میکل آنژ که می گفت: «هر اندازه که مرمر تراش بخورد و کوچکتر شود، مجسمه بزرگتر می شود» معتقدم «ایجاز و اختصار روح کلام است.» اگر می بینید این نوشته ام طولانی شده است تنها به این دلیل است که مجال کافی برای کوتاه نوشتن نداشتم. باز هم گول نخوریم. دیدن جزییات شرط لازم برای نوشتن است، نه شرط کافی. نوشته باید عمیق باشد. عمق نوشته در میزان توانایی اش برای کشف و درک معنای پنهان زندگی نهفته است. من قدرت جزییات را در شکوه بخشیدن به نوشته هایم تجربه کرده ام. اما برای آنکه نوشته ای ماندگار باشد علاوه بر جذابیت و شکوه، به پی های و ستون های محکم نیاز دارد. ستون یک نوشته معنای نهفته در آن است. همان طور که سبک نمی تواند به تنهایی نوشته ای را قدرت جاودانگی ببخشد، انباشتن اطلاعات و دیدن جزییات هم چیزی بیش از زرق و برق یک نوشته نیست. بهرحال، مردم یا همان خوانندگان بر اساس محتوی و معنی یک اثر در باره آن قضاوت می کنند، نه بر اساس جلد زیبای اثر. حتی ناشران هم این واقعیت را می دانند که «شیرازه است که یک کتاب را نگاه می دارد نه جلد آن.» من معتقدم شیرازه کتاب معنای آن است. سعی و صداقت اگر با سادگی و صراحت درهم نیامیزد، دست پخت ما خواندنی نخواهد شد. سادگی یا ساده نوشتن به متن قدرت و صلابت می دهد. ساده نوشتن تنها مسئله سبک نیست، مسئله دموکراسی و دموکرات بودن هم هست. آنها که اعتقادی به مردم ندارند و فقط برای خودشان و اطرافیان نزدیک شان می نویسند، میل سیری ناپذیری به قلمبه گویی دارند. اما آنها که افق های دورتری پیش رو دارند، صداها، سلیقه ها و صورت های مختلف را با کلمه ها و ترکیب های ساده تر و قابل فهم تر برای همه بکار می برند. ارزش ساده نوشتن محدود به دموکراسی نیست. اگر اینطور بود نویسندگان اقتدارگرا حق داشتند خود را از زحمت ساده نوشتن معاف کنند! ساده نوشتن با بنیادی ترین ارزش های دانش بشری یعنی توسعه و تعالی انسان در ارتباط است. «ارزش والاي دانش در حركتي نيست كه كشف آن در جمع كوچك متخصصان ايجاد مي كند، حتي در سودمندي عملي آن نيست، بلكه در تعالي و توسعه ذهن انسان به طور كلي است كه دانش علت آن است. مقصود از ذهن انسان به طور كلي، اذهان چند متخصص نيست، بلكه اذهان جماعتهاي انسان متمدن است.» برخی نیز قلمبه گویی را سپر بلا می سازند تا ضعف معنایی نوشتارشان پنهان بماند. یکی از فنون رایج برای اینگونه «پیچیده سازی» متن، بکار بردند واژه های نامانوس یا خارجی است. بقول ظریفی برخی گمان می کنند «اگر بجای جریان یا سیر بگویند «فراپویش» یا «پروسس» و اگر بجای متعالی بگویند «هستنده فراباشنده» فیلسوف می شوند!» برخی نیز ژست های عالمانه می گیرند و به عامه مردم نگاه عاقل اندر سفیه می اندازند زیرا گمان می کنند ذهن عامه مردم قادر به هضم اندیشه های متعالی علمی و فلسفی نیست. اما ترنس استیس طشت رسوایی این فرقه را بر زمین می اندازد و می گوید «اين تصور كه نمي توان انديشه هاي فلسفي و علمي را به زبان ساده براي مردم عادي شرح داد، تا اندازه زيادي نيز به اين سبب است كه فيلسوفان و ارباب علم، به طور كلي ميلي به اين كار ندارند؛ زبان ساده، از ناداني ارباب علم است نه از جهالت بشريت.» روی دیگر سکه اینست که اگر نگوییم همیشه، لااقل گاهی ما راهی جز بکارگیری زبان و مفاهیم ساده نداریم. با زبان شیمی و زیست شناسی در باره بحران احساسات امروز بشر صحبت کردن کار ابلهانه ایی است اما این اشتباه بزرگی است که دانشمندان گاهی مرتکب می شوند. اجازه بدهید سخن پروفسور «پاول استریتین»، اقتصاد دان آمریکایی، را در انتقاد از کاربرد روش های کمی در علم اقتصاد برای تبیین و توصیف رفتارهای آدمی در اینجا عینآ نقل کنم. او می گوید: من هیچ عبارت ریاضی برای بیان جمله عاشقانه «من دوستت دارم» نمی شناسم. ریاضیات یک زبان است، یا شاید بگویم یک زبان نامفهوم با ظرفیت های فوق العاده کوچک. افعال آن افعالی هستند که نمی توان بیش از چهار مورد برشمرد: برابرها، بزرگ تر است از، کوچک تر است از، تابعی است از. خب، فرض که اصل سادگی را پذیرفتیم، چطور می توان ساده نوشت؟ من صلاحیت تهیه دستور طبخ یک نوشته ساده و خوشمزه را ندارم اما بر اساس تجربه ام چیزهایی آموخته ام که شاید درست نباشد اما موثر و نتیجه بخش است. لااقل برای من اینطور بوده است! تجربه به من می گوید هر وقت تجربه های خصوصی و شخصی را وارد متن کرده ام، نوشته ام ساده تر و قابل فهم تر و در عین حال جذاب تر شده است. ذکر تجربه های خصوصی به متن شادابی و صمیمیت می بخشد. گویی رودخانه جاری حیات می شود که نسیم خنکی از آن می وزد. حتی در نوشته های دانشگاهی و حرفه ای که کمتر تجربه های خصوصی راه دارد، به این واقعیت رسیده ام که ذکر این تجربه رویکردی تازه به خوانندگان، موضوع مورد مطالعه و حتی روش تحقیق و دستاوردهای آن داده است. مکاشفه های شخصی را با تخصص های پژوهشی در آمیختن در انسان شناسی سابقه طولانی دارد. اما من فقط در باره انسان شناسی صحبت نمی کنم. هر نوشته آکادمیکی هر قدر هم نظری باشد به کمک تجربه های خصوصی قابل فهم تر و جذاب تر می شود. آزمون این واقعیت دشوار نیست. اگر به حافظه مان رجوع کنیم می بینیم از میان انبوه نوشته هایی که خوانده ایم آندسته زنده مانده اند که نویسنده در جایی از آن چیزی از تجارب خصوصی اش را صمیمانه به ما گفته است. اما کاربستن تجربه های شخصی تنها برای جذاب تر ساختن متن در چشم خواننده نیست. علت تاثیرگذاری این تجربه ها، یکی هم اصالت آنهاست. تجربه های شخصی ناب، دانش اصیلی هستند که دانشمندان آماتور یا غیر حرفه ای آنها را نقل می کنند. منظورم از «اصالت» همان تعریف و تعبیری است که هایدگر بیان می کند یعنی: «احساس زیستن» . بله، احساس زیستن تعبیر روشن و دقیقی برای دانش اصیل است زیرا هر کس آن را می خواند به نحو شهودی بر صحت و درستی آن مهر تایید می گذارد؛ و مهمتر اینکه از خواندن آن مسرور و مشعوف می شود. برای همین والتر اسکات می گوید: «بهترین دانش ها و معلومات شخص، مطالعاتی است که انسان بنفسه آن را تحصیل کرده باشد.» اما اصالت «تجربه زیسته» و نقل آن تنها در جلب توجه خواننده، «اصالت» و «احساس زیستن» آن خلاصه نمی شود؛ واقعیت کمی بزرگتر از اینهاست. دانشی که از تجربه شخصی برمی خیزد ریشه در «معرفت عامه» یا «عقل سلیم» دارد. عقل سلیم نه تنها برای افراد غیرحرفه ای منبع بزرگی الهام و دانش است، بلکه همه دانش ها و فلسفه ها به آن اتکا دارند. استفن پپر در کتاب مشهور «فرضیات جهانی» (1942) نشان می دهد که تمام نظام های فلسفی از این ويژگی برخوردارند که بر عقل سلیم به منزله منبع ملموس و مستدل برای فهم متکی هستند. قدرت نقد را در نوشتن نباید فراموش کرد. نقد را نباید با قلدری اشتباه کرد. برخی با اتکا بر بازوی قدرت به دیگران بسهولت هجوم می برند. نوشته انتقادی موثر است که پشتوانه آن عقلانیت، عدالت، انصاف و شهامت اخلاقی نهفته باشد. شاید بی مناسبت نباشد این سخن ماکیاول را بیاد داشته باشیم که می گوید: «فکر می کنم و همیشه فکر خواهم کرد که دفاع از هیچ عقیده ای ناروا نیست به شرط اینکه به یاری منطق باشد و نه با تکیه بر مرجعیت و خشونت.» ویلیام فاکنر خالق «خشم و هیاهو» و برنده نوبل 1950 معقتد بود که «نویسنده حاصل کار خود را از تضاد و درگیری فراهم می آورد. تضاد باعث ایجاد انگیزه می شود.» اشتباه نکنیم این نویسنده است که به کلمات روح و معنا می دمد نه بالعکس. زیرا نوشتن چیزی جز دمیدن روح در کلمات نیست. از اینروست که نیما می گفت: «کسی که شعر می گوید به کلمات خدمت می کند.» برخی گمان می کنند که برای نوشتن به دانستن واژه های بیشتر نیاز دارند اما واقعیت اینست که واژه هایی که در ذهن ماست کفایت نوشتن یک کتاب را می کنند تنها به این شرط که نوشتن تنها رسانه و ابزار انتقال دانش نیست بلکه روش پژوهش نیز هست. این نکته را بر اساس تجربه می گویم اگرچه ممکن است از دیده متخصصان روش تحقیق هم پنهان نمانده باشد. نوشتن تنها وسیله ای برای ثبت تجربه ها نیست بلکه همان تجربه کردن است. همان طور که استفن تایلور می نویسد بخصوص این امر در زمینه نوشته های مردمنگاری اهمیت مضاعف دارد زیرا تنها از طریق نوشتن اتنوگرافی به یک تجربه تبدیل می شود. تا پیش از آن مجموعه ای بی ربط از حوادث اتفاقی اند . نورمن میلر هم در جایی به واقعیت که نوشتن شیوه شناختن و پی بردن به حقیقت است را اینگونه بیان می کند: «تنها زمانی که حقیقت را می شناسم، لحظه ای است که حقیقت خودش را بر نوک قلم من آشکار می کند.» آلبرت انیشتین معتقد بود که «منحصر بودن آدمی، و برتری اش بر حیوانات دیگر در جهان، در این نیست که انسان قادر به فهم ایدهاست، بلکه در فهم این نکته است که می فهمد، و می تواند فهم خودش را به دیگر انسان ها از طریق کلمات منتقل کند.» تئودور آدرنو می گوید: «انسانی که دیگر وطن ندارد، نوشتن محلی برای زیستن او می شود.» در جایی خواندم که «کلمات پنجره هایی گشوده به حقیقت اند. ما پنجره های نو می سازیم تا حقیقتی تازه بیابیم.» نوشتن راهی برای گردگیری از آن پنجره هاست . سخنم را با این سخن چارلز دیکنز بپایان می برم که «دروازه های بزرگ هم با یک کلید کوچک باز می شوند.» دروازه نوشتن هم مداد یا صحفه کلید کامپیوتر است، چیزهایی که امروزه خوشبختانه حتی در روستاهای دورافتاده هم در دسترس همه است. و اگر عده ای هنوز گمان می کنند که برای نوشتن آماده نیستند یا استعداد آن را ندارند یک بار دیگر این نکته را از زبان ماکسیم گورکی یاد آور می کنم که «استعداد یعنی باور به وجود نیرویی در خود.» ویلیام کارلوس ویلیام می نویسد «ایده ای وجود ندارد مگر اشیاء.» ویلیام نمی خواهد قدر ایده را کم بشمارد، بلکه تاکیدی است بر اینکه ایده ها ریشه در تجارب زندگی روزمره دارند. افکار حاصل چیزهایی است که می بینیم، می چشیم، می بوییم، و احساس می کنیم. وقتی دوستی را ملاقات می کنیم، در کنسرتی شرکت می کنیم، یا کتابی را می خوانیم، در همه حال جهان را از طریق حواس درک می کنیم. از اینرو ویلیام بلیک «حواس را دروازه های ادراک» می نامید. از اینرو باز یا بسته بودن حواس به معنای باز یا بسته بودن ورودی ایده ها به فکر ماست. برای دیدن تنها یک راه وجود اینکه پرده های عادت را کنار بزنیم. در اینصورت دیگر چیزی را از قلم نخواهیم انداخت. هر شیء حامل ایده هایی است، مشرو به این اشیاء را دقیق بخوانیم.
Monday, January 12, 2004
دوستان عزیز مژده مژه! دوست عزیزم دکتر مجید تفرشی مجددآ شروع به نوشتن وبلاگ دیروز و امروز کرده است. دکتر تفرشی مورخ تاریخ معاصر ایران است و تاکنون چندین کتاب و دهها مقاله از وی منتشر شده است. مجموعه ای از اسناد روابط بریتانیا و ایران را ترجمه و در وبلاگش گذاشته است. خواندن آنها را جذاب و جالب یافتم. حال خود دانید همان طور که می دانید دوست دانشگاهی دیگری هم دارم که گاه گاهی وبلاگش را به روز می کند و مطالب جالبی می نویسد. منظورم دکتر علی اصغر سعیدی استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. دکتر سعیدی علاوه بر وبلاگ جامعه و اقتصاد دو سه وبلاگ آموزشی هم دارم. دکتر سعیدی دو کتاب ترجمه و چندین مقاله منتشر کرده است. علاقه مندان به گیدنز او را لابد می شناسند. کتاب جهان گریزان گیدنز را او به خوانندگان فارسی زبان تقدیم کرد.
Sunday, January 11, 2004
شاه واقعی بریتانیا کیست؟ شبکه چهارم تلویزیون بریتانیا در شنبه سوم ژانویه 2004 ساعت هشت شب فیلم مستند آکادمیکی در باره تاریخچه سلطنت در بریتانیا بنام Britain’s Real Monarch پخش کرد. این فیلم بر اساس مطالعات یکی از مورخان برجسته بریتانیا بنام «مایکل جونز» (Michael K. Jones ( ساخته شده است. مجری و گوینده برنامه «تونی رابینسون» (Tony Robinson) بود که مانند کارگاهان پلیس و در عین حال محققان دانشگاه ایفای نقش می کرد. رابینسون پیش از نیز مجموعه فیلم مستند باستانشناختی بنام «تایم تیم» (Time Team ) را بر اساس مطالعات پروفسور میک استون (Mick Aston (در شبکه چهارم ارائه کرد. علاوه بر این او نویسنده شانزده کتاب در باره تاریخ و باستان شناسی برای کودکان و نوجوانان است. و از نظر سیاسی نیز یک فعال سیاسی چپ گرا در حزب کارگر است. بر اساس قوانین بریتانیا سلطنت تنها به فردی تعلق می گیرد که دو ويژگی زیر را داشته باشد: 1. از نظر تبار و خون به خاندان سلطنت تعلق نسبی داشته باشد. 2. فرزند مشروع و حلالزاده باشد. بررسی دکتر مایکل جونز یکی از اسرار بزرگ سلطنت در بریتانیا را فاش ساخت. بر اساس مطالعات مستند و دقیق مایکل جونز در باره زندگی پادشاه ریچارد سوم - که در قرن پانزدهم پادشاه بریتانیا بود - کسی که فرزند او خوانده می شد، یعنی «ادوارد» و بعد از ریچارد به پادشاهی رسید اساسآ فرزند او نبوده است. ادوارد در سال 1442 متولد شد. بر اساس تحقیقات مایکل جونز، مادر ادوارد (یعنی همسر پادشاه ریچارد و ملکه وقت) دقیقآ نه ماه قبل از تولد فرزندش در فرانسه در شهر «موآن» Moan ) ( بوده است. دکتر جونز برای اطمینان از اینکه مبادا پادشاه ریچارد آن ایام سری به فرانسه زده و در کنار همسرش قرار گرفته باشد، به بررسی روز به روز زندگی پادشاه ریچارد می پردازد. بررسی جونز نشان می دهد که آن روزها و ماه ها ریچارد جز فرانسه هر جایی دیگری بوده است! همچنین در این زمان مطابق مدارک موجود سرکار ملکه با سرباز فرانسوی سر و سری داشته است! همچنین تصاویر موجود از ادوارد نشان می دهد که هیچ شباهتی بین او و پادشاه ریچارد (پدر رسمی و نه زیستی اش) وجود ندارد. این واقعیت از چشم تیزبین شکسپیر شاعر نیز پنهان نمانده است. شکسپیر در نمایشنامه «ریچارد سوم» در جایی اشاره می کند که «جانشین ریچارد حرامزاده است!» بنابر این تردیدی باقی نمی ماند که ادوارد حاصل رابطه جنسی نامشروع ملکه و آن سرباز فرانسوی وی بوده است. ادوارد بعدها بنام «ادوارد چهارم» پادشاه بریتانیا می شود. اگر چنین امری واقعیت داشته باشد این سوال مطرخ می شود که پس چه کسی حق پادشاهی داشته است؟ طبیعی است که برادرش که از نطفه واقعی پادشاه ریچارد بوده است. مایکل جونز هم نشان می دهد که بجای ادوارد باید برادرش «جورج» که فرزند مشروعی بوده است پادشاه می شد. و از آنجا که ادوارد سوم به ناحق پادشاه شده است، در نتیجه تمام پادشاهان و ملکه هایی که بعد از او در ادامه تبار وی سلطنت کرده اند، از جمله ملکه الیزابت دوم، ملکه فعلی بریتانیا، نادرست و نابحق بوده اند. دکتر مایکل جونز بررسی های خود را ادامه می دهد تا نشان دهد که اگر جورج پادشاه می شد، اکنون سلطنت بریتانیا به چه کسی تعلق داشت. به تعبیر دیگر شاه واقعی امروز بریتانیا چه کسی است؟ و عاقبت پادشاه واقعی بریتانیا را از راه بررسی های دقیق تبارشناختی کشف می کند. او فردی بنام «مایک هستینگز» (Michaele Hastings) است. مایک هستینگز از نوجوانی بریتانیا را ترک و ساکن استرالیا می شود و اکنون در شهر «جریلدری» (Jerilderie ( ساکن است. او مرد ثروتمند نزدیک به شصت ساله ای است که از دسترنج کار و تلاشش و نه میراث سلطنتی زندگی مرفه و خوشبختی دارد . وقتی رابینسون به ملاقات او رفت دختران و نوه هایش دور او را گرفته بودند. رابینسون به مایکل مژده داد که بررسی های تاریخی نشان می دهد که او پادشاه واقعی بریتانیا اوست. مایکل هم بعد از شنیدن خبر لبخندی زد! یعنی خب که چی؟! گفت آیا حاضرید پادشاه بریتانیا شوید؟ گفت: «نه». پرسید اگر ملکه الیزابت داوطلبانه از سلطنت کنار بکشد حاضرید پادشاه شوید؟ گفت: «نه» پرسید چرا؟ گفت: «چون جمهوری خواه هستم و در انتخابات استرالیا هم به نظام جمهوری رای دادم نه جکومت پادشاهی. من مخالف حکومت یک نفر بر مردم هستم، یک نفری که مردم او را انتخاب نکرده اند. حال فرقی نمی کند آن یک نفر من باشم یا کس دیگر.» و ادامه فیلم به این اختصاص داشت که مایکل زندگی آسوده تر و خوشبخت تری از ملکه الیزابت دارد. مایکل با مردم حشر و نشر می کند، پاب می رود، کنار زن و فرزند و نوه هایش است، و خیالش آسوده و درآمدش حاصل دسترنج و کار اوست. مورخ نیستم که بخواهم در باره ارزش و اعتبار فیلم نظر بدهم. برای من ایرانی این موضوع که این فیلم چه اهمیت سیاسی دارد و واکنش موافقان و مخالفان سلطنت در بریتانیا به آن چگونه است فعلآ اهمیت ندارد. زیرا برای من هنوز مسئله آزادی و دموکراسی پرسش های بی پاسخ اند. از اینرو وقتی فیلم را می دیدم دو نکته زیر در ذهنم شکل گرفت: • آزادی بیان چه نعمت ارزشمندی است. می توان مشروعیت ملکه و سلطنت او را در یک فیلم مستند تاریخی زیر سوال برد و آن فیلم را در تلویزیون کشوری که ملکه بر آن حکومت می راند نشان دارد. • دموکراسی یک فرهنگ است، فرهنگی که اگر در جامعه ای ریشه دواند انسان های دموکراتی تربیت می کند که حتی حاضر نیستند خودشان پادشاه شوند. قواعد و ارزش های دموکراسی را نه فقط برای دیگران بلکه برای خودشان هم اعمال می کنند. در ایران بسیاری از دموکرات ها برای این با دیکتاتوری مخالف اند که خودشان دیکتاتور شوند! برداشت شما این فیلم چیست؟
Thursday, January 08, 2004
گوش شیطان کر و از چشم حسود و بدخواه بدور باشه. دو باره خواننده های وبلاگم دارد بالا می رود. حالا چه اتفاقی افتاده خدا عالمه. دفع قبل چند روز بعد از اینکه گویا وبلاگم را در قسمت وبلاگ های برگزیده اش انتخاب کرد وبلاگم برای همیشه خراب شد. یادش بخیر! روز دویست سیصد نفر بازدیدکننده داشتم. البته کمی هم تعجب کردم. یعنی این پرت و پلاها دویست نفر خواننده داشت؟! بگذریم. نمی دانم اینبار چه کسی وبلاگم را کجا معرفی کرده است، انشاءالله که خیر است. خیلی ممنون می شوم اگر کسی از علت افزایش خواننده های این وبلاگ اطلاعی دارد برایم بنویسد و صاحب این وبلاگ را از نگرانی در آورد!
آمادگی برای دفاع فقط یک قدم دیگر مانده است. بگو انشا الله. چهاردهم ژاونیه روز دفاع از رساله ام است. باز هم بگو انشاء الله. امروز سه شنبه ششم ژانویه با استاد راهنمایم قرار ملاقات داشتم. ساعت یازده و پنج دقیقه اتاقش بودم. اتاقش وسط کریدور دپارتمان انسان شناسی، طبقه پنجم ساختمان اصلی سواس در«میدان راسل» است. پروفسور ریچارد تاپر متخصص مردم شناسی ایران است. قد بلند، موهای بور، چهره آرام و خندان و سبیل های قابل توجهی دارد! پنجاه و چند ساله است اما هنوز پر انرژی و فعال است. امسال بازنشسته می شود. سی و هفت سال است تدریس می کند. رساله دکتری و اغلب کارهایش را در باره عشایر شاهسون دشت مغان انجام داده است. سال های اخیر در زمینه سینمای ایران کار می کند. یک کتاب در این زمینه منتشر کرده و یک دوره تدریس مردم شناسی رسانه ها در خاورمیانه در سوآس تاسیس کرده است که عمدتآ به سینمای ایران اختصاص دارد. آخر خاورمیانه جز سینمای ایران سینمای دیگر هم مگر دارد؟! مثلآ سینمای افغانستان یا عراق یا عربستان (که اصلآ ساختمان سینما هم در آن وجود ندارد چه رسد به صنعت فیلم و از این حرف ها) یا سینمای شیخ نشین ها! علاوه بر ایران در میان عشایر افعانستان و ترکیه هم کار میدانی کرده و به زبان های فارسی و ترکی و اردو هم تسلط دارد. زبان دانشگاهی دومش هم فرانسه است. علاوه بر سینما، در زمینه «اتنوگرافی خاورمیانه» و «فیلم اتنوگرافی» هم تدریس می کند. خانم دکتر زیبا میر حسینی هم همسرش است. دکتر میر حسینی انسان شناس توانا و در زمینه مطالعات انسان شناسی حقوقی زنان در اسلام و ایران صاحبنظر برجسته ای است. فیلم های «طلاق به سبک ایرانی» و «دختران فراری» او جوایز بین المللی زیاد برده اند. لابد فیلم هایش را دیده اید؟ اگر ندیده اید، نقد من بر فیلم «دختران فراری» در شماره سوم مجله انسان شناسی ایران را بخوانید. بگذریم. تق تق در را زدم. صدایی بلند گفت: «کام این!» در را باز کردم و داخل شدم. کت و شلوار بعلاوه پالتو مشگی داشتم. مثل همیشه! اگر عصایی داشتم لابد می شدم آدم حسابی! پشت مونیتور نشسته بود. سلام و احوالپرسی کردیم. مثل همیشه. از چند دقیقه تاخیر عذر خواهی کردم. باز هم مثل همیشه! قرار مان یازده بود. خندید. یعنی به تاخیرهای من عادت کرده است! یک جلد صحافی شده رساله ام را روی میزش گذاشتم. تا بحال رساله ام را ندیده بود! منظورم چاپ و جلد شده اش است. تعجب نکنید. دنیای اینترنت روش ارتباط استاد و دانشجو را عوض کرده است. همیشه نوشته هایم را ایمیل می کردم. او هم نظراتش را با ایمیل برایم می فرستاد. خوب یادم هست. فقط چند ماه اول نوشته هایم روی کاغذ پرینت می کردم. بعد همه ارتباطات ما مجازی شد! این اواخر روش ویرایش و نقد و نظر روی متن «وُرد» را هم آموخت و به من هم یاد داد. بعد از آن نظراتش را داخل متن می نوشت. با این که در بریتانیا رسم نیست استادان نوشته های دانشجویان را ویرایش کنند، (بگو کجای عالم رسم است!) زحمت ویرایش و غلط گیری رساله ام را با دقت و وسواس انجام داد. واقعآ کاری کرد کارستان. اگر دانشجوی دانشگاه های بریتانیا باشید منظورم را متوجه می شوید. برخی از استادان گاهی دو سه ماه سر می دوانند تا گزارش دانشجوی بیچاره را بخوانند چه رسد به اینکه مسئولیت ویرایش آن را هم بپذیرند. می دانم در این زمینه درد کشیده اید! در مملکت خودمان برخی استادان معظم اصلآ گزارش دانشجویان را نگاه نمی کنند چه رسد بخوانند. ویرایش پیشکش! دوره فوق لیسانس در یکی از تحقیقاتم در باره «زندگی و فعالیت های اقتصادی سیک های هندی مقیم تهران» (آنها که معبدی در خیابان صفی علیشاه دارند) در گزارش نوشتم سیک ها از ایران ادویه به هند صادر و از هند فرش دستباف به ایران وارد می کنند! و دو صفحه آن را شرح و بسط دادم! منتظر بودم استادم با خواندن این عبارات بپرسد این سیک های دیوانه چرا زیره به کرمان می برند و گیوه به سنجان! نه تنها اعتراضی نکرد، بلکه بالاترین نمره کلاس (18) را عطایم فرمود و مبلغی هم تعریف و تمجید که کارم شایسته نمره بیست است و این حرف ها! بگذریم. دستش درد نکند. هردوی آنها را می گویم! محبت ورزیدند. این را صمیمانه می گویم. دوستان دانشجوی ایرانی سوآس (که خوانندگان این وبلاگ هم هستند) می گویند اقبالم بلند بوده است که سوپروایزری صمیمی و نسبت به کارم دلسوز پیدا کرده ام. مقصود جلسه امروز بود. موضوع جلسه مان بحث در باره نحوه برگزاری جلسه دفاعیه من بود. صحبت را من آغاز کردم. مطابق معمول! گفتم «بار اول است دکتری می گیرم، از اینرو خواهش می کنم آداب و رسوم جلسه را با آب و تاب بیشتر شرح دهید!» گفت: «مگر دیگران چند بار دکتری می گیرند که بار اول تان است؟» گفتم: «خب، در مملکت ما بعضی ها شش هفت عدد دکتری دارند!» باز لبخندی زد و گفت: «خب لابد آنها بدون دفاع از چیزی دکتری می گیرند! مقصودم دکتری افتخاری است.» دیدم بحث جدی شد. گفتم: «شاید. اما می دانم دکتر یحیی آریان پور در زندگینامه اش فهرست بلندی از انواع دکتری بود.» بعد هم رفتیم سراغ اصل مطلب. یعنی او رفت، والا من هرگز از حاشیه رفتن سیر نمی شوم! گفت: «با توجه تجاربی که دارم نکات زیر را در وایوا (جلسه دفاع) در نظر داشته باش.» اجازه خواستم قلم و دوات را آماده کنم و دانه دانه آنها را بنویسم! او گفت و من اینطور نوشتم. • رسم است که «اگزمینرها» (ممتحن ها) ناهار مهمان دانشکده اند. اگر باشم خودم، اگر نه پروفسور جان پیل (مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان) از آنها پذیرایی می کند. پرسیدم پول پذیرایی را شما می دهید یا بعهده دانشکده است؟ حندید! متوجه شد می خواهم از جلسه یک سناریو اتنوگرافیک بنویسم! همین باعث شد با دقت جزییات را بیشتر شرح دهد. فکری کرد و گفت: «بودجه آن با دانشکده است. اما خب اغلب ممتحنین دوستان و همکاران ما هستند. ما هم نمی رویم از دانشکده پول پذیرایی از دوستان مان را مطالبه کنیم!» • همان طور که می دانی خانم پروفسور مارتین از «رویال هاوی» ممتحن داخلی است (یعنی از دانشگاه لندن) و پروفسور جان دیویس از دانشگاه آکسفورد ممتحن خارجی (خارج از دانشگاه لندن) است. همان طور که قبلآ در باره آنها صحبت کرده ایم پروفسور جان دیویس چهره دانشگاهی مهمی در رشته انسان شناسی در دانشگاه آکسفورد و مسئولیت مرکز تحقیقات انسان شناسی آن دانشگاه را عهده دار است. در لیبی، ایتالیا و بسیاری از کشورها کار میدانی کرده است و در زمینه تاریخ و نظریه های انسان شناسی صاحبنظر مطرحی است. چون رساله شما در باره تاریخ مردم شناسی است، او از این نظر بیشتر به کار شما نگاه می کنم. خانم مارتین هم متخصص تاریخ ایران در عصر حاضر است و با توجه به اینکه شما هم مباحث تاریخی کارتان زیاد است او از این حیث کار را بررسی می کند. مطابق مقررات، رساله های دکتری را دو نفر استاد بررسی می کنند. یکی از داخل دانشگاه و دیگر استادی از دانشگاه دیگر. • جلسه راس ساعت 2 شروع می شود و بین دو تا دو ساعت و نیم بطول می انجامد. بهتر است چند دقیقه زودتر در اتاق حاضر باشید (لابد لازم نباشد منتظر من بمانند!) این تذکر مخصوص دانشجویان ایرانی وقت شناس مثل من است! • جلسه در اتاق جان پیل یا من برگزار می شود. • حضور من در جلسه الزامی نیست. مطابق مقرارات استادان راهنما باید تمام مدت جلسه سکوت کنند. مطلقآ حق مشارکت در بحث را ندارند. از اینرو بهتر است من اصلآ داخل جلسه نیایم. این برای شما هم از نظر روان شناسی جلسه بهتر است. اما در دانشکده می آیم و منتظر نتیجه جلسه می مانم. • ممکن است ممتحنین جلسه را با تعریف و تمجید از کارت آغاز کنند و بگویند از کارت راضی اند. این به معنای آن نیست که کارت بدون اشکال و نقد است. آنها بسیار صریح و تند از شما سوال می پرسند و نقد می کنند. همچنین ممکن است هیچ تعریف و تمجیدی نکنند. این هم به معنای آن نیست که از کار شما ناخشنود هستند، بلکه صرفآ نخواسته اند در ابتدای جلسه گفتگو را با این شیوه آغاز کنند. • در ابتدای جلسه از شما می خواهند که خلاصه ای از تحقیق تان را ارائه کنید. بهتر است خلاصه ای کوتاه و دقیق ارائه کنی. لازم است از قبل برای این منظور بحثت را آماده کنی. مراقب باش بیش از حد روی نکات توقف نکنی. هر جا که لازم به بحث و شرح بیشتر باشد ممتحنین می پرسند. • هنگام معرفی کار حتمآ محدودیت ها و کاستی های تحقیقت را شرح بده. این کار نشان می دهد که از قلمرو و محدوده کارت آگاهی داری و بسیاری از نکاتی که احتمالآ آنها مورد نظر دارند شما پیشاپیش می دانی. در نتیجه آنها شما را وارد چالش در زمینه های نمی کنند. • ممتحنین قبلآ در باره رساله با هم گفتگو کرده اند و هر کدام نظرشان بصورت مکتوب نوشته و بهم داده اند. بنابر این آنها هم رساله را خوانده اند هم از نظرات یکدیگر بطور دقیق مطلع اند. • ممتحن خارجی آغاز کننده گفتگوست و معمولآ پرسش ها و نقد های تند و تیز را او بیشتر مطرح می کند. اگرچه ممتحن داخلی هم از ذکر آنچه بخواهد دریغ نمی کند. • در مقابل انتقادات ممتحنین صرفآ دلایلت را کوتاه و شمرده شرح بده و درصدد نباش حتمآ آنها با تو هم نظر شوند. ممکن است در زمینه ای شما با هم اختلاف نظر داشته باشید. جلسه جای متقاعد کردن یکدیگر نیست. • یادداشت برداری از نکاتی را که ممتحنین می گویند فراموش نکن. این امر نشان می دهد که بحث آنها را جدی گرفته ای؛ و ضمنآ برای تکمیل و ادامه تحقیقت در آینده این نکات مفید و مهم هستند. سریع و حرفه ای یادداشت برداری کن که ممتحنین ناگزیر نشوند مکث کنند. • ممتحنین ممکن است پیشنهادات کلیدی و مهمی برای ادامه تحقیقت، و انتشار آن ارائه کنند. همچنین ممکن است آنها اعلام کنند آماده اند «توصیه نامه» برای انتشاراتی ها بنویسند و هر کمکی برای نشر رساله می توانند ارائه کنند. شما هنگام انتشار رساله می توانی به ناشر بگویی که ممتحنین رساله ات چه کسانی بوده اند و آنها حاضرند کارت را تایید کنند. • ممتحنین در پایان جلسه یکی از چند نظر زیر را به کمیته دانشگاه ارائه می کنند. اول، ممکن است بدون پیشنهاد هر گونه اصلاحی کار شما را بپذیرند. این معمولآ بندرت اتفاق می افتد. دوم، ممکن است پیشنهاد بدهند که شما «اصلاحات جزئی» انجام دهید. اغلب اینگونه است. سوم، ممکن است پیشنهاد «اصلاحات کلی» بخواهند. بیست و چند درصد مواقع اینطور است. چهارم کار را «رد» کنند و «درجه ام فیل» بجای دکتری پیشنهاد کنند. همچنین احتمال بسیار نادری هم وجود دارد. اینکه کلآ رساله را رد کنند. مطمئن باش شامل حال شما نخواهد شد! • ممتحنین هرگونه اصلاحی که پیشنهاد کنند باید به نحو دقیق روشن کنند چه چیزی مورد نظرشان است. نمی توانند اظهار نظرهای کلی مثل روش شناسی را اصلاح کند یا استدلال هایش باید محکم تر شود و از این نوع چیزها بگویند. • ممتحنین پیشنهادات شان را بصورت مکتوب می نویسند و در فرم مخصوصی به کمیته ای به دفتر مرکزی دانشگاه لندن می دهند. کمیته اگر پیشنهادات و انتقادات ممتحنین را درست تشخیص داد، به شما ابلاغ می کنند که در یک فاصله زمانی معین آنها را انجام دهید. • کمیته معمولآ آنچه ممتحنین بنویسند می پذیرند مگر آنکه اختلاف نظری باشد یا دانشجو اعتراضی داشته باشد. در آن صورت به اختلافات رسیدگی می کنند. • تا دریافت مدرک سه یا چهار ماه بطول می انجامد اما در این فاصله نامه تایید جلسه دفاعیه و رساله شما را می دهند. • گواهی مدرک دکتری شما در روز «جشن فارغ التحصیلی» در 26 جولای اعطا می شود. شما را برای شرکت در جشن دعوت می کنند. اگر نخواهید در جشن شرکت کنید مدرک تان را به شما تحویل می دهند. • بعضی دانشکده ها رسم است بعد از جلسه دفاع، دانشجو استادان راهنما را برای شام مهمان می کند! ولی من شاید آن روز نباشم! • بعضی دانشجویان با ممتحنین دوست می شوند چنانکه گاهی برای همیشه با هم همکاری می کنند. حتی گاهی با هم ازدواج می کنند! مثل خودم که ممتحن زیبا در دانشگاه کمبریج بودم. اولین بار آنجا زیبا را دیدم. چند سال بعد هم با هم ازدواج کردیم. خدا را شکر که خانم پرفسور مارتین اولآ متاهل است، ثانیآ جای مادر بزرگ من است! و گرنه اکرم قید دکتری حقیر را در این آخرین لحظه می زد! ادامه داستان بعد از جلسه دفاع. انشاء الله
Monday, January 05, 2004
شیوه ها و سیاست های فرهنگی مقابله با زلزله «انرژی زلزله از نیروهای نهفته زمین و معنای آن از زمین ذهن ما تغذیه می شود. » زلزله نه تنها قهر خداوندی نیست بلکه بیش از آنکه فاجعه ای طبیعی باشد «مسئله اجتماعی» است که برخی جوامع شیوه حل و مقابله با آن را آموخته اند و برخی دیگر هنوز از مقابله با آن عاجزند. برخی جوامع آن را پدیده ای لاینحل و تقدیر تاریخ خود فرض کرده اند، و برخی دیگر آن امری قابل کنترل و مهار دانسته اند. فاجعه پدیده ای است ساخته و پرداخته فرهنگ و شیوه پاسخگویی و واکنش آن نیز امری است فرهنگی ( .(Hoffman and Oliver-Smith 2002 بنابر این آنچه زلزله را به فاجعه تبدیل می سازد فعل و انفعالات زمین شناختی نیست، بلکه تلفات و خسارات زلزله و فهم و تلقی ما از آن، این پدیده را به فاجعه تبدیل کرده است. در این صورت اگر بتوان این پیامدها را مهار کرد، زلزله دیگر تنها یک حادثه طبیعی مانند ریزش باران، طلوع و غروب خورشید، جزر و مد دریا، خسوف و کسوف، وزش نسیم بهاری، و رویش گیاهان و گل ها است نه یک فاجعه. از این منظر، «عامل انسانی» نقش مهمی در چگونگی و ماهیت زلزله در جوامع مختلف دارد. نقش عامل انسانی در هر جامعه تابع فرهنگ و آموزش هایی است که در زمینه فاجعه و زلزله به افراد داده می شود. در فرهنگ های مختلف فهم های مختلفی از زلزله و شیوه های مواجه با آن وجود دارد. در این مقاله تلاش شده است نقش عامل انسانی و شیوه های فرهنگی محتلف مواجه با زلزله در مجموعه فرایندهای مربوط به شناخت، پیش بینی، پیشگیری و کاهش خسارات زلزله توضیح داده شود. طی چند دهه ی پایانی قرن بیستم زلزله یک میلیون انسان را در کره زمین به کام مرگ کشید (Noji 1997) که اکثریت این انسان ها در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته است. آمار کشته ها و مجروحان زلزله های در هندوستان، مکزیک، ترکیه، و ایران در مقایسه با ژاپن، آمریکا و چین نشان می دهد که تفاوت آشکاری بین دو گروه «جوامع در حال توسعه» و «جوامع توسعه یافته» وجود دارد. کبن ویسنر (از متخصصان مسائل زلزله و مسائل انسانی و اجتماعی فاجعه) در واکنش به زلزله بم در یادداشتی با بررسی تطبیقی میزان مرگ میر ناشی از زلزله در آمریکا و ایران، آمار تلفات زلزله در آمریکا را بشرح زیر می نویسد. «زلزله جنوب کالیفرنیا (1994 ) 54 کشته، در مناطق مرکزی کالیفرنیا (2003 ) تنها 3 کشته، در شمال کالیفرنیا (1989) 63 کشته، در ساحل «سیتل» (2001) بدون تلفات بوده است. در مقابل زلزله به نحو مستمر و منظم خسارات جانی و مالی انبوهی بر جامعه ترکیه وارد می سازد. ترکیه در سال های 1970، 1976، 1983، 1992، 1995، 1998 و 1999 شاهد زلزله های مخرب بوده است. در این زلزله ها بیش از یک صد و پنجاه هزار کشته و صدها هزار مجروح بجای ماند (2000 Mitchell) . هندوستان از جمله کشورهایی است که اغلب بلایا و فاجعه ها در آن به نحو منظم و مستمر رخ می دهد بنابر گزارش رسمی در سال های 1988 تا 1997 هر ساله قریب به 25 میلیون نفر در هندوستان از بلایا آسیب دیده اند. آمار کشته ها و مجروحان زلزله در ایران نشان می دهد که جامعه ایران قرن های متمادی است که با پدیده زلزله دست به گریبان است و هنوز تحولی جدی در شیوه ایرانیان با این پدیده بوجود نیامده است. نخستین گزارش ثبت شده زلزله مربوط به زلزله 1 دي 235 (خورشيدي) در شهر و منطقه دامغان است که گفته می شود 200 هزار كشته بجای گذاشت. زلزله 3 فروردين 272 منطقه اردبيل با 150 هزار كشته، زلزله 27 آبان 1105 تبريز با 77 هزار كشته از جمله زلزله هایی است که گزارش هایی از آن ثبت شده است. بنابر گزارش «مرکز تحقیقات وزارت مسکن و شهرسازی» 349 شهر کشور در معرض خطر زلزله قرار دارد. در میان این شهرها، احتمال وقوع زلزله در 57 شهر از جمله شهرهای تهران و کرج «خیلی زیاد» و سایر شهر «متوسط» یا «کم» برآورد شده است. آنچه ایران را تهدید می کند تنها زلزله نیست بلکه ایران مستعد سی نوع بلا و فاجعه از مجموعه چهل نوع بلایای طبیعی و بلایای انسانی است و در زمره ده کشور نخست جهان از نظر آسیب پذیری در مقابل «بلایای طبیعی» شناخته می شود. بررسی ها نشان می دهد که با توجه به دانش و فناوری امروز این امکان هست که زلزله تا هفت ریشتر بدون خسارات جانی و مالی و زلزله های بیش از هفت ریشتر با خسارات اندکی همراه شود . بنابر این این پرسش مطرح است که چرا جامعه ایران نتوانسته است متناسب پیشرفت دانش و فناوری روز سرزمین خود را از خطر ناامنی های ناشی از بلایای طبیعی و انسانی نجات دهد؟ و چه اقدامی برای نجات از شرایط موجود می توان انجام داد؟ به اعتقاد بن ویسزنر، علت تلفات بالای زلزله در ایران نادرستی سیاست های مربوط به ساختمان سازی و مواجه با زلزله است زیرا دانش و فناوری امروز این امکان را فراهم کرده است که بتوان از تلفات و خسارات جانی زلزله کاست. پژوهشگران زلزله شناس در گزارش علمی که به سفارش سازمان ناتو در زمینه زلزله در سال 2003 فراهم کردند برای مقابله با زلزله راهکارهای زیر را ارائه کردند: • کاهش خطرات زمین لرزه: مقاوم سازی ساختمان ها، پرهیز از گسترش شهرها در مناطق زلزله خیز، و وضع قوانین برای جلوگیری از ساخت و سازهای نامقاوم. • ارتقاء آگاهی های عمومی و ترغیب مردم به همکاری: کاهش خطرات زلزله مستلزم همکاری تمام گروه های مردم، دانشمندان، رسانه ها، مسئولان، سازمان های دولتی، سازمان های غیر دولتی و همه اجزاء جامعه با یکدیگر است. • ارتقاء و بهبود شناخت علمی زلزله: با توجه به اینکه شناخت کنونی انسان از زلزله رضایت بخش نیست، لازم بررسی های مختلف زمین شناختی، تاریخی، اجتماعی از دیدگاه های مختلف گسترش یابد. • اصلاح و بهبود روش هایی برای تخمین زدن خسارات و خطرات زلزله: در حال حاضر امکان پیش بینی قابل اعتماد، دقیق و فوری زلزله وجود ندارد. حتی اگر امکان چنین پیش بینی هایی هم وجود داشت، مسئله تلاش برای کاهش خسارات زلزله را منتفی نمی کرد. • حمایت از تحقیقات علمی زلزله شناسی برای دستیابی به استاندارهای معتبرتر و بهتر در زمینه شناخت زلزله • اتخاذ سیاست هایی برای ارزیابی روش های پیش بینی و هشداردهی زلزله: در این زمینه باید رسانه ها آموزش های لازم برای هشدار دادن، اطلاع رسانی و آموزش در باره زلزله را ببینند. بر مبنای آنچه گزارش مذکور نشان می دهد و عقل سلیم حکم می کند راه حل ایده آل برای نجات از خطرات مادی و جانی زلزله اینست که اولآ ساختمان ها را در مقابل زلزله مقاوم سازیم، ثانیآ به دانشی دست یابیم که زمان وقوع زلزله را پیش بینی کند تا مردم بتوانند بموقع از محل خطر به جای امن پناه ببرند. اما هر دو این امر در ایران با موانع جدی مواجه است. مقاروم سازی ساختمان ها در کشوری مثل ایران که 394 شهر آن زلزله خیز است نیازمند زمان و سرمایه اقتصادی است که در توان اقتصادی فعلی جامعه ایران برای اجرای تمام و کمال آن نیست. پیش بینی زلزله چنانکه کارشناسان مهندسی و زمین شناسی زلزله می گویند هنوز میسر نشده است. اگرچه در چهارم فوریه 1975 کارشناسان توانستند وقوع زلزله در شهر پر جمعیت «هایچنگ» و لئائونینگ چین را بموقع پیش بینی کنند و جان مردم شهر را نجات دهند اما همان کارشناسان نتوانستند زلزله دو سال بعد در «تانگشان» که منجر به مرگ دهها هزار نفر شد را پیش بینی کنند. در نتیجه باید تا رسیدن به موقعیتی که بتوان ایده آل های مذکور را تحقق بخشید در اندیشه راه هایی برای کاستن خسارات، کمک به مردم بعد از وقوع حادثه و روش هایی مناسب برای نوسازی و بازسازی مناطق و افراد آسیب دیده بود. چین بعد از زلزله سال 1976 تجارب بسیار گرانقدری در زمینه راه های کاهش خسارات زلزله داشته است. همانطور که گزارش ناتو ابراز می کند «افزایش آگاهی های عمومی در باره زلزله و شیوه های مقابله با آن» و «مشارکت تمام گروه های مردم» شرط اساسی برای موفقیت در سیاست های جلوگیری از خسارات زلزله است. واکنش مردم به وقوع زلزله تابع دانش و نگرش های زیر است 1. میزان دانش و آگاهی از مباحث بنیادین مربوط به زلزله و نحوه مواجه با آن 2. میزان اعتماد و توجه به نظرات کارشناسان و دانشمندان زلزله شناس 3. میزان آگاهی مستمر از حوادث، فعالیت ها، خبرها و مسائل مربوط به زلزله. در کشورهای در حال توسعه اغلب واکنش عاطفی و احساسی نسبت به زلزله و بلایای دیگر ابراز می شود اما جهت کاهش خسارات و جلوگیری از وقوع آن اقدامی صورت نمی گیرد. در این کشورها اغلب زلزله به منزله حادثه ای متافیزیکی تلقی می شود که جز تسلیم و پذیرش آن راه دیگر برای آن متصور نمی شوند. از اینرو مجموعه ای از توجیهات مذهبی و باورهای عامیانه برای سازگاری با زلزله در این فرهنگ ها شکل گرفته است. میشل در باره زلزله در ترکیه می نویسد ترکیه بزودی بعد از اندک حادثه را به فراموشی می سپارد. معمولآ به محض وقوع حادثه نخست وزیر وارد منطقه می شود و حادثه را «خواست خدا» اعلام می کند و وعده می دهد که به زودی منطقه بهتر از گذشته آن بازسازی می شود.» (2000 Mitchell) این شیوه واکنش به زلزله برای مردم ایران امری کاملآ شناخته شده است زیرا ما نیز اغلب به همین نحو عمل می کنیم. اگرچه پیش بینی دقیق زلزله میسر نیست اما آگاهی عمومی از زلزله و مشارکت همگانی در مقابله با آن می تواند کمک اساسی به پیشگیری از حسارات مرگبار شود. زلزله شناسان چینی معمولآ در چهار سطح احتمال وقوع زلزله را پیش بینی می کنند. • بلند مدت: تعیین اینکه چه مناطقی زلزله خیز هستند بدن بیان زمان مشخصی برای بروز حادثه • میان مدت: ذکر این نکته که در چه مناطق زلزله خیزی گسل ها و نیروهای درون زمین فعال شده اند. در این زمینه نیز معمولآ زمان خاصی گفته نمی شود اما احتمال وقوع زلزله در سه سال پیش بینی می شود. • کوتاه مدت: احتمال وقوع زلزله در کمتر از یک سال پیش بینی می شود • فوری: احتمال وقوع زلزله در 3 تا 15 پیش بینی می شود. از آنجا اعلام و پیش بینی زلزله می تواند تاثیرات منفی بر روحیه و زندگی مردم بگذارد، تنها «پیش بینی های فوری» اعلام عمومی می شود. در پیش بینی های فوری مردم نقش بسیار مهمی در کمک به دانشمندان و مسئولان می توانند ایفا کنند. در چین در نتیجه آموزش های مستمر در زمینه زلزله دانش و آگاهی عمومی کمک بسیار موثری به پیش بینی و کاهش خسارات زلزله کرده است. «كودكان چين در ابتدايي ترين سال هاي تحصيل، زلزله خيزي كشورشان را باور مي كنند. ياد مي گيرند براي جلوگيري از تكرار زلزله شاسني كه در 1556، با 820 هزار قرباني، مرگ بارترين زلزله جهان شناخته شد، تا چه حد بايد بر خروش هاي اين پديده بي رحم آگاه باشند. آنها آموخته اند حتي تغييرات رفتاري جانوران و گياهان را جدي بگيرند، به ميزان شيب زمين و ترك هاي منطقه مسكوني شان دقت كنند و با 18 هزار پژوهشگر حرفه اي زلزله كه در دورافتاده ترين روستاهاي چين مشغول تحقيق و زلزله نگاري منطقه هستند «همكاري خاموش» داشته باشند.دولت داران چين هم باور كرده اند كه پيش بيني زلزله امري شدني و ممكن است و براي روي نگرداندن مردم از دولت و امنيت بخشي حقيقي به زيست آنان، بايد آنچه را روي مي دهد براي همه توضيح داد و تك تك افراد را در مقابله با زلزله مشاركت داد. آنها تأكيد دارند كساني را كه در معرض اين خطر قرار دارند را «بايد» آموزش داد.» در ژاپن به منظور افزایش آگاهی مردم از ساز و کار وقوع بلایای طبیعی و زلزله و داشتن حداقلی از دانش ها و مهارت های لازم برای مقابله با آن «گسترش فعالیت های آموزشی ، اطلاع رسانی و ارتباطات دائمی با عموم مردم در کشورهای زلزله خیز به منزله یک سیاست محسوب می شود.» از اینرو در ژاپن سازمان های متعددد زیر عهده دار این امر مهم هستند. • آژانس مترولوژی ژاپن: این مرکز به نحو منظم بصورت هفتگی و ماهانه فعالیت های مربوط زلزله شناسی را از طریق رسانه ها و مطبوعات اعلام می کند. • موسسه بررسی های جغرافیایی ژاپن: این موسسه نتایج تحولات زمین شناختی و مسائل مربوط به پیش بینی ها و احتمالات مربوط به زلزله را به طور منظم از طریق رسانه و مطبوعات به اطلاع عموم می رساند و در صورت وقوع زلزله فعالیت های فوق العاده برای اطلاع رسانی و ارتباط عمومی با مردم انجام می دهد. • موسسات آمزشی و فرهنگی دولتی در سراسر ژاپن برنامه های آموزش عمومی در باره مقتبله با زلزله را به نحو دائمی و مستمر برگزار می کنند. در کالیفرنیا و بسیاری از ایالت های فاجعه خیز آمریکا برای ایجاد آمادگی در بین مردم در زمینه مواجه با بلایا و فاجعه های طبیعی و انسانی اقدام به آموزش مهارت، دانش ها و نگرش های لازم در مدرسه از دوران دبستان کرده اند. آموزش مدرسه ای نه تنها باعث آماده سازی افراد در مقابل با حوادث در زمان حال حاضر می شود بلکه باعث فرهنگ سازی و تحولات فرهنگی عمیق در نسل آینده می گردد. در نتیجه جامعه به نحو ساختاری می آموزد که چگونه با بحران های ناشی از بلایا مواجه شود. علاوه بر آموزش مدرسه ای، مراکز پژوهشی نیز در آمریکا برای «آموزش عمومی در زمینه مقابله با بلایای طبیعی و زلزله» فعالیت می کنند. این فعالیت ها معطوف به آگاه کردن مردم از تازه ترین نتایج تحقیقات در زمینه زلزله و شیوه های مواجه با آن است. یکی دیگر از راه های اطلاع رسانی و حساس کردن وجدان جامعه به زلزله و اهمیت آن، ایجاد نهادها و نمادهایی است که وجود زلزله را به نحو دائمی تبلور بخشد و به مردم گوشزد کند. برای این منظور ژاپن، چین و آمریکا اقدام به تاسیس موزه های زلزله کرده اند. دولت چین به منظور گرامیداشت کشته شدگان زلزله و ایجاد مرکزی برای تبلور و عینیت بخشیدن به تبعات مخرب زلزله تصمیم به احداث موزه ای در شهر «گلمود» در استان «کینگایی» در شمالغربی چین گرفته است. این موزه ضمن ارائه اطلاعات و آموزش های عمومی در باره زلزله، فیلم ها و کلیه مدارک مستند و بقایای دیدنی زلزله های بزرگی که در چین اتفاق افتاده است را نشان می دهد. همچنین ایالت کالیفرنیای آمریکا که گفته می شود زلزله خیزترین شهر بزرگ جهان است، «نمایشگاه دائمی» زلزله را در سال 1997 تاسیس کرده است. این موزه یا نمایشگاه دائمی علاوه بر ارائه مستندات و فیلم های مربوط به زلزله های بزرگ آمریکا، اطلاعات زمین شناختی و علمی در باره زلزله ارائه می کند. برنامه های آموزش عمومی در زمینه اجرای برنامه های پیشگیری از وقوع بلایای طبیعی و همچنین برنامه های آمادگی برای مواجه با بلایا در کلمبیا و فیلیپین در دهه 1990 با موفقیت های بزرگی همراه بوده است. در این برنامه ها مسئولان شهری و شهروندان در باره ابعاد و شیوه های مختلف پیشگیری از خسارات زلزله و آمادگی برای مواجه با آن آموزش های فنی و علمی داده شدند. در بسیاری از کشورهای جهان آموزش عمومی در زمینه معماری و آشنایی علمی با ارزش های مختلف زیباشناختی و کاربردی فضا و مسکن فعالیت های ملی گسترده وجود دارد. از جمله این برنامه ها، برای مثال می توان به «هفته ملی معماری» در بریتانیا که از بیستم تا بیست و هشتم ماه ژوئن هر سال برگزار می شود اشاره کرد. در سال 2003 این برنامه شامل مجموعه ی سیصد برنامه بسیار گسترده سراسری در بریتانیا بود. برخی از این برنامه ها عبارت بودند از: • بازدید از موزه های معماری و بناهای تاریخی برای عموم و دانش آموزان به نحو خاص • آموزش هنر معماری از راه های مختلف مانند نقاشی، طراحی، فیلم سازی، نمایش فیلم، کارگاه های آموزشی. فهرست این برنامه ها بصورت آن لاین ، از طریق رسانه ها و مراکز فرهنگی و مدارس در اختیار عموم مردم قرار گرفت. هدف این هفته آشنایی مردم با اصول معماری، تاریخ بریتانیا و هنر معماری، و کاربرد علم و هنر معماری در عرصه عمومی بود. علاوه بر تلاش های سازمان های دولتی، برنامه های هفته معماری توسط موزه ها، دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز و موسسات تحقیقاتی معماری و دیگر مراکز فرهنگی مستقل نیز اجرا می شود و برخی از آنها معمولا در تمام طول سال آن را پی گیری می کنند. علاوه بر هفته ملی معماری، در بریتانیا روزهای دوازهم تا پانزدهم اکتبر، با نام «روزهای بازدید آزاد از بناهای میراث فرهنگی» کلیه مراکز و بناهای تاریخی برای بازدید عموم باز و رایگان است. در این ایام حتی بناهایی که در دیگر روزهای سال قابل بازدید نیست باز می شوند. هدف این ایام آموزش معماری نیست، بلکه بیشتر آشنایی مردم با تاریخ و فرهنگ بریتانیا است. برنامه های فرهنگی برای اشاعه علم، هنر و ارزش های مربوط به معماری و مسکن در اغلب کشورهای اروپایی و غربی متداول است. برای مثال استرالیا هر سال از هفتم تا سیزدهم اکتبر «هفته ملی معماری» برگزار می کنند. در آمریکا این هفته با نام «هفته ملی چشم انداز معماری» از نوزده تا بیست هفت آوریل هر سال برگزار می شود. کانادا نیز از بیست و نهم سپتامبر تا پنجم اکتبر «هفته ملی معماری» را برگزار می کنند. در برخی کشورها به منظور ایجاد حساسیت ملی نسبت به بلایا و فاجعه های مختلف، روزی را به «روز ملی کاهش بلایا» نامگذاری کرده اند. سازمان ملل متحد دهه 1990 را دهه مبارزه با بلایا و فجعه های طبیعی و انسانی نامگذاری کرد. طی این دهه هر سال دومین چهارشنبه اکتبر روز جهانی مبارزه با بلایا نامیده شد و در این روز مجموعه گسترده ای از فعالیت های آموزشی، تبلیغی و پژوهشی در باره بلایا انجام می شد. دولت هند در سال 2000 تصمیم گرفت که برای همیشه روز یازدهم اکتبر را روز ملی مبارزه با بلایا بنامد. نتیجه هافمن و اسمیت در کتاب «فاجعه و فرهنگ: انسان شناسی بلا» (2002) می نویسد مهمترین مشکل در مواجه با بلایا و سوانحه فقدان تعهد و الزام به خلق یک فرهنگ توجه جدی به بلایا و اشاعه دانش و تجربه در این زمینه است.» این واقعیت ریشه در گذشته تاریخ بشر دارد. از آنجا که انسان تا دوره اخیر و عصر مدرن قادر به مقابله با بلایای طبیعی نبود، ناگزیر ساز و کار جدی نگرفتن و مغفول نهادن اینگونه حوادث در درون فرهنگ ها شکل گرفته است. از اینرو شاهد هستیم که علی رغم تمام خسارات مادی و عمق جراpات روحی و عاطفی که زلزله بر مردم ایران و بسیاری از جوامع دیگر وارد می آورد، به نحو باور ناشدنی، بعد از مدت اندکی این حوادث فراموش می شوند و تا وقوع حادثه بعد دیگر یادی از آنها به میان نمی آید. اما در جهان مدرن امروز دیگر نمی توان و نباید به روش های گذشته ادامه داد. انسان امروز ناگزیر باید از گذشته درس بیاموزد نه آنکه گذشته را فراموش کند. گذشته نشان می دهد که اگر نسبت به زلزله بی توجه باشیم زلزله دو باره به سراغ ما خواهد آمد. برای ایجاد فرهنگی که نسبت به حوادث و بلایا حساس باشد، با توجه به تجارب جهانی موجود راهکارها و سیاست های فرهنگی زیر را می توان اتخاذ کرد. • سیاست ها و برنامه هایی به منظور گسترش و حمایت از مراکز ارتباط گیری و آگاهی بخشی عمومی. • انتخاب روز معینی بنام «روز ملی کاهش بلایای طبیعی و انسانی». • تاسیس موزه ها و نمایشگاه های دایمی ارائه نمادها، اشیاء و اطلاعات مربوط به زلزله و دیگر بلایا. • سیاستگذاری به منظور گسترش آموزش عمومی در باره بلایا از طریق مدارس و مراکز فرهنگی و آموزشی. • کمک به انتشار مجلات عمومی و تخصصی در زمینه بلایای مختلف. • سیاستگذاری به منظور تشویق و ترغیب رسانه ها و برنامه سازان رسانه در زمینه بلایا. • سیاستگذاری به منظور کمک به شکل گیری سازمان های عمومی و خیریه مستقل فعال در زمینه بلایا.
دانش مطالعات فاجعه و بلایای طبیعی نعمت الله فاضلی به آن اندازه که فاجعه و بلایای طبیعی به ما خسارت می زنند از آنها تجربه نمی اندوزیم و گرنه خسارات آنها جبران می شد. مقدمه در ایران معمولآ در روزهای نخست بروز یک فاجعه و حادثه ملی مثل زلزله، قلب ها متاثر می شود، احساسات فوران می کند و اشگ از هر گوشه چشمی جاری می شود. اما متاسفانه تجربه تاریخ و بخصوص تجربه سال های اخیر نشان می دهد که اینگونه فجایع و حوادث بر «عقل» و قوه اندیشیدن ما تاثیر شایسته ای نمی گذارد. دلیل آشکار تاثیرپذیری اندک قوه عاقله ما از فاجعه های رخداده اینست که کمتر درس های لازم را از وقوع این حوادث تلخ گرفته ایم و کمتر ابعاد مختلف اینگونه حوادث را کنکاش و بررسی دقیق کرده ایم. اگر زلزله بویین زهرا در دهه 40 را فراموش کرده باسم، زلزله طبس که ده سال بعد در 1357 رخداد در خاطرها هست و باید صدای ضجه و شیون فاجعه زدگان آن در گوش ما باشد. آن روزگار با توجه به گستردگی و شدت فاجعه کسی گمان نمی کرد جامعه ایران تا زلزله بعد چنان دست روی دست بگذارد که دوازده سال بعد در 1369همان حادثه بویین زهرا و همان زلزله طبس با شدت و حدت بیشتر در رودبار تکرار شود و هزاران کشته برجای بگذارد. صحنه های آن فاجعه بزرگ نیز نباید فراموش شده باشد. انسان از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. قطعآ آن زمان همه به این نتیجه رسیدیم که نباید اجازه دهیم فاجعه ای دیگر تکرار شود. اما در نهایت ناباوری سیزده سال بعد در 1382 همان فاجعه از سوراخ دیگری به نحوی شدیدتر از هر زمانی، جان و جسم ملت ایران را سخت تر گزید. این چند نوبت، نوبت ها مرگبار فراموش ناشدنی فاجعه ملی بود. در این فاصله صدها بار صدها فاجعه و حادثه دیگر نیش زهرآگینش را بر ما خورانده است. اکنون پرسشی که در برابر ما قرار دارد اینست که آیا بجای چاره جویی باز همچنان مانند گذشته تنها به روحیه ایثار و فداکاری مردم و همدلی هایمان افتخار و اکتفا خواهیم کرد؟ یا آنکه این بار چشم ها را شسته و جور دیگری به عالم خواهیم نگریست؟ این بار باز همه می پرسیم که آیا وقت آن نرسیده است که دست در دست هم دهیم و راهی برای رهایی از چنگال اژدهای خفته در زمین که هر از گاه سربر می کشد فکرمان را بخدمت بگیریم؟ اگر از هر فاجعه و حادثه ای تنها یک درس و تجربه گرفته بودیم، بدون تردید در ایران نیز مانند بسیاری از دیگر کشورهای جهان هرگز زلزله شش و سه دهم ریشتر دویست هزار کشته، مجروح، بی خانمان و میلیاردها خسارت مالی در پی نداشت؛ و بعد از حادثه طبس، آرواره های خونین و بی رحم آوارها نیم میلیون انسان را در رودبار کشت، زخمی یا آواره نمی کرد. اگر قوه عاقله ما بعد از وقوع فجایع و حوادثه تلخ ملی فعال می شد ما امروز در مدیریت بحران های ملی نظم و انسجام بیشتر و قابل قبول تری داشتیم؛ و کار هماهنگ کردن بین نیروهای امدادگر و سازمان های مربوطه آنقدر بطول نمی انجامید که نوشداروی بعد از مرگ سهراب شود! اگر قوه عاقله و فکر ما از حواث مرگبار متاثر شده بود اکنون دانشگاه ها، مدارس، مراکز فرهنگی و تحقیقاتی ما باید مملو از منابع، کتاب ها، دروس و آثار مربوط به شناخت بلایای طبیعی سیل، زلزله، طوفان، آتش سوزی و .. بود. ایران کشوری است که مستعد سی نوع بلا از مجموعه چهل بلای طبیعی جهان است. آیا سی بلای طبیعی که هر ساله بی رحمانه بر ما نازل می شود کفایت نمی کند که ایران مرکز بزرگ شناخت و کنترل بلایای طبیعی و فاجعه ها در جهان باشد؟ بی گمان کفایت می کند، اما به نظر می رسد اگر تمام حوادث عالم هم بر ما نازل شوند باز حاضر به بکاربستن قوه عاقله و فهم خود برای بخدمت گرفتن دانش و فناوری روز نیستیم! اینکه قوه عاقله خود را به حد کفایت بکار نمی بندیم، به معنای آن است که دانشگاهیان و محققان و نخبگان فکری و به طور کلی نظام آموزش عالی و تحقیقات کشور که وظیفه حرفه ای و شغلی و سازمانی آنها اندیشیدن است، رسالت حرفه ای و فکری خود را بدرستی و تمام و کمال انجام نمی دهند، هر چند آنها نیز مانند بقیه آحاد ملت از خسارات جانی و مالی فاجعه سخت متاثر می شوند. با توجه به شدت، حجم و گستردگی و استمرار بلایای طبیعی و فاجعه های مختلف، وظیفه نظام آموزش عالی و تحقیقات کشور و همچنین ما دانشگاهیان بوده است که تا به امروز به نحو نظام یافته و گسترده به مطالعه و تحقیق در باره این حوادث تلخ می پرداختیم و دانشجویان و محققان را در این زمینه فعال می کردیم و تجزیه و تحلیل فاجعه ها و حوادث تلخ را در برنامه های درسی می گنجانیم. فاجعه ای مثل زلزله، تمامی ابعاد زندگی فردی و اجتماعی را شامل می شود و در تمامی رشته های دانشگاهی و علمی می توان در باره آن بحث و گفتگو کرد. اکنون وقت آن آنست که بپرسیم آیا چنین کرده ایم؟ اگر نه، چه چیز باعث غفلت یا مانع از تحقق چه ضرورتی شده است؟ اکنون که فاجعه ای عظیم رخداده است، وظیفه نظام آموزش عالی، دانشگاهیان و موسسات تحقیقاتی کشور است تا برای خلق دانش فاجعه شناسی ایران برای مطالعه ابعاد گوناگون زلزله بم بسیج شوند و نگذارند تا تجربه ای که با سنگین ترین هزینه ممکن ایجاد شده است بدون حاصل از بین برود. اگر امروز برای شناخت این تجربه اقدام نکنیم فردا در مواجه با فاجعه ای دیگر ناگزیر مانند انسان های ماقبل تاریخ که ناتوان از شناخت و مهار طبیعت بودند، در اسارت نیروهای طبیعی نابود خواهیم شد. امروز وظیفه هر انسان دانشگاهی و محقق است که متناسب رشته و تخصص خود گامی هر چند کوچک برای شناخت فاجعه و آشنا کردن مردم با اصول علمی پیشگیری و مواجه با فاجعه بر دارد. یقینآ اگر مانند ده ها و صدها زلزله و فاجعه ای که در سال های اخیر بوجود آمده و زود از خاطره ها محو شده است، زلزله بم هم فراموش شود، فاجعه ای دیگر خواهد آمد و هزاران انسان دیگر را خواهد برد و چه بسا ما دانشگاهیان نیزجزئی از آن خیل بسیار کشتگان باشیم. مطمئنا ما دانشگاهیان که به دانش و فناوری روز دسترسی داریم و وظیفه حرفه ای ما کمک فکری به جامعه برای شناخت و حل مشکلات است، مسئول آن خواهیم بود. مقاله حاضر به منظور ارائه پیشنهادی در زمینه تاسیس رشته و مرکز مطالعات فاجعه در دانشگاه های کشور نوشته شده است. بعد از مقدمه، ابتدا به طرح یک مشکل، بنام ضرورت توجه به مطالعه ابعاد اجتماعی و فرهنگی فاجعه در ایران پرداخته ایم. بخش سوم مقاله به توضیح و تبیین ابعاد اجتماعی فاجعه اختصاص دارد. در بخش چهارم مراکز مطالعات فاجعه در جهان معرفی شده اند. در پایان با توجه به مباحث مطرح شده پیشنهادات مربوط به گسترش مطالعات فاجعه در نظام آموزش عالی کشور ارائه شده است. طرح یک مشکل: غفلت از شناخت فاجعه چند روز بعد از وقوع زلزله مهیب در شهرستان بم، رییس «پژوهشگاه بین المللی زلزله شناسی و مهندسی زلزله ایران» در تجزیه و تحلیل حادثه گفت: «شهر بم از شهرهاي پرخطر با حداكثر زلزله ۷ ريشتري پيش بيني شده بود، تا آنجا كه حتي تلفات انساني و اقتصادي آن نيز برآورد شده بود...اما بحث ثابت و سئوال مطرح دنيا از مسئولان اين است كه در يك كشور زلزله خيز مانند ايران چه عاملي موجب مي شود تا چنين اتفاقي با اين ابعاد بيفتد. آيا نمي دانستيم چگونه بسازيم؟ آيا نمي دانستيم چگونه طرح هاي پژوهشي را به كار گيريم و به اجرا در بياوريم؟ اين سئوالاتي است كه در مجامع جهاني با وقوع زلزله بم مطرح شده است. .. ما در مورد دانش و فن مشكلي نداريم اما اتفاقي از اين دست كه مي افتد در حد مسائل الفبايي است. وقوع زلزله در بم مشكل ِ تكنولوژي بالاي مهندسي زلزله نبوده است. همچنان كه در كنفرانس جهاني زلزله نيوزيلند يك پاسخ نهايي مطرح شد و آن پاسخ اين بود: مشكل اجراست.» اکنون مشکل اصلی این است که «مشکل اجرا چیست؟» تجزیه و تحلیل عالی ترین فرد مسئول و کارشناس زلزله در کشور مبنی بر اینکه «مشکل ِ تکنولوژی بالای زلزله نبوده است» توجه ما را لاجرم به مجموعه ی وسیعی از عوامل غیر تکنولوژیک یعنی عوامل اقتصادی، اجتماعی و انسانی مربوط به زلزله و به طور کلی شناخت و مدیریت بلایای طبیعی و فاجعه در ایران معطوف می کند. مروری بر مقالات و مطالبی که تاکنون در باره زلزله بم و زلزله ها و فجایع دیگر منتشر شده است نشان می دهد اولآ بخش عظیمی از دانشگاهیان، محققان، و اهل فکر و نخبگان هیچگونه واکنشی نسبت به فاجعه در ایران از خود نشان نداده اند، ثانیآ، دیگران – آنانکه نوشته اند – نیز اغلب از ابراز همدردی و تاسف، نقد عملکرد دولت در مدیریت بحران، و تا حدی نیز توصیف ساده ابعاد فاجعه جلوتر نرفته اند. در نتیجه در چند دهه اخیر در زمینه فاجعه شناسی یا «مطالعات فاجعه» جز آثار پراکنده هنوز دانش منظم و دقیقی از فاجعه در ایران بوجود نیامده است. در باره زلزله رودبار که نیم میلیون انسان و هموطن ما کشته، مجروح و بی خانمان شد، به تعداد انگشتان دست هم کتاب، فیلم، و محصول فکری که حادثه ای به آن عظمت را تجزیه و تحلیل کند تولید نشد. کافی است در سایت آن لاین کتابخانه ملی ایران که جامع ترین ماخذ کتاب های فارسی است کلمات رودبار و زلزله جست و جو کنید تا ببینید که کمتر از انگشتان دست کتاب در این باره وجود دارد. به همان نسبت که دانشگاهیان و محققان دانش و شناخت علمی لازم در باره فاجعه را تولید و اشاعه نمی کنند، به طور طبیعی مردم عادی و جامعه نیز دانش و نگرش علمی نسبت به مسائل ندارند. علم و فناوری برای آسایش و بهبودی انسان است، برای آینکه انسان آنها را در لحظه لحظه زندگی خود بکار بگیرد تا بر بیماری ها، فجایع، محدودیت ها، و فشارهای طبیعی و اجتماعی غلبه کند. این وظیفه دانشمندان و دانشگاهیان و مولدان علم است که بتوانند علاوه بر تولید علم، شیوه بهره وری و استفاده از آن را هم بیاموزند. این وظیفه مولدان علم است که طوری دستاوردهای علمی را عرضه کنند که مردم عادی نسبت به کاربست آن متقاعد شوند. اگر علم و اصول آن در زندگی ما راه نیافته است، بی گمان شیوه راه یافتن آن را به ما نیاموخته اند. شایسته ترین افراد برای آموزش این شیوه نمی توانند کسانی جز خالقان علم باشند. بعد از فاجعه رودبار مجموعه ای از فعالیت های جدید در زمینه پیش بینی، پیشگیری و شناخت زلزله در کشور بوجود آمد. اما در زمینه شناخت، مدیریت و مطالعه ابعاد انسانی، فرهنگی و اجتماعی بلایای طبیعی و فاجعه هیچگونه اقدام ملی انجام نشد، اگرچه برخی تحقیقات پراکنده توسط دانشگاه ها و محققان و مراکز پژهشی صورت گرفت. طبیعتآ این پرسش بوجود می آید که چه اقدامی می توانست صورت پذیرد که نگرفت؟ و اینکه چرا اقدام مذکور مغفول ماند؟ همان طور که گفته شد مهمترین اقدامی که لازم بود و هنوز نیز ضرورت داد که انجام پذیرد، تولید دانشی مناسب برای شناخت بلایای طبیعی و فاجعه به منظور دستیابی به سیاست ها، خط مشی ها، برنامه ها و در نهایت مدیریت علمی پیش بینی، پیشگیری، کنترل، مهار و کاهش خسارات مادی، جانی و روحی و روانی فاجعه ها و بلایای طبیعی و غیر طبیعی در کشور است، دانشی که بتواند مشکل اجرای برنامه فنی و مهندسی در زمینه زلزله و دیگر فاجعه ها برطرف سازد. اینکه چرا چنین دانشی تولید نشده است و چگونه می توان آن را تولید کرد نیز از وظایف محققان و دانشگاهیان کشور است که به آن پاسخ دهند. اما به نحو اجمال می توان پرسش نخست را اینگونه پاسخ داد که عدم تولید دانش منظم، روشمند و معتبر در زمینه فاجعه شناسی در ایران به دو موضوع عمده مربوط است. موضوع اول جدایی دانشگاه از جامعه و فاصله بین نظام آموزش و پژوهش در کشور با نیازهای واقعی جامعه. مروری بر ادبیات و رشته های علمی در علوم اجتماعی کشور نشان می دهد که نه تنها مطالعات و رشته فاجعه شناسی بلکه بسیاری از مسائل کلان و ملی جامعه ایران در سه دهه اخیر هنوز به نحو شایسته که تامین کننده نیازهای معرفتی و شناختی جامعه باشد در کانون مطالعات و آموزش های رشته های علوم اجتماعی قرار تگرفته اند. از جمله این موضوعات می توان به مطالعات انقلاب اسلامی، مطالعات اجتماعی جنگ ایران و عراق، مطالعات اعتیاد، مطالعات غرب شناسی، مطالعات جوانان، مطالعات فرهنگ عامه پسند، مطالعات زنان، مطالعات اجتماعی دین، مطالعات حقوق بشر، و بسیاری از موضوعات دیگر. موضوع دوم، فقدان نهادها و موسسات مطالعاتی حمایت کننده تحقیقات فاجعه شناسی است. دانش منظم و روشمند مستلزم بررسی های مستمر تجربی در سطوح ملی و گسترده است. اینگونه بررسی ها نیز مستلزم هزینه هایی است که فرد قادر به تامین آن نیست. همجنین، مطالعات فاجعه شناسی مستلزم وجود نیروهای محقق و متخصص است؛ و تربیت نیروی متخصص نیز مستلزم وجود برنامه ها و دوره های آموزشی متعدد و مستمر است. همچنین نمی توان مسئولیت فردی دانشگاهیان در این زمینه ها را نادیده گرفت. فاجعه مسئله ای انسانی است و همه در زمینه کمک به شناخت و مطالعه آن وظیفه انسانی داریم. اما از آنجا که گفتمان های دانشگاهی و معرفتی در باره فاجعه شناسی در اجتماع دانشگاهی ایران بوجود نیامده است، مشکل می توان تنها با استناد به مسئولیت فردی دانشگاهیان انتظار انجام مطالعات جدی داشت. فاجعه شناسی چیست؟ فاجعه ها و بلایای طبیعی دارای دو بعد اصلی و در عین حال مرتبط بهم هستند. نخست بعد فیزیکی و طبیعی، دوم بعد انسانی و اجتماعی. برای پیشگیری، مدیریت و کاهش بلایا و فاجعه ها و همچنین ترمیم و بازسازی تخریب ها و خسارات مادی آنها نیازمند مطالعات و دانش متخصصان رشته های زلزله شناسی، معماری، مهندسی، پزشکی و دانش های علوم طبیعی و فنی مرتبط با اینگونه بلایا هستیم. در عین حال، متخصصان رشته های علوم اجتماعی (روان شناسی، اقتصاد، مدیریت، انسان شناسی، جمعیت شناسی، حقوق و ...) شاید بیش از رشته های دیگر در این زمینه مسئولیت دارند زیرا بررسی ابعاد انسانی و اجتماعی مربوط به این حوادث که شامل تمام مراحل مرتبط به پیشگیری، مدیریت، بازسای و نوسازی می شود، نیازمند دانش تخصصی در تمام زمینه اقتصاد، مدیریت، روان شناسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و غیره است. این مطالعات را «فاجعه شناسی» می نامند. پروفسور «لی کلارک» از جامعه شناسان پیشرو در این رشته در باره هدف این مطالعات می گوید: «وظیفه این رشته از مطالعات بررسی محیط هایی است که چنان بسرعت و شدید تخریب و درهم ریخته اند که دیگر زندگی اجتماعی در آن میسر نیست. من به منزله یک فاجعه شناس شرایطی که منجر به مصیبت و فاجعه می شود و نحوه واکنش مردم به آن را مطالعه می کنم.» به اعتقاد کلارک فاجعه شناسی هم هدف های نظری و معرفتی و هم هدف های عملی دنبال می کند. به اعتقاد کلارک «مطالعات فاجعه شیوه ای از نگریستن به الگوهای رفتار و سازمان در یک جامعه است.» همچنین به اعتقاد کلارک از نظر عملی «مطالعات فاجعه شناسی می تواند به مدیریت فاجعه قبل، هنگام و بعد از وقوع در زمینه های مختلف بخصوص افزایش مشارکت مردم کمک کند.» در زیر تلاش شده است تا نقش این علوم در کمک به شناخت و پیشگیری فاجعه، و امدادرسانی و بازسازی خسارات آن توضیح داده شود. انسان ناگزیر در سه مرحله زیر با هر فاجعه و بلای طبیعی مواجه می شود. • مرحله قبل از وقوع حادثه. در این مرحله فعالیت ها معطوف اتخاذ شیوه هایی برای پیشبینی، پیشگیری و کاهش احتمال بروز حادثه و فاجعه، آموزش عمومی برای نحوه مقابله با فاجعه و حوادث تلخ، تدارک و آماده سازی نیروها، و نهایتآ امکانات و سازمان های لازم برای مدیریت فاجعه ها و بلایا است. • مرحله وقوع حادثه و فاجعه. در این مرحله فعالیت ها عمدتآ معطوف به «مدیریت بحران» است. منظور از مدیریت بحران عبارت است از بسیج حداکثر امکانات در حداقل زمان به منظور کنترل و جلوگیری از گسترش حادثه، امدادرسانی به منظور نجات آسیب دیدگان و باقیماندگان از حادثه، ایجاد امنیت و جلوگیری از بروز هرج و مرج، و برقراری آرامش در منطقه حادثه دیده است. • مرحله بعد از وقوع بحران. در این مرحله هدف اساسی بسیج امکانات به منظور بازسازی افراد، اماکن و اشیاء آسیب دیده است. موفقیت در تمام مراحل مذکور در گرو بهره جویی از دستاوردها و روش های علمی در تمام علوم بشری اعم از علوم فیزیکی و طبیعی (پزشکی، مهندسی و علوم پایه)، و علوم اجتماعی و انسانی (علوم اجتماعی کاربردی و علوم اجتماعی بنیادی و نظری) است. از آنجا که حوادثی مانند سیل، زلزله، آتش سوزی، آتشفشان، طوفان، بیماری های فراگیری و عمومی و دیگر بلایای طبیعی، وابسته و برخاسته از نیروهای طبیعت هستند، ممکن است اینگونه تصور شود که تنها به کمک علوم فیزیکی و طبیعی می توان بلایای طبیعی را مهار، مدیریت و کنترل کرد. برای مثال، ممکن است عده ای بسادگی گمان کنند تنها راه و شیوه موثر برای مقابله با زلزله، تلاش برای شناخت دقیق مناطق زلزله خیز، مقاوم سازی ساختمان ها در برابر زلزله از راه بکارگیری مصالح مناسب، انجام محاسبات فنی درست، و بکارگیری دانش و فناوری ضد زلزله روز است. اگرچه اتخاذ سیاست و راه حل های مذکور بخش اجتناب ناپذیری از مجموعه فرایندهای مقابله با زلزله است، اما نادیده گرفتن مسائل و ابعاد انسانی و اجتماعی در مواجه با زلزله و به طور کلی فاجعه، منجر به رویکردی مکانیک و نادرست از مسائل انسانی می شود و در نهایت تلاش های مذکور را کم اثر خواهد ساخت و هزینه های فرایند مواجه با بحران، بازسازی و ترمیم خسارات جانی و مالی حوادث را چند برابر افزایش می دهد. اگر نگاهی به مجموعه اظهار نظرها و تحلیل های انجام شده بعد از زلزله های رودبار و بم در رسانه ها جمعی و مطبوعات بیافکنیم، حاکمیت چنین تلقی مکانیکی از فاجعه را می بینیم. اغلب مردم و گزارشگران چنین استنباط کرده اند که زلزله امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است و نقش عامل انسانی عمدتآ محدود به ابراز همدردی، کمک و امدادرسانی دیده شده است. همچنین مصوبات هیات دولت و استراتژی هایی که توسط مسئولان طی چند روز بعد از زلزله های مذکور اعلام شده است نیز بدرستی نشان می دهند که نقش عامل انسانی و اجتماعی در برنامه ها، استراتژی ها و سیاست های کوتاه مدت و بلند مدت همچنان مغفول مانده است. در واقع بخش مهمی از ناکامی سیاست ها و خط مشی ها و شیوه های بکار رفته در مواجه با بحران ها و بلایای طبیعی در ایران ناشی از این تلقی مکانیکی بوده است؛ و در نتیجه این رویکرد، از دانش ها، اطلاعات و دستاوردهای علوم اجتماعی و انسانی بهره ناچیزی گرفته شده است. همان که گفته شد موفقیت سیاست ها و راه حل های فیزیکی و طبیعی برای مواجه با فاجعه مستلزم شناخت دقیق و درست ابعاد انسانی و اجتماعی فاجعه در تمام مراحل سه گانه آن است. برای مثال، مسائل و پرسش های قابل بحث بسیاری وجود دارد که متخصصان انسان شناس و عالمان علوم اجتماعی در ایران باید به آن پاسخ دهند تا بتوانیم برای پیشگیری و مدیریت بحران به روش علمی موثر برای کاهش خسارات جانی و مالی حوادث و فجایج تلخ عمل کنیم. در زیر برای نمونه به برخی از این پرسش ها اشاره می کنیم. • فاجعه و بلای طبیعی و اجتماعی در جامعه ایران چه معنایی دارد؟ تا چه میزان فرهنگ ایرانی فاجعه و بلا را امری متافیزیکی، محتوم یا طبیعی می داند؟ انسان ایرانی تا چه میزان فاجعه را نوعی «تجربه تکرار پذیر» یا نوعی «تصادف منحصر بفرد» می داند؟ • در طول تاریخ چه تغییر و تحولی در فهم انسان ایرانی از مفهوم فاجعه بوجود آمده است؟ آیا پیشرفت های علم و فناوری و تحولات عصر جدید تاثیری بر شناخت انسان ایرانی از فاجعه ایجاد کرده است؟ آیا می توان دو نوع نگرش سنتی و مدرن در نگاه انسان ایرانی نسبت به فاجعه قائل شد؟ • چه ارتباطی بین فهم انسان ایرانی از فاجعه با دستگاه شناختی و معرفتی و بطور کلی جهان بینی او وجود دارد؟ • واکنش مردم ایران به فاجعه چگونه است؟ آیا فاجعه تاثیرات دراز مدت بر جامعه، رفتار و زندگی ایرانی می گذارد، یا اینکه انسان ایرانی بسرعت از آن فاصله می گیرد و آن را به فراموشی می سپارد؟ • انسان ایرانی چگونه با پیامدهای فاجعه خود را سازگار می کند؟ آیا دچار «فاجعه زدگی» شدید می شود یا به کمک «مکانیزم ها فرهنگی» مختلف فاجعه را می پذیرد و با آن انطابق می یابد؟ • با توجه به قدمت، گستردگی و شدت فاجعه در ایران، آیا رفتارهایی مانند خشونت خانوادگی، کودک آزاری، استبداد رای، ضعف روحیه اعتماد اجتماعی، بدبینی، و دیگر رفتارهای مخرب اجتماعی که گفته می شود در جامعه ایران رواج دارد ناشی از فاجعه زدگی نیست؟ • چه شباهت ها و تفاوتی هایی بین «واکنش ایرانی» و واکنش مردم در فرهنگ ها و کشورهای دیگر نسبت به فاجعه وجود دارد؟ تا چه میزان واکنش های انسان ایرانی«عاطفی» یا تا چه میزان«عقلانی» است؟ • متغیرهای اجتماعی سن، جنس، شغل، تحصیلات، درآمد، و متغیرهای فرهنگی مذهب و سطح دانش، و متغیرهای محیطی و جغرافیایی چه تاثیری بر نوع نگرش و بیشن انسان ایرانی از فاجعه می گذارد؟ • نوع واکنش مردم تا چه میزان بر مدیریت، میزان خسارات و کنترل فاجعه تاثیر می گذارد؟ • کدامیک از عناصر و ویژگی های روان شناختی، جامعه شناختی و انسان شناختی «فرهنگ ایرانی فاجعه» می توانند در پیشگیری، مدیریت و کنترل بحران و دوره بعد از آن موثر واقع شوند؟ • چرا علی رغم فجایع پی در پی و خسارات بسیار سنگین فجایع و حوادث مرگبارمتعدد در یک قرن گذشته، انسان ایرانی به نحو موثر و گسترده درصدد چاره جویی، کاهش فجایع یا کاستن خسارات آنها برنیامده است؟ آیا فاجعه دارای کارکردهای مثبت برای جامعه و انسان ایرانی است؟ آیا انسان ایرانی از فاجعه به نوعی لذت می برد؟ • چه اقداماتی و روش هایی انسان و جامعه ایرانی برای پرهیز و پیشگیری از وقوع حوادث تلخ و فاجعه و کاهش حسارات آن انجام می دهد یا در طول تاریخ انجام داده است؟ این روش ها تا چه میزان موثر بوده است؟ آیا می توان این روش ها را در شکل مدرن بازتولید و تکامل بخشید؟ • دانش فنی انسان ایرانی از ساز و کار بلایا و فجایع طبیعی و اجتماعی تا چه میزان است؟ آیا انسان ایرانی هیچگونه تبیین تجربی از فاجعه دارد؟ تا چه میزان تبیین ها و توجیهات انسان ایرانی مبتنی بر باورهای نادرست است؟ تا چه میزان وقوع فجایع به کمک توجیهاتی از نوع باورهای عامیانه است؟ • اگر بخواهیم فهم انسان ایرانی از فاجعه را تغییر دهیم، به نحوی که از بروز فاجعه پیشگیری شود یا خسارات آن کاهش یابد، چه مولفه های اجتماعی، فرهنگی و روان شناختی از فرهنگ، جامعه و انسان ایرانی باید تغییر یابند؟ پرسش های مذکور صرفآ موضوعاتی هستند که دانش بنیادی ما برای فهم فاجعه و اتخاذی استراتژی مناسب کمک می کنند. همان طور که در زیر خواهیم دید فهرست موضوعات قابل بررسی و مورد نیاز بسیار متنوع و گسترده است. اما از آنجا که تحقیقات در باره فاجعه و حوادث مرگبار در ایران و فرهنگ ایرانی بندرت انجام شده است، ما هنوز در مراحل اولیه شناخت مفاهیم و مسائل لازم برای «فاجعه و بلایای طبیعی شناسی ایرانی» هستیم. هنوز زبان و گفتمان علمی برای سخن گفتن فاجعه و بلای طبیعی در ایران شکل نگرفته است. از اینرو، قبل از هر چیز باید برای شناخت و تعریف مفاهیم و موضوعات پایه مطالعات گسترده ای انجام داد. حوزه های مطالعات فاجعه شناسی برخی از فعالیت هایی عمده تحقیقات اجتماعی و فرهنگی در زمینه فاجعه و بلایای طبیعی که می توانند کمک موثری به شناخت فاجعه و زمینه ای برای برنامه های مطالعاتی و مدیریت بهتر برای مقابله و مواجه بحران در تمام مراحل سه گانه آن فراهم کنند عبارت از عناوین زیر است. • مستندسازی و مطالعات توصیفی فاجعه: از نخستین پرسش هایی که دربرابر هر حادثه قرار می گیرد اطلاع از کم و کیف حادثه از نظر محل حادثه، شرایط جغرافیایی، زمان، ویژگی های جمعیتی، میزان و نوع خسارات جانی و مالی، واکنش های اولیه به حادثه، امکانات موجود در محل، نوع و میزان کمک ها و امدادها، نیازهای امدادی و موضوعاتی از این قبیل است. در مراحل بعد برای تجزیه تحلیل حادثه علاوه بر اطلاعات مذکور نیازمند مجموعه بسیار گسترده و متنوعی از اطلاعات دیگر هستیم. علی رغم تنوع، تکرار و گستردگی فجایع طبیعی و اجتماعی در ایران، در زمینه اطلاعات مستند قابل وثوق بسیار اندک وجود دارد. اغلب اطلاعات موجود محدود به آمارهای رسمی و مطبوعاتی مربوط تلفات، زخمی ها، خرابی ها و کمک های امدادی است. به کمک این داده ها نمی توان تجزیه و تحلیل های دقیق روان شناختی، انسان شناختی و جامعه شناختی از فاجعه ارائه کرد. حتی در زمینه های دیگر مربوط به مباحث غیر انسانی نیز نیازمند به داده های دقیق هستیم. یکی از دلایل این امر فقدان توجه علمی به مستندسازی فاجعه در کشور است. برای این منظور کشور نیازمند به مرکزی برای گردآوری و مستندسازی و آرشیو فاجعه است تا محققان بتوانند به بررسی های دائمی از حوادث در کشور بپردازند. گزارشگران مطبوعات، فیلم سازان و عکاسان هر کدام می توانند در این زمینه دستیاران حرفه ای برای محققان باشند، اما به تنهایی گزارش های آنها کفایت نمی کند زیرا این گزارش ها بیشتر ارزش و کاربرد اطلاع رسانی عمومی دارد. مردم نگاران حرفه ای می توانند نقش مهمی در مستند سازی فاجعه ایفا کنند. با توجه به کثرت و گسترده فجایع در ایران، می طلبد که عده ای متخصص حرفه «مردم نگاری فاجعه» در کشور تربیت شوند. یکی از مهمترین بخش های مطالعات توصیفی و مستندسازی، گردآوری آمارها و اطلاعات مشخص آماری در باره ابعاد مختلف فاجعه است. همان طور که گفته شد اغلب آمارهای موجود در باره فاجعه در ایران محدود به خسارات جانی و مالی است. در حالیکه بررسی های علمی گسترده نیازمند مجموعه وسیعی از آمارهای مربوط به متغییرهای اجتماعی، فرهنگی، محیطی، اقتصادی و سیاسی است. تجزیه و تحلیل «مدیریت فاجعه» نیازمند شناخت دقیق نیازها و در عین حال فعالیت ها و خدمات ارائه شده در دوران فاجعه است. این اطلاعات تنها در هنگام بروز فاجعه و مدیریت آن وجود دارد و اغلب آنها اندکی بعد غیر قابل احصا خواهد بود. از اینرو گردآوری آمار فاجعه عمدتآ در حین بروز حادته و مدیریت آن ممکن است. یکی از مهمترین موضوعات در مطالعات توصیفی ثبت و گردآوری تجارب مختلف در زمینه مدیریت، امدادرسانی، و برنامه های نوسازی و بازسازی فاجعه است. دانش کاربردی فاجعه شناسی امری تجربی است که از راه انباشت تدریجی تجارب در هر کشور فراهم می شود. متاسفانه این امر در ایران کمتر اتفاق افتاده است. خانم سيمين حناچي، عضو هيات مديره و نايبرييس دوم سازمان نظام مهندسي ساختمان استان تهران چند روز بعد از زلزله بم این مشکل را به نحو زیر شرح می دهد: «مهمترين مشكل كشور ما اين است كه با وقوع هر حادثهيي، انگار كه نخستين بار است اين اتفاق برايمان افتاده است. نميتوانيم حتي از تجربيات گذشته خود استفاده كنيم. يعني به دليل وجود فرهنگ شفاهي بين مردم و حتي مسوولان امر، تجربيات گذشته به صورت جامع مكتوب نشده است. يعني مطالعات ما به صورت اسناد مكتوب در نميآيد و با تغيير مديريتها بخصوص در بخش مسكن، مدير جديد از تجربيات مكتوب شده مدير قبلي، به دليل نبود اسناد كافي، استفادهيي نميبرد. مثلا ما در زلزله رودبار و زنجان يا آوج تجربيات خوبي در اسكان موقت و دايم زلزلهزدگان داشتيم بطوري كه حتي تشكلهاي غيردولتي اعزام شده به منطقه هم دستاوردهاي خوبي داشتند، اما تجربيات آنها مكتوب نشد و به صورت خرد و پراكنده باقي ماند.» • مطالعات تبیینی فاجعه: مهمترین پرسش در برابر هر حادثه قرار دارد تبیین علل وقوع و عوامل موثر در رخدادن حادثه است. بلایای طبیعی و فاجعه ها از نظر علت وقوع دو دسته اند. دسته اول آنها که خودانگیخته نیستند و توسط فرد یا عاملی انسانی بوجود می آیند. یعنی آندسته حوادث که به نوعی خطای سهوی یا تعمدی فرد یا عده ای از افراد باعث آن می شود. آتش سوزی ها، کشتارها، و تصادفات مرگبار از جمله این فجایع اند. دسته دوم حوادث خود انگیخته اند؛ حوادثی که عامل انسانی در وقوع حادثه نقشی ندارد، مانند زلزله، سیل و آتشفشان. بهرحال، بررسی و تبیین علل و چگونگی وقوع هر دو دسته اهمیت دارد و ضروری است زیرا بدون شناخت علت وقوع فاجعه های نوع اول قادر به مجازات عاملان و جلوگیری از آن در آینده نیستیم؛ و در باره حوادث خود انگیخته نیز این پرسش مطرح است که آیا امکان پیشگیری و کاهش خسارات جانی و مالی و روحی اینگونه حوادث وجود ندارد؟ قطعآ با توجه به پیشرفت های علمی و فناوری موجود می توان از شدت و گستردگی خسارات حوادث خودانگیخته کاست. بررسی این نکته که کدامیک از بخش ها و موسسات در ایفای وظایف خود برای کاهش خسارات کوتاهی یا خطا کرده اند می تواند درس ها و تجربه های بزرگی برای آینده بوجود آورد. همچنین مطالعات تبیینی امکان و قدرت ما را در پیش بینی و شناخت بنیادین حوادث خود انگیخته افزایش می دهد. • مطالعات فرهنگی: مجموعه پرسش هایی که در بالا به آن اشاره کردیم عمدتآ معطوف به فهم و معنا فاجعه در بافت و زمینه فرهنگی خاص است که می توان آنها را مطالعات فرهنگی فاجعه نامید. این مطالعات همانند دیگر مطالعات فرهنگی مستلزم تحلیل متون، بررسی های تاریخی، بررسی های تجربی و میدانی است. نحوه انعکاس فاجعه در متون ادبی، مذهبی، فلسفی، و آثار هنری و فرهنگ عامیانه یا فولکلور می تواند بخشی از پرسش نحوه فهم مردم از فاجعه را نشان دهد. اما نحوه رویکرد مردم و واکنش آنها نسبت به یک فاجعه و فهم آنها از فاجعه به نحو کلی در زمان حال مستلزم بررسی های تجربی و انسان شناختی و روان شناختی مردم فاجعه و آسیب دیده است. این بررسی ها و تحلیل ها تنها در هنگام بروز فاجعه و از راه انجام مصاحبه ها، مشاهده مشارکتی، و بررسی میدانی در هنگام بروز فاجعه امکان پذیر است. اگرچه بعد از حادثه نیز می توان با آسیب دیدگان گفتگو کرد اما باید بخاطر داشت که نحو درک و واکنش ما به فاجعه در نتیجه گذشته زمان تغییر می کند و ممکن است نتوانیم برخی از ابعاد فاجعه را از این راه بشناسیم. مطالعات فرهنگی دانش بنیادی و نظری برای سیاستگذاری و مدیریت فاجعه را فراهم می سازد؛ و بخصوص شناسایی راه های بسیج مردمی برای کمک به مناطق آسیب دیده، و برای کمک و امدادهای روانی و عاطفی متناسب با زمینه فرهنگی جامعه به آسیب دیدگان بسیار ضروری و مهم هستند. • مطالعات روان شناختی: ابعاد روانی و روحی فاجعه به مراتب مصیبت بارتر از ابعاد مادی و جانی آن است. کسانی که در نتیجه فاجعه هایی مثل سیل، زلزله، آتش سوزی و آتشفشان دچار آسیب می شوند، تمام تعلقات مادی و معنوی خود را در یک لحظه از دست می دهند و شبکه خویشاوندی آنها دستخوش آسیب های گسترده می شود. مطابق «نظریه واکنش روانی افراد نسبت به حوادث ناگور»، افراد مختلف واکنش های متفاوتی از خود بروز می دهند اما در مرحله اول «ضربه روحی» بسیار شدید بر آسیب دیدگان وارد و فرد آسیب دیده دچار بحران هویت می شود زیرا برای مدتی رابطه او با جهان هستی از هم می گسلد و فرد آسیب دیده دیگر چیزی در عالم ندارد که به آن چنگ زند. مهمترين عارضهی روانی چنين واقعهای برای آيندهی فرد، مساله از دست دادن اعضای خانواده و بستگان نزديک، خانه و اموال و دارايی ها، و محل و محيط طبيعی زندگی است که حضورشان در گذشته برای تعريقی که فرد از خود و زندگیاش داشته ضروری مینموده است. با استفاده از مطالعات روان شناختی و مطالعات فرهنگی می توان سیاست ها و راهکارهای مناسب امداد و درمان روحی و عاطفی در برابر فاجعه زدگان را شناسایی کرد. • مطالعات کاربردی مدیریت فاجعه: شامل ارزیابی روش ها و چگونگی تامین نیازها و نحوه عملکرد و سازمان نیروهای امداد و کمک رسانی، مطالعه نیازهای مختلف آسیب دیدگان و مناطق آسیب دیده، و بررسی نوع آموزش ها، دانش ها، مهارت ها، ابزار، فناوری ها و نیروهای مورد نیاز در منطقه حادثه دیده است. مطالعات کاربردی مدیریت فاجعه می توانند نقش مهمی در نوسازی و بازسازی افراد و مناطق آسیب دیده ایجاد کنند. برای مثال، بنا به گزارش مطبوعات در زلزله بم در نتیجه اشتیاق افراد برای کمک به زلزله زدگان، چهل هزار نفر به مناطق زلزله زده رفتند. با توجه به اینکه اغلب افراد اعزام شده فاقد تخصص و مهارت های لازم برای کمک رسانی بودند، مدیریت و تامین نیازهای این جمعیت انبوه خود مشکلی ایجاد کرده بود. • مطالعات تاریخی: مطالعات فاجعه شناسی را می توان به دو گروه تقسیم کرد: «مطالعات همزمان» و «مطالعات در زمان». مطالعاتی که در بالا ذکر شد، مطالعاتی است که هنگام و همزمان با وقوع حادثه انجام می شود. در صورتی که بتوانیم به نحو منظم و روشمند حوادث و فجایج را شناسایی کنیم و اطلاعات ذکر شده در بالا را گرد آوریم، می توانیم به بررسی تاریخی یا «در طول زمان» شیوه مواجه و برخورد جامعه ایران در برابر حوادث بپردازیم و از راه «روند پژوهی»، تحولات رخداد داده در این زمینه را مطالعه کنیم. مطالعات در زمان ضمن آن که می توانند نگرش های انتقادی در زمینه شناخت نواقص و کاستی های ما در مدیریت بحران و نحوه مواجه با فجایع برای پیشیگیری فراهم کنند، منبع غنی برای شناخت اصول بنیادین حاکم بر نوع رفتار ما در برابر فاجعه تواند بود. • مطالعات تطبیقی: بلایا و حوادث طبیعی و فجایع اجتماعی امور جهانی هستند که همه جوامع انسانی با نسبت های مختلف مبتلا به آن هستند و همان طور که خواهیم دید در اغلب کشورهای جهان برای شناخت آن مراکز بزرگ علمی تاسیس کرده اند. یکی از راه ها برای شناخت و تبیین دقیق ساز و کارهای وقوع حوادث، مدیریت و کنترل آنها، و شناخت نوع واکنش ملت ها و گروه های مختلف مردم به فاجعه، انجام بررسی های تطبیقی و مقایسه ای بین ملت ها است. می توان تمام پرسش ها و موضوعاتی که در بالا به آنها اشاره شد به نحو تطبیقی بررسی کرد. بررسی های تطبیقی مانند بررسی های تاریخی می توانند دانش کاربرد و دانش بنیادی برای شناخت فاجعه تولید کنند. • مطالعات اقتصادی: فاجعه همواره یک پدیده اقتصادی است زیرا همواره با میزانی از خسارت و هزینه اقتصادی همراه است. گاه این هزینه محدود است و تنها متوجه یک یا عده انگشت شماری از افراد می شود، و گاه در سطح بزرگ تر محلی و ملی تاثیر می گذارد. فاجعه ها و بلایای طبیعی که دامنه و گستره تخریب و آسیب رسانی آنها محلی و ملی باشد و از چند فرد و خانواده فراتر رود، نه تنها از نظر خسارات و ویرانی ها بلکه از نظر مدیریت بحران و بازسازی نیز هزینه های اقتصادی چشمگیری در پی دارد. از اینرو اتخاذ روش های علمی برای کاهش هزینه ها، بسیج امکانات، اتخاذ سیاست ها، برنامه ها و روش های مناسب و موثر برای بهره برداری و هزینه کردن کمک ها و بودجه های تخصیص یافته به بازسازی و نوسازی مناطق آسیب دیده، و دیگر ابعاد اقتصاد فاجعه مستلزم مطالعات گسترده و دامنه دار است. همچنین در نتیجه بلایای طبیعی اغلب ساختار محیطی و فیزیکی و جمعیتی منطقه آسیب زده تغییر می کند و تاسیسات و سرمایه گذاری های زیربنایی مانند کارخانجات و صنایع، شرکت های بزرگ و کوچک و دیگر موسسات اقتصادی و نیروی انسانی فعال و ماهر منطقه نابود می شوند و در نتیجه فاجعه تاثیرات بلند مدت در آینده حیات اقتصادی منطقه می گذارد. مطالعات اقتصادی فاجعه معطوف به یافتن سیاست ها و استراتژی هایی مناسب برای احیا و رونق حیات اقتصادی منطقه آسیب دیده انجام می گیرد. • مطالعات سیاسی: بلایای طبیعی گسترده جامعه را با مسائل امنیتی و سیاسی در سطوح مختلف محلی، ملی و بین المللی درگیر می کند. در سطح محلی و ملی، دولت با چالش های تازه ای در زمینه کارآیی و عملکرد، نوع ارتباط با مردم و پاسخگویی در برابر آسیب دیدگان روبرو می شود. این چالش ها می تواند به تقویت همبستگی ملی یا تضعیف آن منجر شود. همچنین در سطوح بین المللی هر حادثه ملی می تواند بازتاب ها و پیامدهای غیر قابل پیش بینی برای دولت داشته باشد. ابعاد سیاسی فاجعه در دنیای رسانه ای و دهکده ای شده امروز که جزء جزء رفتارها و حوادث در کمترین زمان ممکن در مقابل دیدگان جهانیان قرار می گیرد اهمیتی مضاعت و حیاتی پیدا کرده است. برای مثال، بم امروز دیگر نامی آشنا برای همه جهانیان شده است، شهر کوچکی که تا قبل از زلزله دی ماه 1382 حتی برای بسیاری از ایرانیان نیز چندان شناخته نبود. در عین حال، تصویر چهره های فقیر و رنجیده روستاییان شهرستان بم در تلویزیون های جهان، تصویر جامعه ای فقرزده چون کشورهای فقیر آفریقا و افغانستان در اذهان عمومی جهان ترسیم می کند. این تصویر می تواند قدرت و توانایی ملی ایران و عملکرد دولت را با پرسش های انتقادی مواجه کند. در عین حال، کمک رسانی آمریکایی ها در زلزله بم موضوع «دیپلماسی سانحه» یا «دیپلماسی زلزله» در رسانه های داخلی و بین المللی مطرح ساخت. تحلیلگران مطبوعات و کارشناسان روابط بین الملل اینگونه تحلیل کردند که کمک های انسان دوستانه می تواند «بهانه» مناسبی برای پایان یافتن منازعات و چالش های ایران و آمریکا شود و یخ های سیاسی را آب کند. کمک های انسانی یونان به زلزله زدگان هفدهم آکوست 1999 ترکیه نیز به نوعی رفتار سیاسی مهم و سرآغاز برای شروع روابط سیاسی دوستانه میان این دو کشور شد. با توجه به این نکات، یکی از اهداف «مطالعات سیاسی فاجعه» بررسی و ارزیابی بازتاب و تاثیرات سیاسی فاجعه در سطوح محلی، ملی و صحنه و روابط بین الملل به منظور شناسایی و اتخاذ استراتژی مناسب سیاسی است. • مطالعات رسانه ای و ارتباطات: با توجه به نقشی که رسانه ها و مطبوعات در شکل دادن به فهم و تخیل ما از فاجعه در دنیای امروز دارند، یکی از ابعاد مهم فاجعه شناخت نحو عمل رسانه ها سمعی و بصری و مطبوعات در هنگام بروز فاجعه است. از اینرو بدون شناخت نحوه عمل رسانه های جمعی عملآ نمی توانیم بسیاری از ابعاد فاجعه و واکنش جامعه به آن در سطح ملی و بین المللی بشناسیم. نحوه تعامل مردم با رسانه ها و مطبوعات، نحوه تاثیرگذاری و تصویرسازی رسانه ها از فاجعه، نوع اطلاع رسانی، و بسیاری مسائل دیگر موضوعاتی هستند که لاجرم برای فاجعه شناسی در ایران ناگزیر از انجام آن هستیم. رسانه ها نه تنها در اطلاع رسانی، تشویق و ترغیب جامعه به امدادرسانی و بسیج امکانات نقش اساسی در هنگام بروز فاجعه دارند، بلکه در نوسازی و احیاء نیروی انسانی آسیب دیده نیز تاثیر مهمی بجای می گذارند. برای مثال، تاکید و تمرکز بیش از حد بر جنبه های مخرب حادثه و خسارات آن، تاثیر منفی عاطفی و روحی بر آسیب دیدگان می گذارد زیرا با تداعی مکرر و مستمر حادثه مانع از التیام دردهای روحی آسیب دیدگان می شود و آنها در وضعیت انفعالی و تاثیرپذیری دائمی قرار می گیرند؛ و این امر مانع مشارکت فعال آسیب دیدگان در بازسازی زندگی آنها و بازگشت به روال عادی زندگی می شود. یکی از وقایع مهمی که قدرت و اهمیت رسانه ها در هنگام بروز خادثه نشان داد، گسترش حمایت و کمک های بین المللی در زلزله بم بود. رسانه های جهانی به نحوی اطلاع رسانی کردند که افکار عمومی جهان به حرکت در آمد و سیل کمک ها به نحو چشمگیری روانه ایران شد. همچنین، در سایه تحولات سیاسی و فشار افکارعمومی، دولت آمریکا در یک حرکت غیر منتظره ای اقدام به لغو تحریم های اقتصادی بر علیه ایران کرد. علاوه بر رسانه های سنتی مانند رادیو، تلویزیون و مطبوعات، اینترنت نیز نقش بسیار مهمی در چگونگی مدیریت و فهم و اطلاع رسانی فاجعه ایفا می کند. در فاجعه زلزله بم مجموعه وسیعی از وب سایت ها و وب لاگ ها اقدام به اطلاع رسانی و تحلیل حادثه کردند. برای مثال برخی از حادثه دیدگان و امدادگران اقدام به نوشتن گزارش های لحظه به لحظه و زنده از مشاهدات و تجارب خود از منطقه آسیب دیده کردند. این گزارش ها علاوه بر ثبت اطلاعات بی نظیر از حادثه، بر بین المللی شدن آن تاثیر چشمگیری گذاشتند. بهر حال با توجه به گسترش اینترنت در جهان امروز، مسئله ارتباطات در زمینه فاجعه ها موضوع بسیار مهمی است و مطالعات گسترده ای در این زمینه آغاز شده است. مطالعات روش شناختی: چگونه یک فاجعه را مطالعه کنیم، پرسشی روش شناختی است. از اینرو متخصصان و محققان این رشته ناگزیر باید برای کاربست روش ها و فنون تحقیق از مجموعه دستاورهای روش شناختی در علوم مهندسی، علوم فیزیکی و علوم اجتماعی بهره بجویند. به منزله یک «دانش بین رشته ای» و «چندرشته ای» که عمر چندانی از آن نمی گذرد، و با توجه به خصلت محلی و فرهنگی بودن پدیده فاجعه، محققان این رشته ناگزیرند برای دستایافتن به استاندارها و اصول و فنون روش شناختی مطالعات خاصی انجام دهند. رشته ها و مراکز مطالعات فاجعه شناسی مجموعه ی این نیازهای مطالعاتی و مطالعات فنی دیگر مانند مطالعات پزشکی، مهندسی، و غیره می طلبد که در ایران مرکز «مطالعات فاجعه شناسی» دایر شود تا بتواند مطالعات موجود را گردآوری کند، و از طرفی برای انجام مطالعات مذکور برنامه و اقدام نماید. این مرکز نقش و وظیفه ای متفاوت از مراکز زلزله شناسی، سیل شناسی، بیماری شناسی و امثال آن دارد. همان طور که گفتیم مطالعات فاجعه شناسی به ابعاد متعدد انسانی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی فاجعه به منزله نوعی پدیده می پردازد. البته تحقیقات مرکز و مطالعات فاجعه شناسی می تواند در خدمت مطالعات خاص مانند زلزله شناسی و بیماری شناسی قرار گیرد ولی در هر حال اهداف و وظایف دیگری بر عهده آن است. با توجه به مطالبی که در معرفی این رشته گفتیم، مطالعات فاجعه چهار هدف عملی زیر را دنبال می کند: • بررسی و شناخت فرایندهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی که زمینه آسیب پذیری جامعه در مقابل بلایای طبیعی و انسانی را فراهم و میسر می سازد. • کمک به بکارگیری دانش ها و فناوری های مختلف در پیش بینی، پیشگیری، مدیریت و بازسازی فاجعه و تبعات آن. • دستیابی به شناختی همه جانبه از فاجعه و پیامدها و کارکردهای آن به منظور اتخاذ سیاست ها و خط مشی های موثر در زمینه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی. • بررسی نحوه و شیوه واکنش مردم به فاجعه. در حال حاضر «مطالعات فاجعه شناسی» به علم و رشته ای دانشگاهی تبدیل شده است و دانشگاه ها و مراکز علمی و پژوهشی بسیاری در این زمینه فعالیت می کنند. در رشته های مختلف علوم اجتماعی چنان مطالعات فاجعه شناسی اوج گرفته است که در آخرین سمینار انجمن بین المللی جامعه شناسی که در اسپانیا در 23 تا 26 سپتامبر 2003 برگزار شد، بخش بزرگی از سمینار به «مطالعات بحران اجتماعی و فاجعه» اختصاص یافت و در شش محور اصلی از محققان برای ارائه مقاله دعوت شد. در زیر برای آشنایی با این رشته و مراکز آن برخی مراکز مطالعات فاجعه شناسی معرفی می شوند. • دانشگاه آکسفورد دراین زمینه دوره های عالی آموزشی برگزار می کند و تاکنون کتاب های متعددی منتشر کرده است. • در ژاپن «مرکز کاهش بلایای طبیعی» یکی از مراکز مهم جهانی مطالعات فاجعه شناسی است و تاکنون کنفرانس های متعددی در این زمینه برگزار کرده است و چندین بانک اطلاعات بزرگ در زمینه زلزله و بلایای طبیعی بوجود آورده است. مجموعه فعالیت های این مرکز آن لاین است و می توان از تجارب آن به نحو رایگان بهره مند شد. • «دانشگاه دلواره» مرکز بزرگی از منابع، بانک های اطلاعاتی و تحقیقات در زمینه فاجعه شناسی تاسیس کرده است و تمامی منابع آن بصورت رایگان و آن لاین در وب سایت مخصوص دانشگاه ارائه می شود. • در اغلب کشورهای آفریقایی مراکز آموزش و پژوهش فاجعه شناسی تاسیس شده است. از جمله می توان به «مرکز مطالعات فاجعه شناسی دانشگاه پوچفسترومز» و برنامه «دوره آموزشی نحوه ارائه کمک های انسانی» آن اشاره کرد. • «مرکز مطالعات آفریقایی فاجعه شناسی» دوره های مدیریت و پژوهش در فاجعه ارائه می کند. این مرکز دارای یک مرکز مجازی در شبکه اینترنت است و بسیاری از منابع و مواد آموزشی را آن لاین بصورت رایگان در دسترس همگان قرار داده است. • دانشگاه واگانینگن در هلند مرکز مطالعات فاجعه شناسی مخصوص مطالعات بلایای طبیعی در کشورهای جهان سوم تاسیس کرده است. این مرکز تاکنون بررسی های متعددی در زمینه بلایای طبیعی و روش های مقابله با آن در مناطق روستایی کشورهای جهان سوم انجام داده است. • مرکز واگانینگن علاوه بر پژوهش، در دوره های لیسانس، فوق لیسانس و دکتری نیز آموزش های رشته فاجعه شناسی ارائه می کند. • دپارتمان انسان شناسی دانشگاه میلراسویه در زمینه مطالعات انسان شناختی «گروه مطالعات فاجعه شناسی در سطح دکتری» را دایر کرده است. • دانشگاه جان هاپکنیز در آمریکا «مرکز مطالعات پناهدگان و فاجعه» در 1998 تاسیس کرده است. • چین در سال 1990 مرکز بزرگی بنام «مرکز مطالعات فاجعه شناسی » را تاسیس کرد. این مرکز یک مرکز مطالعات بین رشته ای است که در تمام زمینه های طبیعی، انسانی و اجتماعی بلایای طبیعی و اجتماعی فعالیت آموزشی و پژوهشی می کند. • دانشگاه برندون در کانادا «برنامه مطالعات کاربردی در امور اضطراری و فاجعه» اجرا می کند. این برنامه آن لاین موجود است. • در اسرالیا«مرکز مطالعات مدیریت فاجعه» در زمینه بلایای طبیعی و اجتماعی در اقیانوسیه و استرالیا فعالیت های آموزشی و پژوهشی می کند. • «دانشگاه ملی استرلیا» نیز دوره آموزشی «جامعه شناسی فاجعه» را بصورت حضوری و آن لاین برگزار می کند. • دپارتمان جغرافیای «دانشگاه انجلیا» گروه مطالعات فاجعه را در سال 2000 تاسیس کرده است و طرح های مطالعاتی و آموزشی متعددی تاکنون اجرا کرده است. دانشگاه انجلیا دارای چند دپارتمان دیگر در زمینه مطالعات فاجعه است که هر کدام به نحو تخصصی به موضوعی خاص اختصاص دارند. از جمله گروه «رادیکس – تفسیر و تحلیل بنیادی فاجعه» . این گروه شبکه گسترده ای از بحث ها و بررسی های گروهی در سطح جهان در باره فاجعه ایجاد کرده است. • اغلب انجمن های علمی در زمینه علوم اجتماعی دارای کمیته ها و گروهای تحقیق در زمینه مطالعات فاجعه هستند که به برخی از آنها اشاره می کنیم. «انجمن بین المللی جامعه شناسی» (ISA) «کمیته تحقیقات در باره بلایا» را در 1986 تاسیس کرد. «انجمن جامعه شناسی آمریکا» نیز «موسسه مطالعات بحران، فاجعه و مدیریت ریسک» را تاسیس کرده است. «انجمن جامعه شناسی بریتانیا» (BSA) بخش «مطالعات فاجعه شناسی» دارد. • «دانشگاه نورثآمبریا» به منظور گسترش مطالعات زنان در زمینه فاجعه، «شبکه جنسیت و فاجعه» را در 1997 تاسیس کرده است. این مرکز به منظور شناخت نقش و تاثیر عامل جنسیت به مستندسازی حوادث و فعالیت های قبل، هنگام و بعد از وقوع فاجعه ها می پردازد و در زمینه مطالعات کاربردی فعالیت می کند. همچنین چندین ژورنال دانشگاهی در زمینه مطالعات فاجعه شناسی منتشر می شود. از جمله این ژورنال ها می توان به ژورنا «بلایا: ژورنال مطالعات فاجعه و مدیریت» اشاره کرد. این ژورنال قدیمی ترین ژورنال بین المللی در زمینه مطالعات فاجعه است که در 1960 با حمایت «موسسه توسعه ماوراء بحار» و انتشارات بلکول منتشر می شود. «دانشگاه ماسی» استرالیا نیز ژورنال معتبری در زمینه فاجعه شناسی بنام «ژورنال استرالیایی بلایای طبیعی و فاجعه» منتشر می کند. مطالب این ژورنال بصورت آن لاین در دسترس همگان است. انتشارات بلکول در بریتانیا ژورنال «بلایای طبیعی و مدیریت » را منتشر می کند. دانشگاه کالیفرنیا جنوبی نیز «ژورنال بین المللی فوریت های جمعی و بلایا» را منتشر می کند. نتیجه هر حادثه ای هر چند مخرب و ویرانگر در عین تهدید نوعی فرصت نیز است. بهره برداری و تبدیل تهدید به فرصت تابع نحوه عملکرد جامعه است. برای آنکه بتوان حادثه را به فرصت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تبدیل کرد راهی جز بکارگیری دانش های روز و انجام مطالعات گسترده علمی وجود ندارد. بخشی از اهمیت و فایده انجام مطالعات اجتماعی فاجعه نیز در این نکته نهفته است. با توجه به مجموعه تجاربی که ذکر شد، به نظر می رسد که مسئولان و برنامه ریزان کشور در حوزه های مختلف بخصوص مسئولان آموزش عالی و دانشگاه ها لازم است برای بخدمت گرقتن تجارب علمی و جهانی موجود در زمینه فاجعه شناسی و شناخت بلایای طبیعی در ابعاد مختلف، مجموعه ای از اقدامات را انجام دهند. پیشنهاداتی که با توجه به آنچه گفته شد می توان ارائه کرد در زیر خلاصه می کنیم. 1. تاسیس رشته مطالعات بلایای طبیعی و فاجعه شناسی در زمینه های مختلف به منظور تربیت نیروی انسانی متخصص برای مدیریت بحران، امدادرسانی، و تربیت محقق و پژوهشگر در زمینه های مذکور. 2. تاسیس مراکز تحقیقات کاربردی و بنیادی در دانشگاه ها: به منظور انجام مجموعه مطالعاتی که در بالا به آنها اشاره شد. با توجه به همگانی و گسترده بودن بلایای طبیعی لازم است در هر استان حداقل یک مرکز مطالعات در دانشگاه اصلی استان شکل گیرد. 3. تاسیس دفتر یا مرکز مطالعات بین المللی به منظور شناسایی و گردآوری فوری تجارب جهانی و دعوت متخصصان و نظریه پردازان این حوزه. 4. تخصیص بخشی از بودجه های تحقیقاتی کشور به مطالعات بلایای طبیعی و فاجعه شناسی به منزله «اولویت ملی در تحقیقات». 5. برنامه ریزی به منظور هدایت رساله های دانشجویان اعزام بخارج در زمینه فاجعه شناسی با هدف بهره گیری از تجارب جهانی و انتقال دانش و فناوری روز در این حوزه به داخل کشور. 6. برنامه ریزی به منظور هدایت پایان نامه ها و رساله های دانشجویان در رشته ها و مقاطع مختلف به موضوعات مربوط به بلایای طبیعی و فاجعه شناسی. 7. برنامه ریزی به منظور گسترش عضویت و مشارکت محققان و متخصصان کشور در سمینارها، تحقیقات و مراکز بین المللی و منطقه ای مطالعات بلایای طبیعی و فاجعه شناسی.
|
نویسنده: نعمت الله فاضلی
Archives
Previous Weblog
Archive Index Home
Contact
email
Credits
Design by maystar
Powered by blogger
Stats
|